
فراموش می شوم
لحظه به لحظه
قرن به قرن
و جز چند پر افتاده
بر روی ایوان چشم هایت
چیزی از پرواز من
به یادت نمی اید
رفتن از منتهای
این غزل های پاییزی
رفتن از این سال های کبیسه ای
که هر بار جمعه های نارس را
اما تو عزیز سبز پوش من
پنجره ی این شعر خا را ببند
پرده های فراموشی را بیاویز
فانوس را روشن کن
و کنار در بگذار
و به خاطر بسپار
که زمستان در راه است
و خاک این مرده هم
مثل همه ی مرده های دیگر
سرد سرد سرد.....
تو مهربان بودی
آغاز ماجرا اینجاست
چه سخت تشنه جام محبتت بودم
سخن تمام نشد
ختم ماجرا پیداست
همیشه با تو نشستن
تلاش بی ثمری بود
چه
کوشش شب و روزم
به سان شخم زدن روی سینه دریا
و استغاثه به درگاهت
گره به باد زدن
و همچو کوفتن آب بود در هاون
مرا رها کردی
كوهنوردی هميشه مايل بود به بلندترين قله صعود كند .
او پس از سالهاي سال تمرين و آمادگي ، هنگامي كه قصد داشت سفر خود را آغاز كند، با بياد آوردن شکوه و افتخار تنها به قله رسيدن، تصميم گرفت صعود را به تنهايي انجام دهد. او سفرش را زماني آغاز كرد كه هوا رفته رفته رو به تاريكي ميرفت ولي قهرمان ما به جاي آنكه چادر بزند و شب را زير چادر به روز برساند ، به صعودش ادامه داد تا اين كه هوا كاملا تاريك شد ...
به جز تاريكي هيچ چيز ديده نميشد . سياهي شب همه جا را پوشانده بود و مرد نميتوانست چيزي ببيند... حتي ماه و ستارهها پشت انبوهي از ابر پنهان شده بودند ...
همانطور كه بالا ميرفت ، در حالي كه چيزي به فتح قله نمانده بود ، پايش ليز خورد و با سرعت هر چه تمامتر سقوط كرد ........
سقوط همچنان ادامه داشت و او در آن لحظات سرشار از هراس ، تمامي خاطرات خوب و بد زندگياش را به ياد ميآورد . داشت فكر ميكرد چقدر به مرگ نزديك شده است كه ناگهان احساس كرد طناب به دور كمرش گره خورده است ... بله او وسط زمين و هوا معلق مانده بود ...حلقه شدن طناب به دور بدنش مانع از سقوط كاملش شده بود . در آن لحظات سنگين سكوت ، چارهاي نداشت جز اينكه فرياد بزند :
خدايا كمكم كن ...
ناگهان صدايي از دل آسمان پاسخ داد: "از من چه ميخواهي ؟"
- نجاتم بده .
- واقعا فكر ميكني ميتوانم نجاتت دهم؟
- البته... تو تنها كسي هستي كه ميتواني مرا نجات دهي .
- پس آن طنابی را که به دور کمرت حلقه شده ببُر .
براي يك لحظه سكوت عميقي برقرار شد... مرد با خود فکر کرد:
"چه؟... طناب را ببرم؟... اما دراينصورت حتما سقوط خواهم کرد و خواهم مرد! "
بنابراين تصميم گرفت با تمام توان مانع از پاره شدن طناب حلقه شده به دور كمرش شود ...
روز بعد ، گروه نجات گزارش داد كه جسد منجمد شده يك كوهنورد در حالي پيدا شد كه طنابي به دور كمرش حلقه شده بود و او تنها دو متر با سطح زمين فاصله داشت ! !
و ما ...؟ ما تا چه حد به طناب خود ميچسبيم؟
کسی خواهد آمد
به این بیندیش
هیچ پیامی آخرین پیام نیست وهیچ عابری آخرین عابر
کسی مانده است که خواهد آمد
باور کن
کسی امکان آمدن را زنده نگه داشته است
بیندیش به انتظار....
این شعر قشنگ رو یکی به اسم ! (درست خوندین !)تو نظرات گذاشته خیلی دوس دارم بدونم کیه؟!!!