
رخ نما تا خویش را مجنون کنم
غیر تو مهر از دلم بیرون کنم
ز سر شوق وصالت ره میخانه زنم
کز شراب عشق تو دیوانگی افزون کنم
این دل مست و خراب ما خانه ی توست
امر تا دیگر بناها یکسره ویرون کنم
گفتمش چشم خمارت همه ی عمر منست
زین سخن رنجیده یارم چون کنم
گر تو داری نظری بر دل مسکین خراب
بی رخت ای جان زهرا دیده را پر خون کنم
سپهر را من نيلگون شناختم.
چرا که همرنگ هوسهای نامحدود من بود.
خدا کران بيکران شکوه پرستش من بود،
و شيطان، اسطوره تنهايی انديشه های هولناک من.
اولين دستی که خوشه اين انگور را چيد دست من بود.
کفش ابتکار پرسه های من بود
و چتر ابداع بی سامانيهايم...
هندسه شطرنج سکوت من بود
و رنگ تعبير دلتنگيهايم
من اولين کسی هستم که
در دايره صدای پرنده
بر سرگردانی خود خنديده است
هر چرخی که ميبينيد بر محور شراره شور عشق من ميچرخد
آه را من به دريا آموختم.
از کتاب «من و نازي» حسين پناهی
| تو اگر ميدانستي ، كه چه زخمي دارد ، كه چه دردي دارد خنجر از دست عزيزان خوردن از من خسته نمي پرسيدي : اي دوست چرا تنهايي ؟ |
عمر آن بود که در صحبت دلدار گذشت
حیف و صد حیف که آن دولت بیدار گذشت
آفتابی زد و ویرانه ی دل روشن کرد
لیک افسوس که زود از سر دیوار گذشت