تبليغاتX
بهار من, یک عاشقانه آرام
یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385

هی فلانی زندگی شاید همین باشد؟
یک فریب ساده و کوچک.
آن هم از دست عزیزی که تو دنیا را
جز برای او و جز با او نمی خواهی.
من گمانم زندگی باید همین باشد ...
زخم خوردن
آن هم از دست عزیزی که برایت هیچ کس چون او گرامی نیست
بی گمان باید همین باشد ...

+ 13:47 , .
یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385


حالا تو پرواز کرده‌ای
بر بال فرشتگان نشسته‌
پيله‌بسته
پروانه‌ای؟
نه
عقاب من!
آره
تک‌سوار بی نقاب من!

اين منم
که گمشده‌ام
يا تويی
که پيدا نمی‌شوی؟

بدون رنگ
با نوک انگشت‌هات
مرا بر تنم نقاشی کن
فقط
چشم‌هام را باز بکش ...
+ 13:36 , .
شنبه بیست و هفتم خرداد 1385

عشق یعنی تا ابد آبی شدن
عشق یعنی لحظه ای بارانی و
لحظه ای شفاف و مهتابی شدن
عشق یعنی لذت یک آرزو
عشق یعنی یک بلای ماندگار
عشق یعنی هدیه ای از آسمان
عشق یعنی یک صفای سازگار
عشق یعنی با وجود زندگی دور ز آداب مردم زیستن
عشق یعنی لحظه ای خندیدن و
سالها اشک ندامت ریختن
عشق یعنی زنگ تکرار نگاه
عشق یعنی لحظه ای زیبا شدن
عشق یعنی قطره بودن سوختن
عشق یعنی راهی دریا شدن
هر چه هست این عشق صدها قلب صاف
با حضورش آبی و بی کینه است
عشق یعنی سبز بودن تا ابد
عشق رنگ نقره آینه است
تو گل گلدان قلب من شدی
عشق شد یک برگ از گلدان تو
در بهار آرزوها می دهد
چشمهایم باز بارانی شدن
قلبم اما گشت دریایی ز عشق
دل گذشت از کوچه های خاطره
رنج شد مضمون و معنایی ز عشق
بهترین تسکین دل این جمله است
باید از پیوند تو سرشار شد
باید از آرامش دلها گذشت
شادمان چون لحظه دیدار شد

+ 15:25 , .
شنبه بیست و هفتم خرداد 1385


عشق، سرطان دوست داشتن است.

عشق، عقد دائمي ما با غربت است.

عشق، شماره تلفني است كه سالها بدنبال آن مي گرديم.

عشق، آمپول ب كمپلكس معرفت است.

عشق، اتوباني است كه تا ته ابديت مي رود.

عشق، آسانسور حيات بشر است. واي بحال كسي كه توي اين آسانسور گير كند.

عشق، قند متافيزيكي است كه در دل آدم آب مي شود.

عشق، شب نامزدي ما با جدايي است.

عشق، نردباني است كه ما را از خود بالا مي كشد.

عشق، همان فعل انفعالي است كه در برابر گل سرخ به ما دست مي دهد.

عشق، عزرائيل زيبايي است كه رسيد، جسم ما رامي گيرد و قبض روح راامضا مي كند

عشق، اولين آهي است كه در آيينه كشيده ايم.

عشق، اولين حقوق ما از باجه معرفت است.

عشق،خريد وفروش پاياپاي عاشق و معشوق است.

عشق، لك لكي است كه روي درخت خاطرات ما لانه كرده دارد.

عشق، مقصد نيست، بلكه مركبي است براي رسيدن به مقصد.

عشق، تنها مهماني است كه بدون دعوت وارد ميشود،كافيست درخانه قلب را بازبگذاريد.

عشق، يك لحظه آرامش است و هزار لحظه گرفتاري.

عشق، بينايي را مي گيرد و دوست داشتن مي دهد.

عشق، صداي فاصله ها، فاصله هايي كه غرق ابهامند.

عشق، تنها دردي است كه بيماربدنبال علاج نيست، زيرا درد عشق برايش مطلوبتراز سلامتي است

 

+ 8:38 , .
دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385
خودمانیمها !!!

ما بلد نيستيم از خدا
استفاده کنيم
مثلاً گلدانش را آب بدهيم
موهاش را نوازش کنيم
لب‌هاش را ببوسيم
دستش را بگيريم در خيابان
نازش کنيم شب‌ها
تا آرام بگيرد
برای دوزار
خرجش می‌کنيم
قهر می‌کند
می‌رود ...

+ 15:24 , .
دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385
 


نام من عشق است آیا می‌‏شناسیدم؟
زخمی ام - زخمی سراپا می‌‏شناسیدم؟

با شما طی‌‏کرده‌‏ام راه درازی را
خسته هستم- خسته آیا می‌‏شناسیدم؟

راه ششصد ساله‌‏ای از دفتر(حافظ)
تا غزل‌‏های شماها، می‌‏شناسیدم؟

این زمانم گرچه ابر تیره پوشیده است
من همان خورشیدم اما، می‌‏شناسیدم

پای رهوارش شکسته سنگلاخ دهر
اینک این افتاده از پا، می‌‏شناسیدم؟

می‌‏شناسد چشم‌‏هایم چهره‌‏هاتان را
همچنانی که شماها می‌‏شناسیدم

اینچنین بیگانه از من رو مگردانید
در مبندیدم به حاشا، می‌‏شناسیدم!

من همان دریایتان ای رهروان عشق
رودهای رو به دریا! می شناسیدم

اصل من بودم, بهانه بود و فرعی بود
عشق(قیس) و( حسن)لیلا می‌‏شناسیدم؟

در کف(فرهاد)تیشه من نهادم، من!
من بریدم(بیستون) را می شناسیدم

مسخ کرده چهره‌‏ام را گرچه این ایام
با همین دیوار حتی می‌‏شناسیدم

من همانم, آشنای سال‌‏های دور

رفته‌‏ام از یادتان؟ یا می‌‏شناسیدم؟

+ 15:21 , .
یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385


شاد کن جان من، که غمگین است
رحم کن بر دلم، که مسکین است

روز اول که دیدمش گفتم:
آنکه روزم سیه کند این است

روی بنمای، تا نظاره کنم
کارزوی من از جهان این است

دل بیچاره را به وصل دمی
شادمان کن، که بی‌تو غمگین است

بی‌رخت دین من همه کفر است
با رخت کفر من همه دین است

گه گهی یاد کن به دشنامم
سخن تلخ از تو شیرین است

دل به تو دادم و ندانستم
که تو را کبر و ناز چندین است

بنوازی و پس بیزاری
آخر، ای دوست این چه آیین است؟

کینه بگذار و دلنوازی کن
که عراقی نه در خور کین است

+ 23:41 , .
شنبه بیستم خرداد 1385
به نداي قلبت گوش بسپار
قلبت همه چيز را مي داند
زيرا قلب تو همان جايي است که گنجت نهفته است
+ 22:49 , .
سه شنبه شانزدهم خرداد 1385
___________***__*_**** ___________
____________**__**_____* __________
___________***_*__*_____* _________
__________****_____**___****** ____
_________*****______**_*______** __
________*****_______**________*_**-
________*****_______*_______* _____
________******_____*_______* ______
_________******____*______* _______
__________********_______* ________
__***_________**______** __________
*******__________** _______________
_*******_________* ________________
__******_________*_* ______________
___***___*_______** _______________
___________*_____*__* _____________
_______****_*___* _________________
_____******__*_** _________________
____*******___** __________________
____*****______* __________________
____**_________* __________________
_____*_________* __________________
_____________*_* __________________
______________** __________________
______________* ___________________
+ 0:32 , .
دوشنبه پانزدهم خرداد 1385


تو ای کسی که هيچگاه
نيامدی به وعده گاه
هنوز هم سه شنبه ها
به وقت مرگ آفتاب
کنار نرده های باغ
من انتظار می کشم ...

+ 0:31 , .
یکشنبه چهاردهم خرداد 1385
از حسین پناهی


به جز حضور تو
هیچ چیز این جهان بیکرانه را
جدی نگرفته ام
حتی عشق را ...


+ 23:51 , .
یکشنبه چهاردهم خرداد 1385
بهار و زمستان
روز و شب
دوستان و دشمنانم
همه می آیند و می روند
تنها و تنها مرگ است
که می آید و
می ماند ...
+ 23:48 , .
یکشنبه چهاردهم خرداد 1385
+ 23:47 , .
شنبه سیزدهم خرداد 1385
سیب

 

تو به من خندیدی ... و نمی دانستی ، من به چه دلهره از باغچه ی همسایه ، سیب را دزدیدم باغبان از پی من تند دوید ، سیب را دست تو دید غضب آلوده به من کرد نگاه ، سیب دندان زده از دست تو افتاد به خا ک و تو رفتی ... و هنوز ، سالها هست که در گوش من آرام آرام خش خش گام تو ، تکرار کنان ، می دهد آزارم ... و من ، اندیشه کنان ، غرق این پندارم، که چرا خانه ی کوچک ما ، سیب نداشت

+ 0:2 , .
سه شنبه نهم خرداد 1385
باید باور کنی

همیشه همینطور است
یکی می ماند
تا روزها و گریه را حساب کند
یکی می رود
تا در قلبت بماند تا ابد
اشک هایت را پشت پایش بریزی
رسم رویاها همین است
که تنها بمانی با اندوه خویش
روزها و گریه ها را
به آسمان خالی ات سنجاق کنی
باید باور کنی که بر نمی گردد
که بگویی چقدر شب ها سر بی شام گذاشته ای
تا بتوانی هر صبح
با یک شاخه گل ارزان
منتظرش بمانی

+ 21:32 , .
سه شنبه نهم خرداد 1385

 
رسم زندگی این است
یک روز کسی را دوست داری
و روز بعد تنهائی
به همین سادگی
او رفته است
و همه چیز تمام شده است
مثل یک میهمانی که به آخر می رسد
و تو به حال خود رها می شوی
چرا غمگینی؟
این رسم زندگیست
تو نمی توانی آن را تغییر دهی
پس تنها آواز بخوان
این تنها کاریست که از دستت بر می آید
+ 21:27 , .
یکشنبه هفتم خرداد 1385
* گوشه اتاق کز کردی . زانوها تومحکم بغل گرفتی . بی رمقی رو توی زجه



دونه به دونه سلولهات می بینم .



سنگینی نگاه هات رو حس میکنم . به هرگوشه که می خزم . به هر طرفی که



می رم ... أه ه ه ه ... بس کن این نگاهای آزاردهنده رو . باغضب برمی گردم



تا سرت داد بکشم بگم تمومش کن . می خوام با بی رحمی تو چشات زل بزنم



وبا طعنه بگم : چیه ؟ بازم با نگاهات می خوای خامم کنی ؟ ! ! ! اما . . . اما



وقتی به طرفت برمی گردم ، معصومیت چهرت داغونم می کنه . به چشات



نگاه می کنم . به چشای نازو رویا ئیت که دیگه هیچی ازش نمی تونم بخونم .



نه غمت رو ، نه شادیت رو و نه لهجه پاک نفسهات رو . . .


حالا اون رفته و من موندم و یه دنیا خاطره ......!

+ 22:7 , .
شنبه ششم خرداد 1385
نمی آیی؟؟
نمی آیی؟؟
+ 16:30 , .
جمعه پنجم خرداد 1385
i miss you
+ 20:34 , .
چهارشنبه سوم خرداد 1385
از انتونیو بورگاس
حسِ غريبی است دوست داشتن  و عجيب تر از آن است دوست داشته شدن...

وقتی می‌دانيم کسی با جان و دل دوستمان دارد ... ونفس‌ها و صدا و نگاهمان در

روح و جانش ريشه دوانده ؛ به بازيش می‌گيريم . هر چه او عاشق‌تر ، ما سرخوش‌تر،

 هر چه او دل نازک‌تر ، ما بی رحم‌تر . تقصير از ما نيست ؛ تمامی قصه های

عاشقانه، اينگونه به گوشمان خوانده شده‌اند.....

+ 11:23 , .
سه شنبه دوم خرداد 1385
غروب


تو میروی و انگار آسمان میداند
سکوت شبهای بی ستاره من ترانه میخواند
تو میروی و دلم را غروب میگیرد
تمام اشکهایم تو را بهانه میگیرد
به پای گریه های یک نگاه می نالد
پرنده ای برای چشم های تو میخواند
تو میروی و دلم را سکوت میگیرد
دلم برای نگاه تو هنوز هم میمیرد
دلم به پای خیال تو هنوز هم میسوزد
برای غنچه های غم شکوفه می چیند
تو میروی بدست یاد و زمانه می ماند
زمانه هم چه خوب غم به غم می بافد
 
+ 22:41 , .
سه شنبه دوم خرداد 1385
لیلی
خدا گفت :ليلي يك ماجراست ، ماجرايي آكنده از من .
ماجرايي كه بايد بسازيش .
شيطان گفت : تنها يك اتفاق است . بنشين تا بيفتد .
آنان كه حرف شيطان را باور كردند ، نشستند
و ليلي هيچ گاه اتفاق نيافتاد .

مجنون اما بلند شد ، رفت تا ليلي را بسازد .
خدا گفت : ليلي درد است ، درد زادني نو ، تولدي به دست خويشتن .
شيطان گفت : آسودگي ست . خيالي ست خوش .
خدا گفت : ليلي ، رفتن است ، عبور است و رد شدن .
شيطان گفت : ماندن است . فرو ريختن در خود .
خدا گفت : ليلي جستجوست . ليلي نرسيدن است و بخشيدن

شيطان گفت : خواستن است . گرفتن و تملك .
خدا گفت : ليلي سخت است . دير است و دور از دست .
شيطان گفت : ساده است . همين جا و دم دست
و دنيا پر شد از ليلي هاي زود . ليلي هاي ساده اينجايي .
ليلي هاي نزديك لحظه اي .
خدا گفت : ليلي زندگي است . زيستني از نوعي ديگر .

ليلي جاودانه شد و شيطان ديگر نبود
مجنون ، زيستني از نوعي ديگر را برگزيد و مي دانست كه ليلي تا ابد طول مي كشد ليلي گريه کرد
ليلي گفت : امانتي ات زيادي داغ است . زياد تند است .
خاكستر ليلي هم دارد مي سوزد ، امانتي ات را پس مي گيري ؟
خدا گفت : خاكسترت را دوست دارم ، خاكسترت را پس مي گيرم .

ليلي گفت : كاش مادر مي شدم ، مجنون بچه اش را بغل مي كرد .
خدا گفت : مادري بهانه عشق است ، بهانه سوختن ؛ تو بي بهانه عاشقي ، تو بي بهانه مي سوزي .
ليلي گفت : دلم مي خواهد ، ساده ، بي تاب ، بي تب
خدا گفت : اما من تب و تابم ، بي من مي ميري

ليلي گفت : پايان قصه ام زيادي غم انگيز است ، مرگ من ، مرگ مجنون ، پايان قصه ام را عوض مي كني ؟
خدا گفت : پايان قصه ات اشك است . اشك درياست ؛
دريا تشنگي است و من تشنگي ام ، تشنگي و آب . پاياني از اين قشنگتر بلدي ؟
ليلي گريه كرد . ليلي تشنه تر شد .
خدا خنديد .
خدا گفت : زمين سردش است . چه كسي مي تواند زمين را گرم كند ، ليلي گفت : من .

خدا شعله اي به او داد . ليلي شعله را توي سينه اش گذاشت سينه اش آتش گرفت . خدا لبخند زد . ليلي هم .
خدا گفت : شعله را خرج كن . زمين ا م را به آتش بكش
ليلي خودش را به آتش كشيد . خدا سوختنش را تماشا مي كرد .
ليلي گر مي گرفت .خدا حافظ مي كرد .
ليلي مي ترسيد . مي ترسيد آتش اش تمام شود . ليلي چيزي از خدا خواست . خدا اجابت كرد .
مجنون سر رسيد . مجنون هيزم آتش ليلي شد . آتش زبانه كشيد . آتش ماند . زمين خدا گرم شد .

خدا گفت : اگر ليلي نبود ، زمين من هميشه سردش بود
+ 22:38 , .
دوشنبه یکم خرداد 1385
یک عاشقانهء دلتنگ

به خدا ميد انم.گفتن ندارد اما
همين سال گذشته اوايل زمستان بود.
من...به ياد مي آورم.
من بودم که براي يا کريمها روي تاقچهءاتاقم دانه مي ريختم.
حواسم به دل دل هاي نيلوفر بود وقتي با آمدن نا به هنگام نسترن گل مي داد.
چادر نماز مادرم را مي بوييدم و عاشق مي شدم.
هوس سه تاره مي کردم مي آمدند زير تختم چشمک مي زدند يا نه گاهي من قدم بلند مي شد با سه تاره ها چشمک بازي مي کرديم تا خود صبح
....مي سوختند.
من..ساده .. دلم را مي گفتم.اطرافيانم همه شاعر مي شدند.
چشمانت را طرح مي زدم.. دريا مي شد و در ساحلش مرغ دريايي ها عشق بازي مي کردند.
نگاهت را طرح ميزدم.. موج مي آمد دفتر شعرم را مي برد.
لبانت...............
قلمم ذوب مي شد.دلم سرخ.گر مي گرفتم.دور سرم پروانه ها جمع مي شدند.
خوب سوختن را از ستاره ها بلد شده بودم.
پشت پنجرهء اتاق صف بسته بودند قاصدک ها
خبرهاي عجيبي برايم مي آوردند از دختر سر به زيري که خوشش آمده بود از اين سر به هوايي هاي من.
گفتن ندارد.سر به هوا بودم...در آسمانها...به ياد مي آورم.
گاهي که حوصله داشتم ابر بازي مي کردم.بين اتاق هاي دوستانم تقسيمشان مي کردم.
هال و هوايشان باراني مي شد دوستام.غزل هايشان را برايم مي فرستادند.با بوسه و ....
لب حوض
ماهي طلايي ها سر انگشتانم را مثل بچه ها مي مکيدند و من سر شار تر مي شدم.
از آب . از آينه. از لطافت. از شعور درک لذت بودن.. خوب بودن.
سرو سري داشتم با ماه..فقط با من درد دل مي کرد.سکوت پر معني اينهمه قرن دور زمين گشتن را مي فهميدم.صورتش سفيد شده بود مثل مادرم
...مثل اين روزهاي خواهرم.
گفتن ندارد.
گره از کار آفتابگردانها باز مي کردم.در آن روزهاي مه گرفته.
يک بار هم.. براي ختمي ها.. از زبانشان .. نامهء عاشقانه نوشتم

 

 

نقل از ؟؟؟؟؟؟؟؟

 

+ 22:22 , .
دوشنبه یکم خرداد 1385
تک درخت
تک درخت
+ 21:59 , .