تبليغاتX
بهار من, یک عاشقانه آرام
سه شنبه سی و یکم مرداد 1385

چقدر تنها ماندم

                    برای بوییدن یک گل

                             برای شنیدن یک صدا

                                         برای خواندن یک شعر

چقدر تنها ماندم ......

برای غرق شدن در یک نگاه

         برای یافتن آرامش یک نوازش و برای سوختن در شعله عشق

                    چقدر تنها ماندم ....... چقدر تنها ماندم ...

                             من دوباره تنها ماندم  .... 

                                    برگرد ....  من دوباره تنها ماندم ...  

+ 16:8 , .
یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385
برای تو



ترا چه مي‌شود اگر نظر به سوي ما كني

درين نهايت عزا ضيافتي به پا كني

بگو چه مي‌شود مگر شبي تبر بياوري

و بوته بوته خار را ازين زمين جدا كني

و حافظ از تو مژده داد، نسيم خوش نفس! چرا

نمي‌رسي ز راه تا به وعده‌اش وفا كني؟

كنون كه بانگ درد ما به آسمان نمي‌رسد

نمي‌شود بجاي ما خداي را صدا كني؟

از
+ 2:5 , .
شنبه بیست و هشتم مرداد 1385
نمی آیی
+ 0:7 , .
شنبه بیست و هشتم مرداد 1385

گاهی وقتها خوشبختی هم از لای انگشتان آدم فرار میکند مواظب باش!!!

+ 0:0 , .
جمعه بیست و هفتم مرداد 1385
من خنده زنم بر دل                   

 دل خنده زند بر من

آنجاست که می خندد         

 دیوانه به دیوانه

 

 

+ 13:2 , .
پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385

پروانه من   بی تو چه کنم

+ 15:36 , .
پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385
معصومانه ترين گناه


    
      شناختنت بي گناهترين گناهم بود يافتنت بهانه دلم و
      خواستنت نيازم و با تو بودن آرزويم و تو را گم کردن ،
      پيدايش سراب بود تو مانند پرستو آمدي و به دورترين ديار
      غربت رفتي . بي تو ثانيه ها تکراري شده اند
       و آيينه چيزي جز سراب را نشان نمي دهد 
       و شقايق غريبي مي کند
       و جاده در انتظار مسافر است
       و هنوز دلم بدون تو بهانه مي گيرد
       و من آرزوهايم را عاشقانه زمزمه مي کنم و منتظرت هستم

 

+ 13:29 , .
چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385
رویاهای من
+ 3:6 , .
چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385

+ 0:26 , .
یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385
به قول یکی از دوستان این شعر رو سیاوش کسرایی اصلا برای من گفته!!

 

بهارم ميشكوفد در نكاهت
ﭙر از كل كشته جان من به راهت
به بام ارزويم لانه دارند
ﭙرستوهاي شمان سياهت

 

+ 15:33 , .
سه شنبه هفدهم مرداد 1385

علی ای همای رحمت تو چه آیتی خدا را
که به ماسوا فکندی همه سایه‌ی هما را

دل اگر خداشناسی همه در رخ علی بین
به علی شناختم به خدا قسم خدا را

به خدا که در دو عالم اثر از فنا نماند
چو علی گرفته باشد سر چشمه‌ی بقا را

مگر ای سحاب رحمت تو بباری ارنه دوزخ
به شرار قهر سوزد همه جان ماسوا را

برو ای گدای مسکین در خانه‌ی علی زن
که نگین پادشاهی دهد از کرم گدا را

بجز از علی که گوید به پسر که قاتل من
چو اسیر تست اکنون به اسیر کن مدارا

بجز از علی که آرد پسری ابوالعجائب
که علم کند به عالم شهدای کربلا را

چو به دوست عهد بندد ز میان پاکبازان
چو علی که میتواند که بسر برد وفا را

نه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفت
متحیرم چه نامم شه ملک لافتی را

بدو چشم خون فشانم هله ای نسیم رحمت
که ز کوی او غباری به من آر توتیا را

به امید آن که شاید برسد به خاک پایت
چه پیامها سپردم همه سوز دل صبا را

چو تویی قضای گردان به دعای مستمندان
که ز جان ما بگردان ره آفت قضا را

چه زنم چونای هر دم ز نوای شوق او دم
که لسان غیب خوشتر بنوازد این نوا را

«همه شب در این امیدم که نسیم صبحگاهی
به پیام آشنائی بنوازد آشنا را»

ز نوای مرغ یا حق بشنو که در دل شب
غم دل به دوست گفتن چه خوشست شهریارا

+ 12:13 , .
سه شنبه هفدهم مرداد 1385

چه دردهایی برای به دست آوردنت کشیدم

حالا

تو رو دوست دارم ای دوست داشتنی

تو رو دیدم ای تو که همه آرزوی دیدنت رو دارن

تو رو فهمیدم ای فهمیدنی ترین موضوع جهان

حالا

عرش خدا برام تویی

 

بدون تو میمیرم

تورو خدا برگرد..........

+ 11:56 , .
شنبه چهاردهم مرداد 1385
        

                      

باور کن! 

 ای ستاره درخشان شبهای تاریک تنهاییم

 

 

                                وقتی تو نیستی گویا هوا بارانی است

 

 

+ 23:59 , .
شنبه چهاردهم مرداد 1385

جيرجيركه به آقا خرسه گفت : من عاشقت شدم. خرسه گفت الان وقت خواب زمستونيمه وقتي بيدار شدم در موردش حرف مي زنيم.  خرس وقتي از خواب بيدار شد دنبال جيرجيرك خانوم گشت اما پيداش نكرد... ! آخه اون نمي دونست جيرجيركا فقط سه روز عمر مي كنن. ...!!!

 

+ 23:40 , .
جمعه سیزدهم مرداد 1385
مست همین باده ام

باده نگاه تو

آن هنگام که به من چشم می دوزی

مست همین باده ام

باده کلام تو

گاه سخن گفتنت

آن هنگام که مرا خطاب می کنی

مست همین باده ام

باده حضور تو

مرا از خود بی خود می کند

می دانی؟

هیچ هوشیاری نمی خواهم

می خواهم تا ابد مست باده عشق تو باشم.

 

+ 17:50 , .
جمعه سیزدهم مرداد 1385
به دوری از تو خو کرده ام..

مرا از آن گریزی نیست

به تنهایی و دیدن خیال تو خو کرده ام

مرا گریزی از آن نیست..

فاصله..فاصله فاصله

ما را گریزی از آن نیست..

دور ماندن..دور ماندن دور ماندن..

دوست داشتن تو تنها چیزی است که در کفم مانده

 

+ 17:48 , .
جمعه سیزدهم مرداد 1385
+ 0:11 , .
چهارشنبه یازدهم مرداد 1385
آرام باش

آرام باش، آرام باش
تو خدا را داري
آن حقيقت، آن يگانه، آن هوادار شبانه
آرام باش، آرم باش
تو خدا را داري
آن معبود، آن پاکي، آن همه خوبي و احساس و بهار را داري
آرام باش، آرام باش
تو خدا را داري
پس نگو تنهايم، پس نگو بي ياور، بي يارم
تو خدا را داري
يعني عشق، معبود، سنگ صبور دل، دل تو
پس خموش

+ 14:47 , .
چهارشنبه یازدهم مرداد 1385

تا صبحدم به ياد تو شب را قدم زدم
آتش گرفتم از تو و در صبحدم زدم

با آسمان مفاخره كرديم تا سحر
او از ستاره دم زد و من از تو دم زدم

او با شهاب بر شب تب كرده خط كشيد
من برق چشم ملتهبت را رقم زدم

تا كور سوي اختركان بشكند همه
از نام تو به بام افق ها ،‌ علم زدم

با وامي از نگاه تو خورشيد هاي شب
نظم قديم شام و سحر را به هم زدم

هر نامه را به نام و به عنوان هر كه بود
تنها به شوق از تو نوشتن قلم زدم

تا عشق چون نسيم به خاكسترم وزد
شك از تو وام كردم و در باورم زدم

از شادي ام مپرس كه من نيز در ازل
همراه خواجه قرعه ي قسمت به غم زدم

از زنده یاد حسین منزوی

+ 14:43 , .
سه شنبه دهم مرداد 1385
به او بگویید.....
 
                                                                                     

من می روم اما به او بگویید دوستش دارم،

        به او که تنش بوی گلهای سرخ را میدهد،

                    به او که با جادوی کلامش زیباترین لغات را شناختم،

                                   به او که لحن صدایش دلپذیرترین آهنگ است،

 به او که نگاهش به گرمییه آفتاب و لبانش به سرخیه شقایق ودلش به زلالییه باران است،

             به او که برای من مینویسد،

                 مینویسد از باران، از شبنم، از گرمای عشق و ...

 من می روم اما به او بگویید دوستش دارم ،

           به او که قلبش به وسعت دریاییست که قایق کوچک دل من درآن  غرق شده،

                                 به او که مرا از این زمین خاکی به سرزمین نورو شعرو ترانه برد،

و چشمهایم را به دنیایی پر از زیبایی باز کرد.

من می روم اما به او بگویید دوستش دارم،

                    به او که صدای پایش را میشنوم،

                                    به او که لحن کلامش را میشناسم، 

                                                    به او که عمق نگاهش را میفهمم،

                                                                      به او که .....

من می روم اما به او بگویید دوستش دارم،

                     به او که گل همیشه بهارمن است،

                                  به او که قشنگترین بهانه برای بودن من است

                                                        وبه او که عشق جاودانه من است......

+ 23:47 , .
دوشنبه نهم مرداد 1385



نفسهايت را

پُک می زنم ؛

ريه هايم

غرق بوسه می شوند...
نغمه افشار
+ 11:17 , .
یکشنبه هشتم مرداد 1385
آقا الاغه و خانم الاغه

آقا الاغه به خانم الاغه گفت :" بيا همديگر را دوست داشته باشيم"

خانم الاغه نرم و لطيف عرعر كرد و يك جفت جفتك جانانه به پهلوي آقا الاغه زد.

آقا الاغه خوشحال شد .

دُمش را تكان داد و يك لگد محكم و چكشي به پشت خانم الاغه زد.

آن وقت هر دو شاد و خندان راه افتادند و فهميدند چه عشق خركي به هم دارند و همديگر را دوست دارند

اما چند وقت بعد با ناراحتي از هم جدا شدند.

چون صاحبشون آقا الاغه را فروخت.

آنها هرگز خاطره آن جفتك و لگد را فراموش نكردند.

در روزگار پيري باز همديگر را ديدند و چقدر از جفتك و لگد حرف زدند.

موقع مرگ هم آنها به ياد جفتك و لگد بودند .

اين يك جفتك به آن زد و آن يك لگد به اين زد و هر دو افتادند و مردند.

حالا همه ي الاغها از عشق عميق آقا الاغه و خانم الاغه حرف مي زدنند و به ياد آنها به هم لگد و جفتك مي زنند .

ولي آدمها نمي دانند كه عشق خركي اين شكلي است ...

محمدرضا يوسفي

+ 15:10 , .
شنبه هفتم مرداد 1385
کرگدن عاشق

 

كرگدن گفت : نه! امكان ندارد.كرگدن ها نمي توانند دوست شوند.

دم جنبانک گفت: اما پشت تو ميخارد. لای چينهای پوستت پر از حشره ريز است. يكي بايد پشت تو را بخاراند. يكي بايدحشره هاي لاي چين هايت را بچيند.

كرگدن گفت : اما من نميتوانم با كسي دوست بشوم. پوست من خيلي كلفت است. همه به من مي گويند پوست كلفت.

دم جنبانك گفت : اما دوست عزيز! دوست داشتن به قلب مربوط مي شود نه به پوست.

کرگدن گفت: ولی من که قلب ندارم. فقط پوست دارم.

دم جنبانك گفت : اين كه امكان ندارد . همه قلب دارند.

كرگدن گفت : كو؟ كجاست؟ من كه قلب خودم را نمي بينم!

دم جنبانك گفت : خوب چون از قلبت استفاده نمي كني قلبت را نمي بيني. ولي من مطمئنم كه زير اين پوست كلفتت يك قلب نازك داري.

كرگدن گفت : نه ! من قلب نازك ندارم. من حتما" يك قلب كلفت دارم.

دم جنبانك گفت : نه! تو حتما" يك قلب نازك داري! چون به جاي اينكه دم جنبانك را بترساني , به جاي اينكه لگدش كني, به جاي اينكه دهن گشاد و گنده ات را باز كنی و آن را بخوري, داري با او حرف مي زني.

كرگدن گفت : خوب, اين يعني چي؟

دم جنبانك گفت : وقتي كه يك كرگدن پوست كلفت, يك قلب نازك دارد يعني چي؟ يعني اينكه مي تواند دوست داشته باشد, مي تواند عاشق بشود!

كرگدن گفت : اينها كه مي گويي يعني چه؟

دم جنبانك گفت : يعني بگذار روي پوست كلفت قشنگت بنشينم, بگذار!

كرگدن هيچي نگفت, يعني داشت دنبال يك جمله ي مناسب مي گشت. فكر كرد بهتر است همان اولين جمله اش را بگويد, اما دم جنبانك پشت كرگدن نشسته بود و داشت پشتش را مي خاراند. داشت حشره هاي ريز لاي چين هاي پوستش را بر مي داشت.

كرگدن احساس كرد چقدر خوشش مي آيد. اما نمي دانست از چي خوشش مي آيد!!

كرگدن گفت : اسم اين دوست داشتن است؟ اسم اين كه من دلم مي خواهد تو روي پشت من بماني و مزاحم هاي كوچولوي پشتم را بخوري؟

دم جنبانك گفت : نه, اسم اين نياز است, من دارم به تو كمك مي كنم و تو از اين كهنيازت برطرف مي شود, احساس خوبي داري. يعني احساس رضايت مي كني, اما دوست داشتن از اين مهمتر است.

كرگدن نفهميد دم جنبانك چه مي گويد.

روزها گذشت, روزها و هفته ها و ماه ها و دم جنبانك هر روز مي آمد و پشت كرگدن مي نشست. هر روز پشتش را مي خاراند و هر روز حشره هاي كوچك مزاحم را از لاي پوست كلفتش بر مي داشت و كرگدن هر روز احساس خوبي داشت.

يك روز كرگدن به دم جنبانك گفت : به نظر تو اين موضوع كه كرگدني از اين كه دم جنبانكي پشتش را مي خاراند و حشره هاي مزاحمش را مي خورد احساس خوبي دارد, براي يك كرگدن كافي است؟

دم جنبانك گفت : نه, كافي نيست.

كرگدن گفت : درست است, كافي نيست. چون من حس مي كنم چيزهاي ديگري هم دوست دارم. راستش من بيشتر دوست دارم تو را تماشا كنم.

دم جنبانك چرخي زد و پرواز كرد, چرخي زد و آواز خواند, جلوي چشم هاي كرگدن.

كرگدن تماشا كرد و تماشا كرد و تماشا كرد , اما سير نشد. كرگدن مي خواست همين طور تماشا كند. كرگدن با خودش فكر كرد : اين صحنه قشنگ ترين صحنه دنياست, و اين دم جنبانك قشنگ ترين دم جنبانك دنيا و او خوشبخت ترين كرگدن روي زمين. وقتي كه كرگدن به اين جا رسيد احساس كرد كه يك چيز نازك از چشمش افتاد.

كرگدن ترسيد و گفت : دم جنبانك, دم جنبانك عزيزم! من قلبم را ديدم, همان قلب نازكم كه مي گفتي. اما قلبم از چشمم افتاد, حالا چه كار كنم؟

دم جنبانك برگشت و اشك هاي كرگدن را ديد, آمد و روي سر او نشست و گفت : غصه نخور, دوست عزيز! تو يك عالم از اين قلب هاي نازك داري.

كرگدن گفت : راستي, اين كه كرگدني دوست دارد دم جنبانكي را تماشا كند و وقتي تماشايش مي كند قلبش از چشمش مي افتد, يعني چي؟

دم جنبانك چرخي زد و گفت : يعني اين كه كرگدن ها هم عاشق مي شوند.

كرگدن گفت : عاشق يعني چي؟

دم جنبانك گفت : يعني كسي كه قلبش از چشم هايش مي چكد.

كرگدن باز هم منظور دم جنبانك را نفهميد, اما دوست داشت دم جنبانك باز هم حرف بزند, باز پرواز كند, و او باز هم تماشايش كند و باز قلبش از چشم هايش بيفتد.

كرگدن فكر كرد اگر قلبش همين طور از چشم هايش بريزد, يك روز حتما" قلبش تمام مي شود. آن وقت لبخند زد و با خودش گفت : من كه اصلا" قلب نداشتم, حالا كه دم جنبانك به من قلب داد, چه عيبي دارد, بگذار تمام قلبم را براي او بريزم

+ 16:33 , .
چهارشنبه چهارم مرداد 1385
گر چه با يادش، همه شب، تا سحر گاهان نيلي فام،
بيدارم؛
گاهگاهي نيز،
وقتي چشم بر هم مي گذارم،
خواب هاي روشني دارم،
عين هشياري !
آنچنان روشن كه من در خواب،
دم به دم با خويش مي گويم كه :
بيداري ست ، بيداري ست، بيداري
+ 8:15 , .