تبليغاتX
بهار من, یک عاشقانه آرام
جمعه بیست و نهم دی 1385
 

كاش مي شد وقت رفتن ، چشم هايم را كنار راه تو بگذارند


 تا حسرت ديدار تو در جاودانگي ام نباشد ....

 

 

+ 23:48 , .
جمعه بیست و نهم دی 1385
ر
 
+ 12:45 , .
پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385
یک نفر هست
کسی هست که تو را دوست داشته باشد
کسی که در نوک انگشتانش، فهم و ادراک پوست لطیف تو را می ستاید.
کسی هست، همواره کسی است که از تو جدا نمیشود و همیشه برای تو کافی و باقی
است.
یک نفر هست که بوی انجیر را میفهمد و در دستش شیشه ی نوشابه دارد.
یک نفر هست که به هیچ نوشته ای نمی خندد و حتا سیگارش را به تو تعارف
میکند.
کسی هست، همواره یک نفر است که نه تو او را میشناسی و نه او، تو را
میشناسد.
یک نفر هست که میفهمد، بی دلیل هم می شود تو را دوست داشت …
  
+ 19:32 , .
پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385

   

فراموش می شوم

لحظه به لحظه

قرن به قرن

و جز چند پر افتاده

بر روی ایوان چشم هایت

چیزی از پرواز من

به یادت نمی اید

رفتن از منتهای

این غزل های پاییزی

رفتن از این سال های کبیسه ای

که هر بار جمعه های نارس را

به بار می نشیند

اما تو عزیز سبز پوش من

پنجره ی این شعر خا را ببند

پرده های فراموشی را بیاویز

فانوس را روشن کن

و کنار در بگذار

و به خاطر بسپار

که زمستان در راه است

و خاک این مرده هم

مثل همه ی مرده های دیگر

سرد سرد سرد.....

 

+ 18:27 , .
پنجشنبه بیست و یکم دی 1385

 

امشب نمی دانم
چرااین چنین گنگ و مبهوتم
چرا بیهوده سردر گریبانم
نمی دانم که آیا فرصتی دارم
برای زندگی کردن
برای عشق ورزیدن
نمیدانم مجالی یا فرصتی دارم
که بار دیگر تورا در آغوش بفشارم
از لبت دزدانه بوسه بر گیرم
وبا چشمان زیبایت
که زیبایی هفت آسمان در آن نهفته
دوباره رازدل را باز گویم
سخنها باز گویم از دل شوریده ام
از دل سرگشته وپریشانم
نمی دانم نمی دانم نمی دانم
 
+ 12:29 , .
پنجشنبه بیست و یکم دی 1385

تو مهربان بودی

آغاز ماجرا اینجاست

چه سخت تشنه جام محبتت بودم

سخن تمام نشد

ختم ماجرا پیداست

همیشه با تو نشستن

تلاش بی ثمری بود

چه

کوشش شب و روزم

به سان شخم زدن روی سینه دریا

و استغاثه به درگاهت

گره به باد زدن

و همچو کوفتن آب بود در هاون

مرا رها کردی

 
+ 11:56 , .
یکشنبه هفدهم دی 1385
كوهنورد
کوهنورد

كوهنوردی هميشه مايل بود به بلندترين قله صعود كند . 
او  پس از سال‌هاي سال تمرين و آمادگي ، هنگامي كه قصد  داشت سفر خود را آغاز كند، با بياد آوردن شکوه و  افتخار تنها به قله رسيدن، تصميم گرفت صعود را به تنهايي  انجام دهد. او سفرش را زماني آغاز كرد كه هوا رفته  رفته رو به تاريكي مي‌رفت ولي قهرمان ما به جاي آنكه  چادر بزند و شب را زير چادر به روز برساند ،  به صعودش ادامه داد تا اين كه هوا كاملا تاريك شد  ... 
به جز تاريكي هيچ چيز ديده نمي‌شد . سياهي شب  همه جا را پوشانده بود و مرد نمي‌توانست چيزي ببيند... حتي  ماه و ستاره‌ها پشت انبوهي از ابر پنهان شده بودند ...  
همان‌طور كه بالا مي‌رفت ، در حالي كه چيزي به فتح  قله نمانده بود ، پايش ليز خورد و با سرعت هر  چه تمام‌تر سقوط كرد ........ 
سقوط همچنان ادامه داشت و او  در آن لحظات سرشار از هراس ، تمامي خاطرات خوب و  بد زندگي‌اش را به ياد مي‌آورد . داشت فكر مي‌كرد چقدر  به مرگ نزديك شده است كه ناگهان احساس كرد طناب به  دور كمرش گره خورده است ... بله او وسط زمين و  هوا معلق مانده بود ...حلقه شدن طناب به دور بدنش مانع  از سقوط كاملش شده بود . در آن لحظات سنگين سكوت  ، چاره‌اي نداشت جز اينكه فرياد بزند : 
خدايا كمكم كن  ... 
ناگهان صدايي از دل آسمان پاسخ داد: "از من چه  مي‌خواهي ؟" 
- نجاتم بده . 
- واقعا فكر مي‌كني مي‌توانم  نجاتت دهم؟
- البته... تو تنها كسي هستي كه مي‌تواني مرا نجات  دهي . 
- پس آن طنابی را که به دور کمرت  حلقه شده ببُر . 
براي يك لحظه سكوت عميقي برقرار شد...  مرد با خود فکر کرد: 
"چه؟... طناب را ببرم؟... اما دراينصورت  حتما سقوط خواهم کرد و خواهم مرد! " 
بنابراين تصميم گرفت  با تمام توان مانع از پاره شدن طناب حلقه شده به  دور كمرش شود ... 
روز بعد ، گروه نجات گزارش داد  كه جسد منجمد شده يك كوهنورد در حالي پيدا شد كه  طنابي به دور كمرش حلقه شده بود و او تنها دو  متر با سطح زمين فاصله داشت ! ! 
و ما ...؟  ما تا چه حد به طناب خود مي‌چسبيم؟

+ 19:15 , .
یکشنبه هفدهم دی 1385
+ 18:16 , .
یکشنبه سوم دی 1385

کسی خواهد آمد

به این بیندیش

هیچ پیامی آخرین پیام نیست وهیچ عابری آخرین عابر

کسی مانده است که خواهد آمد

باور کن

کسی امکان آمدن را  زنده نگه داشته است

بیندیش به انتظار....

+ 12:38 , .
یکشنبه سوم دی 1385
وقتی تو نیستی
نه هست های ما
چونانکه بایدند
نه باید ها . . .

(( قیصر امین پور )) .


+ 12:12 , .
یکشنبه سوم دی 1385
فریادی...


مرا عظیم تر از این آرزویی نمانده است ،
که به جستجوی فریادی گمشده برخیزم .
با یاری فانوسی خرد
یا بی یاری آن،
در هرکجای این زمین
یا هر کجای این آسمان.
فریادی که نیم شبی ،
از سر ندانم چه چیز ناشناخته از جان من برآمد،
و به آسمان ناپیدا گریخت...
ای تمامی دوازه های جهان!
مرا به بازیافتن فریاد گمشده ی خویش
مددی کنید!

 این شعر قشنگ رو یکی به اسم ! (درست خوندین !)تو نظرات گذاشته خیلی دوس دارم بدونم کیه؟!!!

+ 12:11 , .
یکشنبه سوم دی 1385
 
حقیقت دارد
تو را دوست دارم
در این باران
می خواستم تو
در انتهای خیابان نشسته
باشی
من عبور کنم
سلام کنم ...
+ 12:7 , .