
نه نام كس به زبانم نه در دلم هوسي
به زنده بودنم اين بس كه مي كشم نفسي
جهان و شادي ي ِ او كام دوستان را باد
پر شكسته ي ما باد و گوشه ي قفسي
از آن به خنجر حسرت نمي درم دل خويش
كه يادگار بر او مانده نقش ِ عشق كسي
بهار عمر مراگر خزان رسد، كه در او
نرُست لاله ي عشقي، شكوفه ي هوسي
سكوت جان من از دشت شد فزون كه به دشت
دراي قافله يي بود و ناله ي جرسي
شكيب خويش نگه دار و دم مزن، سيمين!
كه رفت عمر و ز اندوه او نمانده بسي
سيمين بهبهانی

چرا گرفته دلت ؟!
مثل آنکه تنهایی...
چقدر هم تنها...
خیال می کنم دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستی!
دچار یعنی
- عاشق !
و فکر کن که چه تنهاست اگر که ماهی کوچک دچار آبی بی کران دریا باشد !
چه فکر نازک غمناکی!
دلم گرفته .....
دلم عجیب گرفته است...
عاشق همیشه تنهاست!
تنها.....

به خانه مي رفت
با كيف
و با كلاهي كه بر هوا بود
چيزي دزديدي ؟
مادرش پرسيد
دعوا كردي باز؟
پدرش گفت
و برادرش كيفش را زير و رو مي كرد
به دنبال آن چيز
كه در دل پنهان كرده بود
تنها مادربزرگش ديد
گل سرخي را در دست فشرده كتاب هندسه اش
و خنديده بود
دیروزها کسی را دوست میداشتی
این روزهادلتنگی... تنهایی...تنها
تمام عمرمابه همین سادگی گذشت.
عاشق همیشه تنهاست .