

هی فلانی زندگی شاید همین باشد؟
یک فریب ساده و کوچک.
آن هم از دست عزیزی که تو دنیا را
جز برای او و جز با او نمی خواهی.
من گمانم زندگی باید همین باشد ...
زخم خوردن
آن هم از دست عزیزی که برایت هیچ کس چون او گرامی نیست
بی گمان باید همین باشد ...

عشق، سرطان دوست داشتن است.
عشق، عقد دائمي ما با غربت است.
عشق، شماره تلفني است كه سالها بدنبال آن مي گرديم.
عشق، آمپول ب كمپلكس معرفت است.
عشق، اتوباني است كه تا ته ابديت مي رود.
عشق، آسانسور حيات بشر است. واي بحال كسي كه توي اين آسانسور گير كند.
عشق، قند متافيزيكي است كه در دل آدم آب مي شود.
عشق، شب نامزدي ما با جدايي است.
عشق، نردباني است كه ما را از خود بالا مي كشد.
عشق، همان فعل انفعالي است كه در برابر گل سرخ به ما دست مي دهد.
عشق، عزرائيل زيبايي است كه رسيد، جسم ما رامي گيرد و قبض روح راامضا مي كند
عشق، اولين آهي است كه در آيينه كشيده ايم.
عشق، اولين حقوق ما از باجه معرفت است.
عشق،خريد وفروش پاياپاي عاشق و معشوق است.
عشق، لك لكي است كه روي درخت خاطرات ما لانه كرده دارد.
عشق، مقصد نيست، بلكه مركبي است براي رسيدن به مقصد.
عشق، تنها مهماني است كه بدون دعوت وارد ميشود،كافيست درخانه قلب را بازبگذاريد.
عشق، يك لحظه آرامش است و هزار لحظه گرفتاري.
عشق، بينايي را مي گيرد و دوست داشتن مي دهد.
عشق، صداي فاصله ها، فاصله هايي كه غرق ابهامند.
عشق، تنها دردي است كه بيماربدنبال علاج نيست، زيرا درد عشق برايش مطلوبتراز سلامتي است
ما بلد نيستيم از خدا
استفاده کنيم
مثلاً گلدانش را آب بدهيم
موهاش را نوازش کنيم
لبهاش را ببوسيم
دستش را بگيريم در خيابان
نازش کنيم شبها
تا آرام بگيرد
برای دوزار
خرجش میکنيم
قهر میکند
میرود ...

نام من عشق است آیا میشناسیدم؟
زخمی ام - زخمی سراپا میشناسیدم؟
با شما طیکردهام راه درازی را
خسته هستم- خسته آیا میشناسیدم؟
راه ششصد سالهای از دفتر(حافظ)
تا غزلهای شماها، میشناسیدم؟
این زمانم گرچه ابر تیره پوشیده است
من همان خورشیدم اما، میشناسیدم
پای رهوارش شکسته سنگلاخ دهر
اینک این افتاده از پا، میشناسیدم؟
میشناسد چشمهایم چهرههاتان را
همچنانی که شماها میشناسیدم
اینچنین بیگانه از من رو مگردانید
در مبندیدم به حاشا، میشناسیدم!
من همان دریایتان ای رهروان عشق
رودهای رو به دریا! می شناسیدم
اصل من بودم, بهانه بود و فرعی بود
عشق(قیس) و( حسن)لیلا میشناسیدم؟
در کف(فرهاد)تیشه من نهادم، من!
من بریدم(بیستون) را می شناسیدم
مسخ کرده چهرهام را گرچه این ایام
با همین دیوار حتی میشناسیدم
من همانم, آشنای سالهای دور
رفتهام از یادتان؟ یا میشناسیدم؟




تو به من خندیدی ... و نمی دانستی ، من به چه دلهره از باغچه ی همسایه ، سیب را دزدیدم باغبان از پی من تند دوید ، سیب را دست تو دید غضب آلوده به من کرد نگاه ، سیب دندان زده از دست تو افتاد به خا ک و تو رفتی ... و هنوز ، سالها هست که در گوش من آرام آرام خش خش گام تو ، تکرار کنان ، می دهد آزارم ... و من ، اندیشه کنان ، غرق این پندارم، که چرا خانه ی کوچک ما ، سیب نداشت
همیشه همینطور است
یکی می ماند
تا روزها و گریه را حساب کند
یکی می رود
تا در قلبت بماند تا ابد
اشک هایت را پشت پایش بریزی
رسم رویاها همین است
که تنها بمانی با اندوه خویش
روزها و گریه ها را
به آسمان خالی ات سنجاق کنی
باید باور کنی که بر نمی گردد
که بگویی چقدر شب ها سر بی شام گذاشته ای
تا بتوانی هر صبح
با یک شاخه گل ارزان
منتظرش بمانی
وقتی میدانيم کسی با جان و دل دوستمان دارد ... ونفسها و صدا و نگاهمان در
روح و جانش ريشه دوانده ؛ به بازيش میگيريم . هر چه او عاشقتر ، ما سرخوشتر،
هر چه او دل نازکتر ، ما بی رحمتر . تقصير از ما نيست ؛ تمامی قصه های
عاشقانه، اينگونه به گوشمان خوانده شدهاند.....

به خدا ميد انم.گفتن ندارد اما
همين سال گذشته اوايل زمستان بود.
من...به ياد مي آورم.
من بودم که براي يا کريمها روي تاقچهءاتاقم دانه مي ريختم.
حواسم به دل دل هاي نيلوفر بود وقتي با آمدن نا به هنگام نسترن گل مي داد.
چادر نماز مادرم را مي بوييدم و عاشق مي شدم.
هوس سه تاره مي کردم مي آمدند زير تختم چشمک مي زدند يا نه گاهي من قدم بلند مي شد با سه تاره ها چشمک بازي مي کرديم تا خود صبح
....مي سوختند.
من..ساده .. دلم را مي گفتم.اطرافيانم همه شاعر مي شدند.
چشمانت را طرح مي زدم.. دريا مي شد و در ساحلش مرغ دريايي ها عشق بازي مي کردند.
نگاهت را طرح ميزدم.. موج مي آمد دفتر شعرم را مي برد.
لبانت...............
قلمم ذوب مي شد.دلم سرخ.گر مي گرفتم.دور سرم پروانه ها جمع مي شدند.
خوب سوختن را از ستاره ها بلد شده بودم.
پشت پنجرهء اتاق صف بسته بودند قاصدک ها
خبرهاي عجيبي برايم مي آوردند از دختر سر به زيري که خوشش آمده بود از اين سر به هوايي هاي من.
گفتن ندارد.سر به هوا بودم...در آسمانها...به ياد مي آورم.
گاهي که حوصله داشتم ابر بازي مي کردم.بين اتاق هاي دوستانم تقسيمشان مي کردم.
هال و هوايشان باراني مي شد دوستام.غزل هايشان را برايم مي فرستادند.با بوسه و ....
لب حوض
ماهي طلايي ها سر انگشتانم را مثل بچه ها مي مکيدند و من سر شار تر مي شدم.
از آب . از آينه. از لطافت. از شعور درک لذت بودن.. خوب بودن.
سرو سري داشتم با ماه..فقط با من درد دل مي کرد.سکوت پر معني اينهمه قرن دور زمين گشتن را مي فهميدم.صورتش سفيد شده بود مثل مادرم
...مثل اين روزهاي خواهرم.
گفتن ندارد.
گره از کار آفتابگردانها باز مي کردم.در آن روزهاي مه گرفته.
يک بار هم.. براي ختمي ها.. از زبانشان .. نامهء عاشقانه نوشتم
نقل از ؟؟؟؟؟؟؟؟