تبليغاتX
بهار من, یک عاشقانه آرام
سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386
یا اباصالح المهدی

رخ نما تا خویش را مجنون کنم
غیر تو مهر از دلم بیرون کنم
ز سر شوق وصالت ره میخانه زنم
کز شراب عشق تو دیوانگی افزون کنم
این دل مست و خراب ما خانه ی توست
امر تا دیگر بناها یکسره ویرون کنم
گفتمش چشم خمارت همه ی عمر منست
زین سخن رنجیده یارم چون کنم
گر تو داری نظری بر دل مسکین خراب
بی رخت ای جان زهرا دیده را پر خون کنم

+ 0:24 , یوسف.
دوشنبه بیستم فروردین 1386
آه را من به دريا آموختم.

سپهر را من نيلگون شناختم.
چرا که همرنگ هوسهای نامحدود من بود.

خدا کران بيکران شکوه پرستش من بود،

و شيطان، اسطوره تنهايی انديشه های هولناک من.

اولين دستی که خوشه اين انگور را چيد دست من بود.
کفش ابتکار پرسه های من بود
و چتر ابداع بی سامانيهايم...

هندسه شطرنج سکوت من بود
و رنگ تعبير دلتنگيهايم

من اولين کسی هستم که
در دايره صدای پرنده
بر سرگردانی خود خنديده است

هر چرخی که ميبينيد بر محور شراره شور عشق من ميچرخد

آه را من به دريا آموختم.

 از کتاب «من و نازي» حسين پناهی

+ 14:37 , یوسف.
یکشنبه نوزدهم فروردین 1386
تو اگر ميدانستي ،
كه چه زخمي دارد ، كه چه دردي دارد
خنجر از دست عزيزان خوردن
از من خسته نمي پرسيدي : اي دوست چرا تنهايي ؟

+ 0:44 , یوسف.
شنبه هجدهم فروردین 1386

عمر آن بود که در صحبت دلدار گذشت
حیف و صد حیف که آن دولت بیدار گذشت
آفتابی زد و ویرانه ی دل روشن کرد
لیک افسوس که زود از سر دیوار گذشت    

+ 0:1 , یوسف.
چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386
از رابیندرانات تاگور
مرا بپذیر ، پروردگارا ، برای این چند صباح مرا بپذیر ...
بگذار آن روزان یتیمی که بی تو گذشتند فراموش شوند
...
تنها این لحظهء کوچک را بر پهنای دامنت بگستران و آن را در نور خود نگهدار
...
در پی نجواهایی که مرا به سوی خود کشاندند ، سرگردان شدم ، اما به جایی نرسیدم
...
حالا بگذار در آرامش بیارامم و در سکوت خود به کلام تو گوش فرا دهم
...
رویت را از رازهای تاریک قلب من برنگردان
...
بلکه ، آن ها را بسوزان تا با آتش تو شعله ور شوند
...

http://www.bidel.ir/
+ 1:16 , یوسف.
چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386
حالا که آمدي
حرفِ ما بسيار،
وقتِ ما اندک،
آسمان هم که باراني‌ست ...!

به خدا وقت صحبت از رفتنِ دوباره و
دوري از ديدگانِ دريا نيست!
سربه‌سرم مي‌گذاري ... ها؟
مي‌دانم که مي‌ماني
پس لااقل باران را بهانه کُن
دارد باران مي‌آيد
.

مگر مي‌شود نيامده باز
به جانبِ آن همه بي‌نشانيِ دريا برگردي؟
پس تکليف طاقت اين همه علاقه چه مي‌شود؟!
تو که تا ساعت اين صحبتِ ناتمام
تمامم نمي‌کني، ها!؟
باشد، گريه نمي‌کنم
گاهي اوقات هر کسي حتي
از احتمالِ شوقي شبيهِ همين حالاي من هم به گريه مي‌افتد
.
چه عيبي دارد!
اصلا چه فرقي دارد
هنوز باد مي‌آيد،‌ باران مي‌آيد
هنوز هم مي‌دانم هيچ نامه‌اي به مقصد نمي‌رسد
حالا کم نيستند، اهلِ هواي علاقه و احتمال
که فرقِ ميان فاصله را تا گفتگوي گريه مي‌فهمند
فقط وقتشان اندک و حرفشان بسيار و
آسمان هم که باراني‌ست ...!


http://www.bidel.ir/
+ 1:12 , یوسف.