
چقدر تنها ماندم
برای بوییدن یک گل
برای شنیدن یک صدا
برای خواندن یک شعر
چقدر تنها ماندم ......
برای غرق شدن در یک نگاه
برای یافتن آرامش یک نوازش و برای سوختن در شعله عشق
چقدر تنها ماندم ....... چقدر تنها ماندم ...
من دوباره تنها ماندم ....
برگرد .... من دوباره تنها ماندم ...

شناختنت بي گناهترين گناهم بود يافتنت بهانه دلم و
خواستنت نيازم و با تو بودن آرزويم و تو را گم کردن ،
پيدايش سراب بود تو مانند پرستو آمدي و به دورترين ديار
غربت رفتي . بي تو ثانيه ها تکراري شده اند
و آيينه چيزي جز سراب را نشان نمي دهد
و شقايق غريبي مي کند
و جاده در انتظار مسافر است
و هنوز دلم بدون تو بهانه مي گيرد
و من آرزوهايم را عاشقانه زمزمه مي کنم و منتظرت هستم

علی ای همای رحمت تو چه آیتی خدا را
که به ماسوا فکندی همه سایهی هما را
دل اگر خداشناسی همه در رخ علی بین
به علی شناختم به خدا قسم خدا را
به خدا که در دو عالم اثر از فنا نماند
چو علی گرفته باشد سر چشمهی بقا را
مگر ای سحاب رحمت تو بباری ارنه دوزخ
به شرار قهر سوزد همه جان ماسوا را
برو ای گدای مسکین در خانهی علی زن
که نگین پادشاهی دهد از کرم گدا را
بجز از علی که گوید به پسر که قاتل من
چو اسیر تست اکنون به اسیر کن مدارا
بجز از علی که آرد پسری ابوالعجائب
که علم کند به عالم شهدای کربلا را
چو به دوست عهد بندد ز میان پاکبازان
چو علی که میتواند که بسر برد وفا را
نه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفت
متحیرم چه نامم شه ملک لافتی را
بدو چشم خون فشانم هله ای نسیم رحمت
که ز کوی او غباری به من آر توتیا را
به امید آن که شاید برسد به خاک پایت
چه پیامها سپردم همه سوز دل صبا را
چو تویی قضای گردان به دعای مستمندان
که ز جان ما بگردان ره آفت قضا را
چه زنم چونای هر دم ز نوای شوق او دم
که لسان غیب خوشتر بنوازد این نوا را
«همه شب در این امیدم که نسیم صبحگاهی
به پیام آشنائی بنوازد آشنا را»
ز نوای مرغ یا حق بشنو که در دل شب
غم دل به دوست گفتن چه خوشست شهریارا
چه دردهایی برای به دست آوردنت کشیدم
حالا
تو رو دوست دارم ای دوست داشتنی
تو رو دیدم ای تو که همه آرزوی دیدنت رو دارن
تو رو فهمیدم ای فهمیدنی ترین موضوع جهان
حالا
عرش خدا برام تویی
بدون تو میمیرم
تورو خدا برگرد..........
باور کن!
وقتی تو نیستی گویا هوا بارانی است
جيرجيركه به آقا خرسه گفت : من عاشقت شدم. خرسه گفت الان وقت خواب زمستونيمه وقتي بيدار شدم در موردش حرف مي زنيم. خرس وقتي از خواب بيدار شد دنبال جيرجيرك خانوم گشت اما پيداش نكرد... ! آخه اون نمي دونست جيرجيركا فقط سه روز عمر مي كنن. ...!!!
باده نگاه تو
آن هنگام که به من چشم می دوزی
مست همین باده ام
باده کلام تو
گاه سخن گفتنت
آن هنگام که مرا خطاب می کنی
مست همین باده ام
باده حضور تو
مرا از خود بی خود می کند
می دانی؟
هیچ هوشیاری نمی خواهم
می خواهم تا ابد مست باده عشق تو باشم.
مرا از آن گریزی نیست
به تنهایی و دیدن خیال تو خو کرده ام
مرا گریزی از آن نیست..
فاصله..فاصله فاصله
ما را گریزی از آن نیست..
دور ماندن..دور ماندن دور ماندن..
دوست داشتن تو تنها چیزی است که در کفم مانده
آرام باش، آرام باش
تو خدا را داري
آن حقيقت، آن يگانه، آن هوادار شبانه
آرام باش، آرم باش
تو خدا را داري
آن معبود، آن پاکي، آن همه خوبي و احساس و بهار را داري
آرام باش، آرام باش
تو خدا را داري
پس نگو تنهايم، پس نگو بي ياور، بي يارم
تو خدا را داري
يعني عشق، معبود، سنگ صبور دل، دل تو
پس خموش

از زنده یاد حسین منزوی
من می روم اما به او بگویید دوستش دارم،
به او که تنش بوی گلهای سرخ را میدهد،
به او که با جادوی کلامش زیباترین لغات را شناختم،
به او که لحن صدایش دلپذیرترین آهنگ است،
به او که نگاهش به گرمییه آفتاب و لبانش به سرخیه شقایق ودلش به زلالییه باران است،
به او که برای من مینویسد،
مینویسد از باران، از شبنم، از گرمای عشق و ...
من می روم اما به او بگویید دوستش دارم ،
به او که قلبش به وسعت دریاییست که قایق کوچک دل من درآن غرق شده،
به او که مرا از این زمین خاکی به سرزمین نورو شعرو ترانه برد،
و چشمهایم را به دنیایی پر از زیبایی باز کرد.
من می روم اما به او بگویید دوستش دارم،
به او که صدای پایش را میشنوم،
به او که لحن کلامش را میشناسم،
به او که عمق نگاهش را میفهمم،
به او که .....
من می روم اما به او بگویید دوستش دارم،
به او که گل همیشه بهارمن است،
به او که قشنگترین بهانه برای بودن من است
وبه او که عشق جاودانه من است......
خانم الاغه نرم و لطيف عرعر كرد و يك جفت جفتك جانانه به پهلوي آقا الاغه زد.
آقا الاغه خوشحال شد .
دُمش را تكان داد و يك لگد محكم و چكشي به پشت خانم الاغه زد.
آن وقت هر دو شاد و خندان راه افتادند و فهميدند چه عشق خركي به هم دارند و همديگر را دوست دارند
اما چند وقت بعد با ناراحتي از هم جدا شدند.
چون صاحبشون آقا الاغه را فروخت.
آنها هرگز خاطره آن جفتك و لگد را فراموش نكردند.
در روزگار پيري باز همديگر را ديدند و چقدر از جفتك و لگد حرف زدند.
موقع مرگ هم آنها به ياد جفتك و لگد بودند .
اين يك جفتك به آن زد و آن يك لگد به اين زد و هر دو افتادند و مردند.
حالا همه ي الاغها از عشق عميق آقا الاغه و خانم الاغه حرف مي زدنند و به ياد آنها به هم لگد و جفتك مي زنند .
ولي آدمها نمي دانند كه عشق خركي اين شكلي است ...
محمدرضا يوسفي
كرگدن گفت : نه! امكان ندارد.كرگدن ها نمي توانند دوست شوند.
دم جنبانک گفت: اما پشت تو ميخارد. لای چينهای پوستت پر از حشره ريز است. يكي بايد پشت تو را بخاراند. يكي بايدحشره هاي لاي چين هايت را بچيند.
كرگدن گفت : اما من نميتوانم با كسي دوست بشوم. پوست من خيلي كلفت است. همه به من مي گويند پوست كلفت.
دم جنبانك گفت : اما دوست عزيز! دوست داشتن به قلب مربوط مي شود نه به پوست.
کرگدن گفت: ولی من که قلب ندارم. فقط پوست دارم.
دم جنبانك گفت : اين كه امكان ندارد . همه قلب دارند.
كرگدن گفت : كو؟ كجاست؟ من كه قلب خودم را نمي بينم!
دم جنبانك گفت : خوب چون از قلبت استفاده نمي كني قلبت را نمي بيني. ولي من مطمئنم كه زير اين پوست كلفتت يك قلب نازك داري.
كرگدن گفت : نه ! من قلب نازك ندارم. من حتما" يك قلب كلفت دارم.
دم جنبانك گفت : نه! تو حتما" يك قلب نازك داري! چون به جاي اينكه دم جنبانك را بترساني , به جاي اينكه لگدش كني, به جاي اينكه دهن گشاد و گنده ات را باز كنی و آن را بخوري, داري با او حرف مي زني.
كرگدن گفت : خوب, اين يعني چي؟
دم جنبانك گفت : وقتي كه يك كرگدن پوست كلفت, يك قلب نازك دارد يعني چي؟ يعني اينكه مي تواند دوست داشته باشد, مي تواند عاشق بشود!
كرگدن گفت : اينها كه مي گويي يعني چه؟
دم جنبانك گفت : يعني بگذار روي پوست كلفت قشنگت بنشينم, بگذار!
كرگدن هيچي نگفت, يعني داشت دنبال يك جمله ي مناسب مي گشت. فكر كرد بهتر است همان اولين جمله اش را بگويد, اما دم جنبانك پشت كرگدن نشسته بود و داشت پشتش را مي خاراند. داشت حشره هاي ريز لاي چين هاي پوستش را بر مي داشت.
كرگدن احساس كرد چقدر خوشش مي آيد. اما نمي دانست از چي خوشش مي آيد!!
كرگدن گفت : اسم اين دوست داشتن است؟ اسم اين كه من دلم مي خواهد تو روي پشت من بماني و مزاحم هاي كوچولوي پشتم را بخوري؟
دم جنبانك گفت : نه, اسم اين نياز است, من دارم به تو كمك مي كنم و تو از اين كهنيازت برطرف مي شود, احساس خوبي داري. يعني احساس رضايت مي كني, اما دوست داشتن از اين مهمتر است.
كرگدن نفهميد دم جنبانك چه مي گويد.
روزها گذشت, روزها و هفته ها و ماه ها و دم جنبانك هر روز مي آمد و پشت كرگدن مي نشست. هر روز پشتش را مي خاراند و هر روز حشره هاي كوچك مزاحم را از لاي پوست كلفتش بر مي داشت و كرگدن هر روز احساس خوبي داشت.
يك روز كرگدن به دم جنبانك گفت : به نظر تو اين موضوع كه كرگدني از اين كه دم جنبانكي پشتش را مي خاراند و حشره هاي مزاحمش را مي خورد احساس خوبي دارد, براي يك كرگدن كافي است؟
دم جنبانك گفت : نه, كافي نيست.
كرگدن گفت : درست است, كافي نيست. چون من حس مي كنم چيزهاي ديگري هم دوست دارم. راستش من بيشتر دوست دارم تو را تماشا كنم.
دم جنبانك چرخي زد و پرواز كرد, چرخي زد و آواز خواند, جلوي چشم هاي كرگدن.
كرگدن تماشا كرد و تماشا كرد و تماشا كرد , اما سير نشد. كرگدن مي خواست همين طور تماشا كند. كرگدن با خودش فكر كرد : اين صحنه قشنگ ترين صحنه دنياست, و اين دم جنبانك قشنگ ترين دم جنبانك دنيا و او خوشبخت ترين كرگدن روي زمين. وقتي كه كرگدن به اين جا رسيد احساس كرد كه يك چيز نازك از چشمش افتاد.
كرگدن ترسيد و گفت : دم جنبانك, دم جنبانك عزيزم! من قلبم را ديدم, همان قلب نازكم كه مي گفتي. اما قلبم از چشمم افتاد, حالا چه كار كنم؟
دم جنبانك برگشت و اشك هاي كرگدن را ديد, آمد و روي سر او نشست و گفت : غصه نخور, دوست عزيز! تو يك عالم از اين قلب هاي نازك داري.
كرگدن گفت : راستي, اين كه كرگدني دوست دارد دم جنبانكي را تماشا كند و وقتي تماشايش مي كند قلبش از چشمش مي افتد, يعني چي؟
دم جنبانك چرخي زد و گفت : يعني اين كه كرگدن ها هم عاشق مي شوند.
كرگدن گفت : عاشق يعني چي؟
دم جنبانك گفت : يعني كسي كه قلبش از چشم هايش مي چكد.
كرگدن باز هم منظور دم جنبانك را نفهميد, اما دوست داشت دم جنبانك باز هم حرف بزند, باز پرواز كند, و او باز هم تماشايش كند و باز قلبش از چشم هايش بيفتد.
كرگدن فكر كرد اگر قلبش همين طور از چشم هايش بريزد, يك روز حتما" قلبش تمام مي شود. آن وقت لبخند زد و با خودش گفت : من كه اصلا" قلب نداشتم, حالا كه دم جنبانك به من قلب داد, چه عيبي دارد, بگذار تمام قلبم را براي او بريزم