بانگ زدي
ابرها رفتند
چشمها سياهي رفت
به تو نگاه كردم
آفتاب بودي...

![]()
![]()


I miss you more and more,
With every moment, every day...
I wish you could return to me,
I wish you hadn't gone away.
It's hard to be without you,
I'm lonely and I'm sad;
I can't stop thinking of you
And the good times that we had.
If I could change just one thing,
I sure wish you could have stayed
Another day, another week...
Because with you I had it made.
باد و بارانی بود اندرون دلم
و صدای چند کلاغ و جير جيرک
کاغذی و قلمی و کرور کرور دل برای نوشتن
خب ... اين از اين تو که رفتی ومن را تنها گذاشتی اما تنها نيستم!!
برای که بنويسم حالا ؟
تازه برای کسی هم که بنويسم چه کسی ببرد برایش ؟
يادم آمد آدم برای خدا که چيز بنويسد بگذارد زير فرش خدا خودش بر می دارد
پر شدم از شوق برای نوشتن
دمر دراز کشيدم روی زمين و دستی زير چانه و دستی برروی کاغذ نوشتم
سلام محبوب من ...
چقدر تو صبح را قشنگ شروع می کنی
صدای خروس و کلاغ را که می پيچانی در هم و نسيم را که می وزانی بينشان آدم حالی به حالی
می شود
هيچ دلبری نمی تواند مثل تو , همين اول صبح دل آدم را اينطور ببرد
خورشيد هم ناز می کند مثل خودت
آنقدر که دست می کشد بر سر و صورت آدم و داغش می کند با سر پنجه هايش.
تو هم دست می کشی بر دل آدم و عاشقش می کنی
معشوق صبور من ...
می فهمم که شب ها وقتی غرق می شوم توی خواب ,می آيی به پيشم
دستت را حس می کنم که روی پيشانی ام دانه های شبنم می کارد
رد بوسه ات هم می سوزاند لبم را تا صبح
ماه فرو ماند از جمال محمد
سرو نباشد به اعتدال محمد
قدر فلك را كمال و منزلتى نيست
در نظر قدر با كمال محمد
وعده ديدار هر كسى به قيامت
ليله اسرى، شب وصال محمد
آدم و نوح و خليل و موسى و عيسى
آمده مجموع، در ظلال محمد
عرصه گيتى مجال همت او نيست
روز قيامت نگر، مجال محمد
و آن همه پيرايه بسته جنت فردوس
بو كه قبولش كند، بلال محمد
همچو زمين خواهد آسمان كه بيفتد
تا بدهد بوسه بر نعال محمد
شمس و قمر در زمين حشر نتابد
پيش دو ابروى چون هلال محمد
چشم مرا، تا به خواب ديد جمالش
خواب نمى گيرد از خيال محمد
«سعدى» اگر عاشقى كنى و جوانى
عشق محمد بس است و آل محمد
پیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو
سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو
ور از این بیخبری رنج مبر هیچ مگو
دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت
آمدم،نعره مزن ،جامه مدر هیچ مگو
گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم
گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو
من به گوش تو سخنهای نهان خواهم گفت
سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو
قمری،جان صفتی در ره دل پیدا شد
در ره دل چه لطیف است سفر هیچ مگو
گفتم ای دل چه مه ست این دل اشارت میکرد
که نه اندازه توست این بگذر هیچ مگو
گفتم این روی فرشته ست عجب یا بشر است
گفت این غیر فرشته ست و بشر هیچ مگو
گفتم این چیست بگو زیر و زبر خواهم شد
گفت می باش چنین زیر و زبر هیچ مگو
ای نشسته تو در این خانه پر نقش و خیال
خیز از این خانه برو رخت ببر هیچ مگو
گفتم ای دل پدری کن نه که این وصف خداست
گفت این هست ولی جان پدر هیچ مگو
When the path I walk gets cloudy
And so dark I cannot see
When I feel so lost and all alone
And fear is all around me
I stand so still and silent
I listen, then I hear
The soothing voice I know so well
Angel whispers in my ear
The voice is of an Angel
Sent from God above
Sent to guide me in my hour of need
To fill my heart with love
They have been with me all my life
To guide me through my sorrows
To laugh with me in times of joy
To help me believe in tomorrow
So when your life is chaos
And you don't know what to do
Sit silent, pray and listen well
And you'll hear Angel whispers too!
دلم تنگ است دلم براي کسي تنگ است که درجنوب ترين جنوب با من بود
در شمال ترين شمال با من رفت
کسي که بي من ماند
کسي که با من نيست کسي که......
دگر کافي است
او رفته![]()
بگذار تا مقابل روی تو بگذريم
دزديده در شمايل خوب تو بنگريم
شوقست در جدايی و جور است در نظر
هم جور به که طاقت شوقت نياوريم
روی ار به روی ما نکنی حکم اذان توست
بازآ که روی در قدمانت بگستريم
ما را سری ست با تو که گر خلق روزگار
دشمن شوند و سر برود هم بر آن سريم
گفتی ز خاک بيشترند اهل عشق من
از خاک بيشتر نه ٬که از خاک کمتريم
ما با توايم ٬ با تونه ايم ٬ اينت بلعجب !!
در حلقه ايم با تو و چون حلقه بر دريم
نه بوی مهر می شنویم از تو ای عجب !
نه روی آنکه مهر دگر کس بپروريم
از دشمنان برند شکايت به دوستان
چون دوست دشمن است شکايت کجا بريم ؟
ما خود نمی رويم دوان در قفای کس
آن می برد که ما به کمند وی اندريم
سعدی تو کيستی که در اين حلقه کمند
چندان فتاده اند که ما صيد لاغريم
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
migi baroon ro doost dari vali vaghti miad miri zire chatr migi aftab ro doost dari vali vaghti bashe miri zire saye migi az darya khoshet miyad vali nazdikesh ke miri mitarsi. pas chejoori vaghhti migi
جیرجیرکه به آقا خرسه گفت:من عاشقت (
) شدم.خرسه گفت:الان وقت خواب زمستونیمه وقتی بیدار شدم در موردش حرف میزنیم ... خرس وقتی از خواب بیدار شد دنبال جیرجیرک خانوم گشت اما پیداش نکرد...! آخه اون نمیدونست جیرجیرکا فقط سه روز عمر میکنن.![]()