تبليغاتX
بهار من, یک عاشقانه آرام
سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385
عید بر عاشقان مبارک
+ 12:53 , .
دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385
ميلاد
باز كن پنجره ها را كه نسيم
روز ميلاد اقاقي ها را
جشن مي گيرد
و بهار
روي هر شاخه
كنار هر برگ شمع روشن كرده
باز كن پنجره ها را اي دوست
هيچ يادت هست
كه زمين را عطشي وحشي سوخت
برگ ها پژمردند
تشنگي با جگر خاك چه كرد
معجزه باران را باور كن
و سخاوت را در چشم چمنزار ببين
و محبت را در روح نسيم
كه در اين كوچه تنگ
با همين دست تهي
روز ميلاد اقاقي ها را
جشن ميگيرد
خاك جان يافته است
تو چرا سنگ شدي ؛
تو چرا اين همه دلتنگ شدي ؛
باز كن پنجره ها را...
و بهاران را باور كن
در بنفشه زار چشم تو
من ز بهترين بهشت ها گذشته ام
من به بهترين بهار ها رسيده ام
اي غم تو همزبان بهترين دقايق حيات من
لحظه هاي هستي من از تو پر شده است
+ 21:56 , .
دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385
دلم را کجا می بری!

دلم را کجا می بری!
ای ناشی‌ترین راهزن شبانگاهان
شب می‌شود سیاه‌تر
تر می‌شوم بدون چتر‌‌دلم
زیر این‌همه ابر
که تا صبح گریه می‌شوند
در این تن بی‌حصار.
دل‌دل مکن ای بی‌ ستاره‌ترین آسمان کوچه‌های تقدیر!ا
دیر دیر آمده‌ای و باز٬
سیب‌های سرخ همه ریخته‌اند
من رفته‌ام و تو
هنوز بر سر دل دادنت چانه می‌زنی؟

دلم را کجا برده‌ای...ای کولی‌ترین آواز که از حنجره‌ام پر کشیده‌ای؟
در پستوی این‌همه سینه
به کاوش عشق
به کاوش تو
به کاوش آن راز رخوتناک
فصل سیب‌های سرخ گذشت!
در پستوی این‌همه سینه
من مانده‌ام،ای نسیمی که از همه آه‌های جهان بر‌آمده‌ای!ا
من مانده‌ام
هم آغوش درختان طوفان‌زده
...و دل
.با تو رفته‌است


آسیه امینی

+ 19:44 , .
دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385
لحظه ديدار نزديك است .

باز من ديوانه ام، مستم .

باز مي لرزد، دلم، دستم .

باز گويي در جهان ديگري هستم .

هاي ! نخراشي به غفلت گونه ام را، تيغ !

هاي ! نپريشي صفاي زلفم را، دست!

آبرويم را نريزي، دل !

- اي نخورده مست -

لحظه ديدار نزديك است .

.

.

.

در آن پر شور لحظه

دل من با چه اصراري ترا خواست،

و من ميدانم چرا خواست،

و مي دانم كه پوچ هستي و اين لحظه هاي پژمرده

كه نامش عمر و دنياست ،

اگر باشي تو با من، خوب و جاويدان و زيباست

 

« مهدي اخوان ثالث »

+ 0:31 , .
شنبه بیست و ششم اسفند 1385
در زمينم فصل مي كارم
در گلدانم رويش
از خدا فصل مي خواهم
فصلي نو
تا دوباره باران مهربانی
ببارد
و همه
ترانه رويا بسرايند

 

+ 14:1 , .
شنبه بیست و ششم اسفند 1385
ترانه آب دريا
دریا خندید
در دور دست،
دندانهایش کف و
لبهایش آسمان.

ــ تو چه میفروشی
دختر غمگین سینه عریان؟

ــ من آب دریاها را
میفروشم،.

آقا.

ــ پسر سیاه، قاتی ِ خونت
چی داری؟

ــ آب دریاها را
دارم، آقا.

ــ این اشکهای شور
از کجا میآید، مادر؟

ــ آب دریاها را من
گریه میکنم، آقا.

ــ دل من و این تلخی بینهایت
سرچشمهاش کجاست؟

ــ آب دریاها
سخت تلخ است، آقا.

دریا
خندید
در دوردست،
دندانهایش کف و
لبهایش آسمان

احمد شاملو

منبع

+ 13:52 , .
دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385
من شنبه آمدم که ببينم تو را نشد
يکشنبه آمدم همه صف بود و جا نشد


رفتم دوشنبه نذر کنم آستانه را
آن روز هم قضا شد و نذرم ادا نشد


گفتم سه شنبه فکر تو از سر به در کنم
زالوصفت خيال تو از من جدا نشد


اما چهارشنبه دگر هيچ کس نبود
تا از دلم بگويم و اينکه چرا نشد


چون پنجشنبه شد به مزارم سري بزن
بر سنگ من بخوان که چرا عقده وانشد


جمعه تو هم کنار مني! شک در اين نکن !
دردي که جز به خاک مزارم دوا نشد !
+ 22:57 , .
جمعه هجدهم اسفند 1385
هفته انتظار

 

تو را شنبه دیدم دلم بی قرار تو شد               

 و هر کوچه دل پر از انتظار تو شد

و یکشنبه آمد خیالت ، نمی رفت، نه       

 تو رفتی و این کوچه محو غبار تو شد

دوشنبه دوباره براین کوچه منت نهادی    

و یکبار دیگر دل من شکار تو شد

سه شنبه که مردی به دام تو افتاده بود    

 به خود ناز کردی و این افتخار تو شد

و چهار شنبه قتل دلم بود  ، تعطیل شد      

 زمستان ما آمد و نو بهار تو شد

چو پنجشنبه آمد دگرکوچه مردی نداشت   

و مرگ آمد و مرده ای یادگار تو شد

خجالت نکش جمعه در انتظارم بیا         

به گوری که سهم من از انتظار تو شد

+ 23:56 , .
جمعه هجدهم اسفند 1385
 

پس این ها همه اسمش زندگی است
 دلتنگی ها دل خموشی ها ثانیه ها دقیقه ها
حتی اگر تعدادشان به دو برابر آن رقمی که برایت نوشته ام برسد
ما زنده ایم چون بیداریم
ما زنده ایم چون می خوابیم
 و رستگار و سعادتمندیم
زیرا هنوز بر گستره ویرانه های وجودمان پانشینی
برای گنجشک عشق باقی گذاشته ایم
خوشبختیم زیرا هنوز صبح هامان آذین ملکوتی بانگ خروس هاست
سرو ها مبلغین بی منت سر سبزی اند
 و شقایق ها پیام آوران ایه های سرخ عطر و آتش
برگچه های پیاز ترانه های طراوتند
و فکر من
واقعا فکر کن که چه هولنک می شد اگر از میان آواها
بانگ خروس رابر می داشتند
و همین طور ریگ ها
 و ماه
 و منظومه ها
 ما نیز باید دوست بداریم ... آری باید
زیرا دوست داشتن خال با روح ماست 

حسین پناهی

 

 

+ 23:12 , .
یکشنبه سیزدهم اسفند 1385
پایان

 شاید این لحظه لحظه آخر
 شاید این پله آخرین پله ست
شاید این تن که با من است کنون
 سایه ای باشد از تنی دیگر
میوه ای ز آفریدنی دیگر
میوه ای تلخ شاخه ای بی بر ؟
خواستم پر دهم رکاب گریز
 پشت کردم به پله پایان
تن من لیک باز با من بود
لحظه آخرم گرفت عنان
 که : کجا ؟ بسته است راه سفر
 حیرتم پر گشود و نقش هراس
بر لب آشفت طرح یک لبخند
 کرکسان گرسنه چشمانم
 طعمه از نام رفته ام جستند
 نام من سایه درختی شد
 در کویر گذشته های سراب
 چهره ام با اشاره شب گیج
روی لب بست خنده های خراب
 ایستادم تنم که با من بود
 زیر پرهای واژه رویا شد
در رگم آشیانه زد تردید
 پرسشی ز آن میانه نجوا شد
شاید این لحظه لحظه آخر ؟

 

 

+ 22:56 , .
یکشنبه سیزدهم اسفند 1385
عاشقانه ها!

تو در پس روزهای ابری نهفته ای
 و من بی قرار بارشم
 ای ابرها در امتداد انتظارم با یکدگر بر خورد کنید
تو در پشت برهنگی اندام بید نشسته ای
 و من بی تاب تنپوشی از سبزینه ها هستم
ای بیدها عریانی تان را با شکوفه های استقامت من بپوشانید
 تو درکنار کودکی غنچه آرمیده ای
 و من کهولت شاخه ها بسر می برم
 ای لحظه های ناب ، غنچه های گمگشته را
 در شاخسار خمیده ام پیدا کنید

 

 

+ 22:46 , .
شنبه دوازدهم اسفند 1385
سه تار شکسته

ای سایه ی او ز من چه خواهی؟
 دست از من رنجدیده بردار
بر خاطر خسه ام ببخشای
 بگذار مرا به خویش ، بگذار
 هر جا نگرم ، به پیش چشمم
 آن چشم چو شب سیاه اید
وانگه به نظر در آن سیاهی
آن چهره ی بی گناه اید
برقی جهد از دو دیده ی او
 سوزد دل رنجدیده ام را
 چشمک زند و زود ، چو بیند
 این اشک به رخ دویده ام را
گاهی ، به شتاب پیشم اید
 بر سینه ی من نهد سر خویش
 بر آتش سینه ام زند آب
 با اشک دو دیده ی تر خویش
 گه بوسه رباید از لب من
آن سایه ی دلکش خیالی
 بیخود شوم و به خود چو ایم
او رفته و جای اوست خالی
آنگه دود از پیش خیالم
 تادامن او به دست گیرد
 اصرار کند که اعترافی
زان دیده ی نیمه مست گیرد
خواهد که در آن دو چشم ،‌ بیند
 اقرار به عشق و بی قراری
وانگه فکند به گردنش دست
 از شادی و از امیدواری
این سایه که هرکجاست با من
 جز جلوه ی او در آرزو نیست
 با من شب و روز و گاه و بیگاه
او هست و هزار حیف ، او نیست
دانی که چه نغز و دلپذیرست
آنگه که سه تار نغمه ریزد ؟
 یک روز دل من آن چنان بود
 یعنی که هزار نغمه می زد
 یک شب ،‌ بر جمع نکته سنجان
جانم به نگاهی آشنا شد
 غم آمد و در دلم درآویخت
شادی ز روان من جدا شد
یکباره چه شد ؟ دلم فرو ریخت
 از دیدن آن دو نرگس مست
 گفتی که سه تار نغمه پرداز
 بر خک ره اوفتاد و بشکست 

 سیمین بهبهانی

+ 23:1 , .
شنبه دوازدهم اسفند 1385
گفتی که
گفتی که:«- مرا با تو نه سِرّی، نه سری هست.»
گر سرّ و سری نیست، نهانی نظری هست.
گرداب، شکیباییم آموخت که دیدم
گاه از من سودازده، سرگشته تری هست
برگی ست که پیچان به کف باد خزان است
گر در همه ی شهر چو من در به دری هست
گشتند پی فتنه بر هر گوشه ی این شهر:
در گوشه ی چشمان تو گویا خبری هست
با یاد تو گر آه برآرم، نه غمین است؛
خوش، آن سفر افتد که در او همسفری هست
گفتم که:«به پای تو گذارم سرِ تسلیم.»
گفتی که :«- نخواهیم کسی را که سری هست...»
چون شمع، مگر شعله زبان سخنت بود؟
کز سوز تو، سیمین! به غزل ها اثری هست.


 
+ 22:50 , .
شنبه دوازدهم اسفند 1385
ای عشق ، دیر آمدی
هنگام ناشناس دلی
 دارم بگو ، بگو چه کنم ؟
 پرهیز عاشقی نکند
پروای آبرو چه کنم ؟
 این ساز پر شکایت من
 یک لحظه بی زبان نشود
 ای خفتگان ، درین دل شب ، با ناله های او چه کنم ؟
 گوید که وقت دیدن او دست تو باد و دامن او
 گویم که می کشد ز کفم
 با آن ستیزه جو چه کنم ؟
 گرید چنین خموش ممان
 از عمق جان برآر فغان
گویم که گوش کرده گران
 بیهوده های و هو چه کنم ؟
 جوشیده و گذشته ز سر
 صهبای این سبو ، چه کنم ؟
 معشوق کور باطن من
پروای رنجشم نکند
من نرم تر ز برگ گلم
با این درشت خو چه کنم ؟
ای عشق ، دیر آمده ای
از فقر خویشتن خجلم
 در خانه نیست ما حضری
بیهوده جست و جو چه کنم ؟

سیمین بهبهانی

+ 22:31 , .
شنبه دوازدهم اسفند 1385
لطفا شماره ی مجنون
 می روم رو به روی ایینه
 با مدادهای رنگی ام و
 این خطوط کمرنگ زیبایی ازلی و
 چند لحظه بعد
 الو ! تلفنچی ؟
 لطفا شماره ی مجنون
 خانم ! خوابتان بخیر
خطوط ارتباطی مان
 با زمین و آسمان قطع است
الو ، الو ، الو
می خواهی دوباره عاشقم شوی یا
 نه نه نه
 حالا لیلای ایینه رو به روی چشمان حیرتم
 تکه تکه تکه خرد می شود
 و من کهرسم توبه نمی دانم
 می روم رو به روی ایینه ای دیگر
 تا با مدادهای رنگی ام
 از خطوط کمرنگ زیبایی ازلی
چیزی بگویم 


 
+ 22:11 , .
شنبه دوازدهم اسفند 1385
خدای من زیباست

دیوارهای خالی اتاقم را
 از تصویرهای خیالی او پر می کنم
 خدای من زیباست
 خدای من رنگین کمان خوشبختی ست
 که پشت هر گریه
 انعکاسش را
 روی سقف اتاق می بینم
 من هیچ
با زبان کهنه صدایش نکرده ام
و نه
 لای بقچه پیچ سجاده
 رهایش
او در نهایت اشتیاق به من عاشق شد و
 من در نهایت حیرت
حالا
 گاه گاهی که به هم خیره می شویم
 تشخیص خدا و بنده چه سخت است

 

+ 22:1 , .
جمعه یازدهم اسفند 1385
مردم فریب

 

شب یار من تب است و غم سینه سوز هم
تنها نه شب در آتشم ای گل که روز هم
ای اشک همتی که به کشت وجود من
آتش فکند آه و دل سینه سوز هم
گفتم : که با تو شمع طرب تابنک نیست
گفتا : که سیمگون مه گیتی فروز هم
گفتم : که بعد از آنهمه دلها که سوختی
کس می خورد فریب تو ؟ گفتا هنوز هم
ای غم مگر تو یار شوی ورنه با رهی
دل دشمن است و آن صنم دلفروز هم

از رهی معیری

+ 20:36 , .
شنبه پنجم اسفند 1385
چشمی کنار پنجره ی انتظار
ای دل ، به کوی او ز که پرسم که یار کو
 در باغ پر شکوفه ، که پرسد بهار کو
 نقش و نگار کعبه نه مقصود شوق ماست
 نقشی بلند تر زده ایم ، آن نگار کو
جانا ، نوای عشق خموشانه خوش تر است
 آن آشنای ره که بود پرده دار کو
ماندم درین نشیب و شب آمد ، خدای را
 آن راهبر کجا شد و آن راهوار کو
ای بس بسنم که بر سر ما رفت و کس نگفت
 آن پیک ره شناس حکایت گزار کو
 چنگی به دل نمی زند امشب سرود ما
 آن خوش ترانه چنگی شب زنده دار کو
 ذوق نشاط را می و ساقی بهانه بود
 افسوس ، آن جوانی شادی گسار کو
یک شب چراغ روی تو روشن شود ، ولی
 چشمی کنار پنجره ی انتظار کو
 خون هزار سرو دلاور به خک ریخت
ای سایه ! های های لب جویبار کن

هوشنگ ابتهاج
 
+ 22:15 , .
شنبه پنجم اسفند 1385
دیوانه’ دیوانه
من دیوانه ام
من دیوانه ام چون تو را دوست دارم
من دیوانه ام چون نمی توانم دیگری را دوست داشته باشم
من دیوانه ام چون برای دوست داشتن ِ تو دیگران را دوست ندارم
دیوانه ام چون
باران را دوست دارم
باران ِ شبانه را
دیوانه ام چون سفیدی ِ برف ِ باریده را دوست ندارم
من آسمان ِ برف آلود را می نگرم
دیوانه ام چون غم می پرستم
یار ِ من تنهایی ست
من عشق می خورم 
من دیوانه ام
چون تو را می خوانم
تویی که با باد تا تو به خورشید رسیدم

من دیوانه ام

+ 22:3 , .
شنبه پنجم اسفند 1385
غم ناگفته

قلبم امشب
از دردِ غمی
به خودش می پیچد
من به دنبال کلامی درذهن
که بگویم
چیست این غم
و نمی یابم کلامی
بارها پرسیدم از خود
شعر گفتن ها را چه سود
نه کسی می خواند
نه کسی می شنود
واگرهم که شنید
تو بدان
عمق کلامت را
نمی فهمد...
 

سحر شاه محمدی

+ 21:51 , .
شنبه پنجم اسفند 1385
+ 12:22 , .
شنبه پنجم اسفند 1385
+ 12:20 , .
چهارشنبه دوم اسفند 1385

مرا ندیده بکیرید و بگذرید از من
 که جز ملال نصیبی نمیبرید از من
 زمین سوخته ام نا امید و بی برکت
 که جز مراتع نفرت نمی چرید از من
 عجب که راه نفس بسته اید بر من و باز
 در انتظار نفس های دیگرید از من
 خزان به قیمت جان جار می زنید اما
 بهار را به پشیزی نمی خرید از من
 شما هر اینه ، ایینه اید و من همه آه
 عجیب نیست کز اینسان مکدرید از من
 نه در تبری من نیز بیم رسوایی است
 به لب مباد که نامی بیاورید از من
 اگر فرو بنشیند ز خون من عطشی
 چه جای واهمه تیغ از شما ورید از من
 چه پیک لایق پیغمبری به سوی شماست ؟
 شما که قاصد صد شانه بر سریداز ممن
برایتان چه بگویم زیاده بانوی من
 شما که با غم من آشناترید از من 

از حسین منزوی

+ 18:10 , .
سه شنبه یکم اسفند 1385
آرامش بعد از توفان
كم كم خطوط دورنگار
 بي رنگ مي شود
 ازنامه هاي عاشقانه در آينده
 يك دسته كاغذ سفيد به جا مي ماند
 در پاكتي كه نام تو بر پشت آن
 آواز ناشناسي مي خواند
 در قصه اي عليه فراموشي
من با تو روي عشق گرو بستم
آن حقه را كه نام و نشان تو داشت
 گرچه به خاطرت نيست ، نشكستم
 ميراث من همين هاست
 آيا به چشم كس برسد ؟ شك دارم
 شك دارم اين كه بختي باشد
در كشف رمز هاي سفيد فاكس
 روح زبان كه از قفس خط پريد و رفت
 اما بعيد نيست ، پس از سالها
چشمان عاشقي كه شبيه توست
راهي به كشف قصه ي ما يابد
جاي گر گرفتگي واژه ها
 
محمد علی سپانلو 
+ 19:13 , .
سه شنبه یکم اسفند 1385
خيلی مونده هنوز 

خیلی تنهام ......  چرا  اون روزی که منتظرشم  نمیاد ؟ 

خیلی مونده هنوز .......  اگه اونی که فکر می کنم  نشه چی ؟
دلم تنگ شده ......  خیلی زیاد ....  خیلی تنهام

هوا حسابی پاییزه ....  امروز جمعه بود .......  جمعه ای  پر از انتظار ....  ولی  متفاوت  با انتظارهای  قبلی

فردا می تونست  یک روز خوب باشه ....  ولی فردا یک روز  تکراریه

+ 19:9 , .
سه شنبه یکم اسفند 1385
علت گریه
دویده ام به سوی تو
رسیده ام به کوی تو
تمام هستی ام کنون
بسته به تار موی تو

مرا نماز کی بود؟
بدون رنگ و بوی تو
بهشت من تو بوده ای
چو بنگرم به روی تو

من که همیشه بوده ام
فقط به آرزوی تو
چگونه بگذرم کنون؟
به راحتی ز کوی تو

خون درون هر رگم
چو باده در سبوی تو
در شب وصل وای من
تنم گرفته بوی تو

مپرس ز گریه های من
ترسم از آبروی تو
 

+ 18:59 , .
سه شنبه یکم اسفند 1385
تنهایی
loneliness
+ 18:56 , .
سه شنبه یکم اسفند 1385
سکوت

گاهی سکوت بیانگر تمام دردها میشود
چرا فکر کردم مرا
با سخن گفتن بیش مهرت میشود؟
دیگر هرگز لب از لبم باز نمی شود...
 

+ 18:51 , .
سه شنبه یکم اسفند 1385

کدامین را باور کنم ؟
نگاه سرخ همیشه دوست داشتنیت ؟
دست سرد ِ دور از من ِ مضطربت ؟

دیگه از کسی کاری بر نمیاد

 بـاش تــا صـبـح دولـتـت بـدمـد

  کـايـن هـنـوز از نـتايج سـحر است

منتظر هستم
هستم تا صبح دولتم  بدمد
خودت گفتی
منتظرم
 


 

+ 18:46 , .
سه شنبه یکم اسفند 1385

تو می ایی
کجا یا کی؟
نمی دانم

تو می ایی
پس از شب های دلتنگی
برای صبح یکرنگی
نمی دانم

تو می ایی
برای باور بودن
دمی با عشق آسودن
نمی دانم

تو می ایی
نگاهت آشنا با من
سلامت بوی پیراهن
نمی دانم


تو می ایی
پس از باران
به دستت شاخه ای ریحان
نمی دانم

تو می ایی
سبک چون پر
برای لحظه ی برتر
نمی دانم

تو می ایی
چو ایینه
دلت شفاف و بی کینه
نمی دانم

تو می ایی
برای من
برای کوری دشمن
نمی دانم

تو می ایی
تنت شبنم
دلت بی غم
نمی دانم

تو می ایی
خدا با تو
تمام لحظه ها باتو
نمی دانم

تو می ایی
تو می ایی
چرا امشب نمی ایی؟
نمی دانم

از فریبا شش بلوکی

+ 18:37 , .
سه شنبه یکم اسفند 1385
من دیوانه ام
من دیوانه ام چون تو را دوست دارم
من دیوانه ام چون نمی توانم دیگری را دوست داشته باشم
من دیوانه ام چون برای دوست داشتن ِ تو دیگران را دوست ندارم
+ 18:28 , .
سه شنبه یکم اسفند 1385

چگونه مي توان
از تو
عبور كرد
دوست داشتن ات
آشوب روياي ديگري است
ميان نبودن و بودن

+ 11:48 , .