
درختانی را از خواب بیرون می آورم
درختانی را در آگاهی کامل از روز
در چشمان تو گم می کنم
تو که
با همه ی فقر و سفره بی نان
در کنارم نشسته ای
لبخند برلب داری
در چهر جهت اصلی
چهار گل رازقی کاشته ای
عطر رازقی ما را درخشان
مملو از قضاوتی زودگذر به شب می سپارد
همه چیز را دیده ایم
تجربه های سنگین ما
ما را پاداش می دهد
که آرام گریه کنیم
مردم گریز
نشانی خانه خویش را گم کرده ایم
لطف بنفشه را می دانیم
اما دیگر بنفشه را هم نگاه نمی کنیم
ما نمی دانیم
شاید در کنار بنفشه
دشنه ای را به خاک سپرد باشند
باید گریست
باید خاموش و تار
به پایان هفته خیره شد
شاید باران
ما
من و تو
چتر را در یک روز بارانی
در یک مغازه که به تماشای
گلهای مصنوعی
رفته بودیم
گم کردیم
احمدرضا احمدی
اگه میخوای زنم بشی،
بایس این کارا رُ بکنی:
بایس یاد بگیری چهجوری خوراکِ مُرغِ خوشمزه بپزی،
سوراخای جورابامُ بدوزی،
کاری نکنی عصبانی بشم،
یه راه واسه خاروندنِ پُشتم پیدا کنی،
کفشامُ همیشه تمیزُ برّاق نگه داری،
وقتی خوابم برگای رو چمنُ با چنگک برداری،
وقتی برف میاد بُلنشی سَرِ راهمُ پارو کنی،
وقتا حرف میزنم جیکت درنیاد،
وقتی...
هِی!
کجا داری دَرمیری؟
شل سیلوراستاین
شل سیلوراستاین
چقدر برای این آدم برفی دلم سوخت!
آدم برفیها هم دل دارند
یه دل بزرگ و دوست داشتنی!
در پیش چشم دنیا
دوران عمر ما
یک قطره دربرابر اقیانوس
درچشمهای آن همه خورشید کهکشان
عمر جهانیان
کم سو تر از حقارت یک فانوس
افسوس
من آن کبوتر بشکسته بال در دامم
که بهر صید من این چرخ دانه ای نفکند
مرا به همت آن مرغ آسمان رشک است
که رخت خویش به هیچ آشیانهای نفکند
به سیل حادثه تا خود نسازدش ویران
زمانه هیچ زمان طرح خانه ای نفکند
من آن غریب درخت کویر سوخته ام
که سنگ رهگذر از من جوانه ای نفکند
به غیر که وفا از پری رخان خواهم
به شوره زار کس از مهر دانه ای نفکند
فرشتهای که خبرداشت از شراره عشق
چرا به من نگه عاشقانه ای نفکند ؟
حمید هیچ زمان شعر تازه ای نسرود
طنین نام تو تا در ترانهای نفکند
عشق تنها کار بی چرای عالم است
چه،آفرینش بدان پایان میگیرد
معشوق من چنان لطیف است
که خود را به بودن نیالوده است
که اگر جامه ی وجود بر تن می گیرد
نه معشوق من بود
دکتر شهید علی شريعتى
او خنديدو گفت ديوانه باران نديده...
رخ نما تا خویش را مجنون کنم
غیر تو مهر از دلم بیرون کنم
ز سر شوق وصالت ره میخانه زنم
کز شراب عشق تو دیوانگی افزون کنم
این دل مست و خراب ما خانه ی توست
امر تا دیگر بناها یکسره ویرون کنم
گفتمش چشم خمارت همه ی عمر منست
زین سخن رنجیده یارم چون کنم
گر تو داری نظری بر دل مسکین خراب
بی رخت ای جان زهرا دیده را پر خون کنم
سپهر را من نيلگون شناختم.
چرا که همرنگ هوسهای نامحدود من بود.
خدا کران بيکران شکوه پرستش من بود،
و شيطان، اسطوره تنهايی انديشه های هولناک من.
اولين دستی که خوشه اين انگور را چيد دست من بود.
کفش ابتکار پرسه های من بود
و چتر ابداع بی سامانيهايم...
هندسه شطرنج سکوت من بود
و رنگ تعبير دلتنگيهايم
من اولين کسی هستم که
در دايره صدای پرنده
بر سرگردانی خود خنديده است
هر چرخی که ميبينيد بر محور شراره شور عشق من ميچرخد
آه را من به دريا آموختم.
از کتاب «من و نازي» حسين پناهی
| تو اگر ميدانستي ، كه چه زخمي دارد ، كه چه دردي دارد خنجر از دست عزيزان خوردن از من خسته نمي پرسيدي : اي دوست چرا تنهايي ؟ |
عمر آن بود که در صحبت دلدار گذشت
حیف و صد حیف که آن دولت بیدار گذشت
آفتابی زد و ویرانه ی دل روشن کرد
لیک افسوس که زود از سر دیوار گذشت
دیگر از این همه باران آشنا
که از پیاله ی دست های آسمان سر می رود
حیرت نمی کنم
از روزی که رفته ای
ماه شب های اینجا هم
اشک هایش را با ابرها پاک می کند
اگر این ساعت را از خواب بیدار کنم
این خرده علفها را سبزه بدانم
این شنها را سماق بگیرم
این نارگیل پوسیده را سیبی فرض کنم
اگر این قلوه سنگها بوی سیر بدهند
این فضله مرغان دریایی نقش سمنو را قبول کند
و این نقشه گنج گمشده هم جای سکه ها را بگیرند
هفت سینم کامل است
تنها دوستم
این نخل لاغر مردنی در گوشم زمزمه میکند:
خوب که چه شاعر ریشو؟؟
شد یک بطری سر گردان بیاید در این جزیره را بکوبد و بگوید:
وبگوید:
بفرمایید این کارت تبریک برای شماست!

دست افشان بسر كوى نگار آمده ام
پاى كوبان ز پى نغمه تار آمده ام
حاصل عمر اگر نيم نگاهى باشد
بهر آن نيم نگه با دل زار آمده ام
باده از دست لطيف تو در اين فصل بهار
جان فزايد كه در اين فصل بهار آمده ام
در ميخانه گشائيد كه از مسلخ عشق
بهواى رخ آن لاله عذار آمده ام
جامه زهد دريدم رهم از دام بلا
باز رستم ز پى ديدن يار آمده ام
بتماشاى صفاى رخت اى كعبه دل
بصفا پشت و سوى شهر نگار آمده ام
امام خميني
به خانه می رفت
با کیف
و با کلاهی که بر هوا بود
چیزی دزدیدی ؟
مادرش پرسید
دعوا کردی باز؟
پدرش گفت
و برادرش کیفش را زیر و رو می کرد
به دنبال آن چیز
که در دل پنهان کرده بود
تنها مادربزرگش دید
گل سرخی را در دست فشرده کتاب هندسه اش
و خندیده بود

وقتي ميروي ساقه هاي شكسته خاطراتم را، باد با خود مي برد،
وقتي عطر حضورت در خاطرم مي پيچد و صداي قشنگ تو در
رگ خشك باغ پاييزي وجودم مي نشيند بهار مي شوم.
اي حرمت تمامي قبيله من، اي هميشه بودن وقتي كه نيستي لحظه لحظه عمرم را به ياد تو ياس ميكارم و تنهاييم را با خاطره با تو بودن سر ميكنم.
دستي نيست تا
نگاه خسته ام را نوازشي دهد.
اينجا ،باران نمي بارد...
فانوسهاي شهر، خاموش و مُرده اند
دست هاي مهرباني ،فقيرتر از من اند...!
نامردمان عشق نديده ،
خنجر کشيده اند بر تن برهنه و بي هويتم !
دلم مي خواهد آنقدر بنويسم
تا نفسهايم تمام شود.
آنقدر دفترهاي کهنه را سياه کنم ،
تا سَرَم ، فرياد کنند.
مي خواهم امشب ،
شاعر نو نويس کوچه ها شوم.
بوي غربت کوچه ها
امان بُريده است...!
مي خواستم واژه اي پيدا کنم تا ...
دلتنگي کهنه و بي خاصيتم را
عرضه کند ،
ولي
واژه ها باز هم غريبي مي کنند
سید محمد امین اسدی

