تبليغاتX
بهار من, یک عاشقانه آرام
جمعه سی و یکم فروردین 1386

شیشه پنجره را باران شست

اما نقش تو را چه کسی از دل من خواهد شست؟؟

+ 20:8 , .
جمعه سی و یکم فروردین 1386
هنوز هم تنهایم
+ 20:6 , .
جمعه سی و یکم فروردین 1386

درختانی را از خواب بیرون می آورم
درختانی را در آگاهی کامل از روز
در چشمان تو گم می کنم
 تو که
 با همه ی فقر و سفره بی نان
 در کنارم نشسته ای
 لبخند برلب داری
در چهر جهت اصلی
 چهار گل رازقی کاشته ای
عطر رازقی ما را درخشان
مملو از قضاوتی زودگذر به شب می سپارد
همه چیز را دیده ایم
تجربه های سنگین ما
 ما را پاداش می دهد
 که آرام گریه کنیم
مردم گریز
 نشانی خانه خویش را گم کرده ایم
لطف بنفشه را می دانیم
اما دیگر بنفشه را هم نگاه نمی کنیم
ما نمی دانیم
شاید در کنار بنفشه
دشنه ای را به خاک سپرد باشند
باید گریست
باید خاموش و تار
به پایان هفته خیره شد
شاید باران
 ما
من و تو
چتر را در یک روز بارانی
در یک مغازه که به تماشای
گلهای مصنوعی
رفته بودیم
 گم کردیم

احمدرضا احمدی


 

 

+ 0:52 , .
سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386
اگه‌ می‌خوای‌ زنم‌ بشی‌

 

اگه‌ می‌خوای‌ زنم‌ بشی‌،
بایس‌ این‌ کارا رُ بکنی‌:
بایس‌ یاد بگیری‌ چه‌جوری‌ خوراک‌ِ مُرغ‌ِ خوشمزه‌ بپزی‌،
سوراخای‌ جورابام‌ُ بدوزی‌،
کاری‌ نکنی‌ عصبانی‌ بشم‌،
یه‌ راه‌ واسه‌ خاروندن‌ِ پُشتم‌ پیدا کنی‌،
کفشام‌ُ همیشه‌ تمیزُ برّاق‌ نگه‌ داری‌،
وقتی‌ خوابم‌ برگای‌ رو چمن‌ُ با چنگک‌ برداری‌،
وقتی‌ برف‌ میاد بُلن‌شی‌ سَرِ راهم‌ُ پارو کنی‌،
وقتا حرف‌ می‌زنم‌ جیکت‌ درنیاد،
وقتی‌...
هِی‌!
کجا داری‌ دَرمیری‌؟

 

شل سیلوراستاین

+ 23:31 , .
سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386
آدم برفیها هم دل دارند

روزِ اوّل‌ِ بهار،
آدم‌ برفی‌ تک‌ُ تنها سَرِ جاش‌ واستاده‌ بود!
برفای‌ زمستون‌ داشتن‌ نَم‌ نَم‌ آب‌ می‌شُدن‌ُ
درختای‌ کاج‌ خِش‌ خِش‌کنون‌ می‌گفتن‌:
«ـ حیوونی‌ آدم‌برفی‌!
داری‌ کم‌ کم‌ آب‌ می‌شی‌!»
آدم‌برفی‌ گفت‌:
«ـ حیف‌!
نمی‌دونین‌ چه‌قدر دلم‌ می‌خواد تابستون‌ُ ببینم‌!
نپُرسین‌ چرا!
فقط‌ بدونین‌ که‌ خیلی‌ دِلم‌ می‌خواد!
خیلی‌...»

یه‌ سینه‌سُرخ‌ جیک‌ جیک‌کنون‌ رسیدُ گفت‌:
«ـ فصلا یکی‌ یکی‌ میان‌ُ می‌رَن‌!
وقتی‌ فصل‌ِ دراومدن‌ِ گُلا برسه‌،
یخای‌ گُنده‌اَم‌ آب‌ می‌شن‌!
هَر شروعی‌ یه‌ پایونی‌ داره‌!
آدم‌برفی‌ تابستون‌ُ نمی‌بینه‌!
امکان‌ نداره‌! هیچ‌ وقت‌!
هیچ‌ وقت‌...»

آدم‌برفی‌ با دماغ‌ِ هویجی‌ُ صدای‌ تو دماغیش‌ گفت‌:
«ـ سعی‌اَم‌ُ می‌کنم‌!»
با یه‌ لب‌ْخندِ یخی‌
بدون‌ِ ترس‌ سینه‌ش‌ُ سپر کردُ
دُرُس‌ رو به‌ روی‌ خورشید وایستادُ
با چشای‌ سیاه‌ِ زغالیش‌ پلک‌ زَد...
نمی‌تونم‌ بِهِتون‌ بگم‌ اون‌ آخرش‌ تابستون‌ُ دید یا نه‌!
خودتون‌ می‌تونین‌ مث‌ِ من‌ حدس‌ بزنین‌!

شل سیلوراستاین

 

چقدر برای این آدم برفی دلم سوخت!

آدم برفیها هم دل دارند

 یه دل بزرگ و دوست داشتنی!

 

 

+ 23:29 , .
دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386
افسوس

در پیش چشم دنیا
 دوران عمر ما
 یک قطره دربرابر اقیانوس
 درچشمهای آن همه خورشید کهکشان
عمر جهانیان
 کم سو تر از حقارت یک فانوس
 افسوس
 

 

+ 14:20 , .
دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386
امید وفا

من آن کبوتر بشکسته بال در دامم
که بهر صید من این چرخ دانه ای نفکند
 مرا به همت آن مرغ آسمان رشک است
که رخت خویش به هیچ آشیانهای نفکند
به سیل حادثه تا خود نسازدش ویران
زمانه هیچ زمان طرح خانه ای نفکند
من آن غریب درخت کویر سوخته ام
که سنگ رهگذر از من جوانه ای نفکند
به غیر که وفا از پری رخان خواهم
به شوره زار کس از مهر دانه ای نفکند
 فرشتهای که خبرداشت از شراره عشق
چرا به من نگه عاشقانه ای نفکند ؟
حمید هیچ زمان شعر تازه ای نسرود
طنین نام تو تا در ترانهای نفکند

حمید مصدق



 

+ 14:18 , .
یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386
معشوق من

عشق تنها کار بی چرای عالم است  

چه،آفرینش بدان پایان میگیرد

معشوق من چنان لطیف است

 که خود را به بودن نیالوده است

 که اگر جامه ی وجود بر تن می گیرد

 نه معشوق من بود

دکتر شهید علی  شريعتى

+ 22:26 , .
شنبه بیست و پنجم فروردین 1386
ديوانه
گفت دستها را بايد شست.....شستم
گفت جور ديگر بايد ديد....ديدم
گفت زير باران بايد رفت ....رفتم اما

 او خنديدو گفت ديوانه باران نديده...

+ 10:35 , .
چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386

هیچ گاه

هيچ‌گاه ويترينی نداشته‌ام٬
تا دلم را در آن به نمايش بگذارم.
در قامت يک فروشنده دوره‌گرد عاشق تو شدم.
از اين روست که تمام خيابانهای شهر٬
عشق مرا می‌شناسند
حال٬ در قامت يک ديوانه دوستت می‌دارم
و تمام ديوانه‌های شهر
 مرا می‌شناسند ...

+ 23:13 , .
سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386
یا اباصالح المهدی

رخ نما تا خویش را مجنون کنم
غیر تو مهر از دلم بیرون کنم
ز سر شوق وصالت ره میخانه زنم
کز شراب عشق تو دیوانگی افزون کنم
این دل مست و خراب ما خانه ی توست
امر تا دیگر بناها یکسره ویرون کنم
گفتمش چشم خمارت همه ی عمر منست
زین سخن رنجیده یارم چون کنم
گر تو داری نظری بر دل مسکین خراب
بی رخت ای جان زهرا دیده را پر خون کنم

+ 0:24 , .
دوشنبه بیستم فروردین 1386
آه را من به دريا آموختم.

سپهر را من نيلگون شناختم.
چرا که همرنگ هوسهای نامحدود من بود.

خدا کران بيکران شکوه پرستش من بود،

و شيطان، اسطوره تنهايی انديشه های هولناک من.

اولين دستی که خوشه اين انگور را چيد دست من بود.
کفش ابتکار پرسه های من بود
و چتر ابداع بی سامانيهايم...

هندسه شطرنج سکوت من بود
و رنگ تعبير دلتنگيهايم

من اولين کسی هستم که
در دايره صدای پرنده
بر سرگردانی خود خنديده است

هر چرخی که ميبينيد بر محور شراره شور عشق من ميچرخد

آه را من به دريا آموختم.

 از کتاب «من و نازي» حسين پناهی

+ 14:37 , .
یکشنبه نوزدهم فروردین 1386
تو اگر ميدانستي ،
كه چه زخمي دارد ، كه چه دردي دارد
خنجر از دست عزيزان خوردن
از من خسته نمي پرسيدي : اي دوست چرا تنهايي ؟

+ 0:44 , .
شنبه هجدهم فروردین 1386

عمر آن بود که در صحبت دلدار گذشت
حیف و صد حیف که آن دولت بیدار گذشت
آفتابی زد و ویرانه ی دل روشن کرد
لیک افسوس که زود از سر دیوار گذشت    

+ 0:1 , .
چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386
از رابیندرانات تاگور
مرا بپذیر ، پروردگارا ، برای این چند صباح مرا بپذیر ...
بگذار آن روزان یتیمی که بی تو گذشتند فراموش شوند
...
تنها این لحظهء کوچک را بر پهنای دامنت بگستران و آن را در نور خود نگهدار
...
در پی نجواهایی که مرا به سوی خود کشاندند ، سرگردان شدم ، اما به جایی نرسیدم
...
حالا بگذار در آرامش بیارامم و در سکوت خود به کلام تو گوش فرا دهم
...
رویت را از رازهای تاریک قلب من برنگردان
...
بلکه ، آن ها را بسوزان تا با آتش تو شعله ور شوند
...

http://www.bidel.ir/
+ 1:16 , .
چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386
حالا که آمدي
حرفِ ما بسيار،
وقتِ ما اندک،
آسمان هم که باراني‌ست ...!

به خدا وقت صحبت از رفتنِ دوباره و
دوري از ديدگانِ دريا نيست!
سربه‌سرم مي‌گذاري ... ها؟
مي‌دانم که مي‌ماني
پس لااقل باران را بهانه کُن
دارد باران مي‌آيد
.

مگر مي‌شود نيامده باز
به جانبِ آن همه بي‌نشانيِ دريا برگردي؟
پس تکليف طاقت اين همه علاقه چه مي‌شود؟!
تو که تا ساعت اين صحبتِ ناتمام
تمامم نمي‌کني، ها!؟
باشد، گريه نمي‌کنم
گاهي اوقات هر کسي حتي
از احتمالِ شوقي شبيهِ همين حالاي من هم به گريه مي‌افتد
.
چه عيبي دارد!
اصلا چه فرقي دارد
هنوز باد مي‌آيد،‌ باران مي‌آيد
هنوز هم مي‌دانم هيچ نامه‌اي به مقصد نمي‌رسد
حالا کم نيستند، اهلِ هواي علاقه و احتمال
که فرقِ ميان فاصله را تا گفتگوي گريه مي‌فهمند
فقط وقتشان اندک و حرفشان بسيار و
آسمان هم که باراني‌ست ...!


http://www.bidel.ir/
+ 1:12 , .
سه شنبه چهاردهم فروردین 1386

دیگر از این همه باران آشنا

که از پیاله ی دست های آسمان سر می رود

حیرت نمی کنم

از روزی که رفته ای

ماه شب های اینجا هم

اشک هایش را با ابرها پاک می کند

 

+ 20:3 , .
شنبه یازدهم فروردین 1386
 

ای کاش ابری بودم.....

+ 16:46 , .
جمعه دهم فروردین 1386
داد از غم تنهایی!!
+ 22:52 , .
جمعه دهم فروردین 1386
نمی آیی؟
+ 22:51 , .
سه شنبه هفتم فروردین 1386
عید در جزیره

اگر این ساعت را از خواب بیدار کنم

این خرده علفها را سبزه بدانم

این شنها را سماق بگیرم

این نارگیل پوسیده را سیبی فرض کنم

اگر این قلوه سنگها بوی سیر بدهند

این فضله مرغان دریایی نقش سمنو را قبول کند

و این نقشه گنج گمشده هم جای سکه ها را بگیرند

هفت سینم کامل است

تنها دوستم

این نخل لاغر مردنی در گوشم زمزمه میکند:

خوب که چه شاعر ریشو؟؟

شد یک بطری سر گردان بیاید در این جزیره را بکوبد و بگوید:

وبگوید:

بفرمایید این کارت تبریک برای شماست!

+ 12:29 , .
سه شنبه هفتم فروردین 1386
فصل طرب‏

دست افشان بسر كوى نگار آمده ‏ام‏
پاى كوبان ز پى نغمه تار آمده‏ ام‏
حاصل عمر اگر نيم نگاهى باشد
بهر آن نيم نگه با دل زار آمده‏ ام‏
باده از دست لطيف تو در اين فصل بهار
جان فزايد كه در اين فصل بهار آمده ‏ام‏
در ميخانه گشائيد كه از مسلخ عشق‏
بهواى رخ آن لاله عذار آمده‏ ام‏
جامه زهد دريدم رهم از دام بلا
باز رستم ز پى ديدن يار آمده ‏ام‏
بتماشاى صفاى رخت اى كعبه دل‏
بصفا پشت و سوى شهر نگار آمده ‏ام

امام خميني 

 

+ 0:18 , .
دوشنبه ششم فروردین 1386
کودکیهایم

به خانه می رفت
 با کیف
و با کلاهی که بر هوا بود
چیزی دزدیدی ؟
مادرش پرسید
 دعوا کردی باز؟
 پدرش گفت
 و برادرش کیفش را زیر و رو می کرد
به دنبال آن چیز
 که در دل پنهان کرده بود
 تنها مادربزرگش دید
گل سرخی را در دست فشرده کتاب هندسه اش
 و خندیده بود

 

+ 16:18 , .
یکشنبه پنجم فروردین 1386

یا مهدی

وقتي ميروي ساقه هاي شكسته خاطراتم را، باد با خود مي برد،

وقتي عطر حضورت در خاطرم مي پيچد و صداي قشنگ تو در

 رگ خشك باغ پاييزي وجودم مي نشيند بهار مي شوم.

اي حرمت تمامي قبيله من، اي هميشه بودن وقتي كه نيستي لحظه لحظه عمرم را به ياد تو ياس ميكارم و تنهاييم را با خاطره با تو بودن سر ميكنم.

 

+ 11:47 , .
یکشنبه پنجم فروردین 1386

دستي نيست تا

  نگاه خسته ام را نوازشي دهد.

  اينجا ،باران نمي بارد...

  فانوسهاي شهر، خاموش و مُرده اند

  دست هاي مهرباني ،فقيرتر از من اند...!

  نامردمان عشق نديده ،

  خنجر کشيده اند بر تن برهنه   و بي هويتم !

  دلم مي خواهد آنقدر بنويسم

  تا نفسهايم تمام شود.

  آنقدر دفترهاي کهنه را سياه کنم ،

تا سَرَم   ، فرياد کنند.

مي خواهم امشب ،

شاعر نو نويس کوچه ها شوم.

بوي غربت کوچه ها

  امان بُريده است...!

  مي خواستم واژه اي پيدا کنم تا ...

  دلتنگي کهنه و بي خاصيتم را

  عرضه کند ،

ولي

  واژه ها باز هم غريبي مي کنند

 

+ 0:6 , .
جمعه سوم فروردین 1386
خسته ام
از زندگی از این همه تکرار خسته ام
 از های و هوی کوچه و بازار خسته ام

دلگیرم از ستاره و آزرده ام ز ماه
امشب دگر ز هر که و هر کار خسته ام
دل خسته سوی خانه تن خسته می کشم
 
 آوخ ... کزین حصار دل آزار خسته ام
 بیزارم از  خموشی تقویم روی میز
 
 وز دنگ دنگ ساعت دیوار خسته ام
 از او که گفت یار تو هستم ولی نبود
 
از خود که بی شکیبم و بی یار خسته ام
 تنها و دل گرفته و بیزار و بی امید
 
 از حال من مپرس که بسیار خسته ام

 

سید محمد امین اسدی

+ 0:49 , .
چهارشنبه یکم فروردین 1386
 
آوای خوش هزار باد تقدیم تو باد   سرسبزترین بهار تقدیم تو باد
 
گویند که افسانه ایست روییدن عشق  آن لحظه هزار باد تقدیم تو باد
+ 11:47 , .