
می روم يک روز بی ترديد خاطر جمع باش
گرچه بعضی وقتها امروز و فردا می کنم
تا دوباره در هوایت بمیرم
من هر روز را به بهانه ی آمدنت شب می کنم
تو همیشه به گریه های شبانه من دعوتی!
درست راس ساعت دلتنگی ..........
آن روز با تو بودم
امروز بي توام
آن روز كه با تو بودم
بي تو بودم
امروز كه بي توام
با توام
پس از توفان
پس از تندر
پس از باران
سرشك سبز برگ از شاخه هاي جنگل خاموش
مي افتاد
نه بيد ز باد
نه برگ از برگ مي جنبيد
شكاف ابرها راهي به نور ماه مي دادند
دوباره راه را بر ماه مي بستند
و من همچون نسيمي از فراز شاخه ها پرواز مي كردم
تو را مي خواستم اي خوب، اي خوبي
به ديدار تو من مي آمدم با شوق
با شادي
***
تو را مي بينم اي گيسو پريشان در غبار ياد
تو با من مهربانتر از مني
با من
تو با من مهرباني مي كني چون مهر
مهري مهربان با من
***
پس از توفان
پس از تندر
پس از باران
گل آرامش آوازي
به رنگ چشمهاي روشنت دارد
نسيمي كز فراز باغ مي آيد
چه خوش بوي تنت دارد
من اينك در خيال خويش خواب خوب مي بينم
تو مي آئي و از باغ تنت صد بوسه مي چينم
حمید مصدق
قُمریهای بیخيال هم فهميدهاند
فروردين است
اما آشيانهها را باد خواهد برد.
خيالی نيست!
بنفشههای کوهی هم فهميدهاند
فروردين است
اما آفتابِ تنبلِ دامنه را باد خواهد برد.
خيالی نيست!
سنگريزههای کنارهی رود هم فهميدهاند
فروردين است
اما سايهروشنانِ سَحَری را باد خواهد برد.
خيالی نيست!
همهی اينها درست
اما بهارِ سفرکردهی ما کی برمیگردد؟
واقعا خيالی نيست!؟
سیدعلی صالحی
پس چرا
سر از مجلس ختم سر درآوردم؟؟
قیصر امین پور
از ساعد باقري
قلبم پر تپش
وجودم گرم
و نگاهم شرمگین و گستاخ
گاه نگاه تو
مبادا کسی صدای تپش های قلبم را بشنود
این روز ها
وظایف دیگر اعضای بدنم را انجام می دهند
گاه دیدار تو..
می بویند تو را از راه دور
گاه دیدار تو..
چشمانم دستان من می شوند
ازبرای نوازش صورت تو
لبهای من می شوند
از برای بوسیدن پیشانی و لبهایت
خلاصه این که
این روزها
چشمانم سخت پرکار شده اند
حضرت حافظ

دل به عشقت می سپارم تا گرفتارم کنی
در شب باران گیسوهایت سرشارم کنی
آه اگر آغوش در آغوش دیدارم کنی
کاش با پایان رویاهای شیرینم هنوز
صبح ها با بوسه ای از خواب بیدارم کنی
و فکر کن که چه تنهاست
اگر که ماهی کوچک دچار
آبی دریای بی کران باشد.....
مهدی سهیلی
این روزها
با هر که دوست می شوم احساس می کنم
آنقدر دوست بوده ایم که دیگر وقت خیانت است...
(نصرت رحمانی)
هر كه با ما بود از ما مي گريخت
چند روزي هست حالم ديدني است
حال من از اين و آن پرسيدني است
گاه بر روي زمين زل مي زنم
گاه بر حافظ تفال مي زنم
حافظ ديوانه فالم را گرفت
يك غزل آمد كه حالم را گرفت
ما زياران چشم ياري داشتيم
خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم
مهدی سهیلی

گاهی خیال می کنم از من بریده ای
بهتر زمن برای دلت برگزیده ای
از خود سوال میکنم آیا چه کرده ام؟
در فکر میروم که تو از من چه دیده ای؟
از من عبور میکنی و دم بر نمی زنی
تنها خوش است دلم که شاید ندیده ای
یک روز میرسد که در آغوش گیرمت
هرگز بعید نیست خدا را چه دیده ای؟