تبليغاتX
بهار من, یک عاشقانه آرام
دوشنبه بیست و نهم اسفند 1384
با منطق رويا
اول پرتقال را توی بغلم
پرپر می‌کنم
بعد خدا را توی بغل تو.
اول پرتقال را
لای دندان‌های خودم می‌گيرم
بعد آب پرتقال را
توی دهن تو قورت می‌دهم.
اول دست‌های پرتقاليم را
می‌مالم به لب‌های خودم
بعد لب‌های پرتقاليم را
روی لب‌های تو پاک می‌کنم.
اول دست‌های تميزت را
با لب‌هام
پرتقالی می‌کنم
بعد دست‌های پرتقاليم را
روی لب‌هات تميز می‌کنم.
اول لب‌هام را با پوست پرتقال
خيس می‌کنم
بعد صورتت را با لب‌هام
پرتقالی می‌کنم.
حالا چند تا بوس شد؟


نقل از   http://soheilah.blogfa.com/
+ 11:9 , .
دوشنبه بیست و نهم اسفند 1384
عیدتون مبارک
+ 10:53 , .
دوشنبه بیست و نهم اسفند 1384

 

يادت مياد که رفتي ، حتي نگام نکردي


 
+ 10:52 , .
دوشنبه بیست و نهم اسفند 1384
دیوانه پرسید :

       عشق چیست ؟!

                  عاقل جواب داد :

                               دیوانگی ...

                                         و دیوانه بی تفاوت به راه خود ادامه داد ....

 

+ 10:49 , .
شنبه بیست و هفتم اسفند 1384

من کتاب نبوده ام ...

که بخواني ... که نخواني ...

که خسته شوي ... که خسته نشوي ...

 که ورق بخورم ... که ورق نخورم ...

 که خاک بخورم ... که خاک نخورم ...

که اعجاب انگيز باشم ... که اعجاب انگيز نباشم ...

که گم بشوم ... که گم نشوم ...

 که سياه باشم ... که سياه نباشم ...

 که آخرين برگم تلخ باشد ... که آخرين برگم تلخ نباشد ...

من کتاب نبوده ام

هرگز !

من دفترم !

مرا بنويس

 

+ 0:59 , .
جمعه بیست و ششم اسفند 1384
چشمهای تو
+ 18:14 , .
پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1384

چنانم در غمت گر بدانی    چو اسکندر به آب زندگانی "
"مگر قانون دنیا غیر از این است        که من از غم بمیرم توندانی
+ 14:59 , .
پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1384
از فدریکو گارسیا لورکا
 
لورکا 

راستش را می‌گويم آه، که دوست داشتن تو چنين که دوستت دارم چه دردآور است. با عشق تو هوا آزارم می‌دهد، قلبم، و کلام نيز. پس چه کسی خواهد خريد يراق ابريشمين و اندوهی از قيطان سپيد، تا برايم دستمالهای بسيار بسازد؟ آه، که دوست داشتن تو چنين که دوستت دارم چه دردآور است.

 

 

+ 14:57 , .
پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1384
کجایی؟
گمشده 
کجایی؟
چه می کنی؟
دوری؟بسیار دور؟
گمشده ای؟
 
از پس سالیان هنوز تو را می جویم
تو را  و نگاهت را
حرم صدایت را
 
یکی به من بگوید
گمشده من کجاست؟
+ 14:56 , .
پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1384
نه
پنجره 
نه
دیگر این پنجره باز نخواهد شد
تا از تو مرا خبری رسد
+ 14:53 , .
پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1384
برگ تقویم 
روز ها از پی روز
و ساعت ها ازپی هم در گذرند
آخرین برگهای تقویم یک از یک ورق می خورند
این عمر من است که میگذرد بی تو
در حسرت بی تو بودن ها
در یادهای خاطره ای شیرین
بی امید تکرار خاطره ای نو
برگهای تقویم پایان می یابد
سال تمام می شود
اما دوری تو؟؟؟
+ 14:51 , .
سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384
از حسين پناهی

 

 

بهانه

بي تو
نه بوي خاك نجاتم داد

نه شمارش ستاره ها تسكينم

چرا صدايم كردي

چرا ؟
سراسيمه و مشتاق
سي سال بيهوده در انتظار تو ماندم و نيامدي

نشان به آن نشان
كه دو هزار سال از ميلاد مسيح مي گذشت

و عصر

عصر واليوم بود

و فلسفه بود

و ساندويچ دل وجگر

+ 0:15 , .
سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384

چرا رفتی

کی میای؟؟؟

+ 0:8 , .
دوشنبه بیست و دوم اسفند 1384
خيلی سخته

خيلی سخته که بغض داشته باشی ، اما نخوای کسی بفهمه ...

خيلی سخته که عزيزترين کست ازت بخواد فراموشش کنی ...

 

خيلی سخته که سالگرد آشنايی با عشقت رو بدون حضور خودش

جشن بگيری ...

خيلی سخته که روز تولدت ، همه بهت تبريک بگن ، جز اونی که فکر

می کنی به خاطرش زنده ای ...

خيلی سخته که غرورت رو به خاطر يه نفر بشکنی ، بعد بفهمی

دوست نداره ...

خيلی سخته که همه چيزت رو به خاطر يه نفر از دست بدی ، اما اون

بگه : ديگه نمی خوامت ...

خيلی سخته که دوسش داشته باشی ، اما نتونی باهاش بمونی ...

خيلی سخته که بخوای با آب خوردن بغضت رو بفرستی پايين ، اما

يه دفعه اشک از چشات جاری بشه ...

خيلی سخته که وقتی که رفتی تا با پول تو جيبی چند ماهت برای

تولدش کادو بخری با يکی ديگه ببينيش ...

خيلی سخته که بهت بگه دوست دارم ، اما بعداً متوجه بشی حرفش

يه (( ن )) کم داشته ...

خيلی سخته که کسی که تموم زندگيت رو به پاش ريختی ،

با بی رحمی تموم تو چشمت نگاه کنه و بگه ديگه دوست ندارم ...

خيلی سخته که يه عمر با خيال يه نفر زندگی کنی ، اما وقتی فهميد

عاشقشی بره و پشت سرشم نگاه نکنه ...

خيلی سخته که دلت رو به کسی خوش کنی که

يه دلخوشی ديگه داره ...

خيلی سخته که وقتی بعد از کلی کلنجار رفتن با خودت ، می ری که

حرف دلتو بهش بگی ، با يه معذرت خواهی کوچيک بگه :

فعلاً سرم شلوغه ...

خيلی سخته که هميشه مجبور باشی سخت ترين چيزها رو

تحمل کنی ...

 

+ 23:55 , .
دوشنبه بیست و دوم اسفند 1384
عشق


عشق، سرطان دوست داشتن است.

عشق، عقد دائمي ما با غربت است.

عشق، شماره تلفني است كه سالها بدنبال آن مي گرديم.

عشق، آمپول ب كمپلكس معرفت است.

عشق، اتوباني است كه تا ته ابديت مي رود.

عشق، آسانسور حيات بشر است. واي بحال كسي كه توي اين آسانسور گير كند.

عشق، قند متافيزيكي است كه در دل آدم آب مي شود.

عشق، شب نامزدي ما با جدايي است.

عشق، نردباني است كه ما را از خود بالا مي كشد.

عشق، همان فعل انفعالي است كه در برابر گل سرخ به ما دست مي دهد.

عشق، عزرائيل زيبايي است كه رسيد، جسم ما رامي گيرد و قبض روح راامضا مي كند

عشق، اولين آهي است كه در آيينه كشيده ايم.

عشق، اولين حقوق ما از باجه معرفت است.

عشق،خريد وفروش پاياپاي عاشق و معشوق است.

عشق، لك لكي است كه روي درخت خاطرات ما لانه كرده دارد.

عشق، مقصد نيست، بلكه مركبي است براي رسيدن به مقصد.

عشق، تنها مهماني است كه بدون دعوت وارد ميشود،كافيست درخانه قلب را بازبگذاريد.

عشق، يك لحظه آرامش است و هزار لحظه گرفتاري.

عشق، بينايي را مي گيرد و دوست داشتن مي دهد.

عشق، صداي فاصله ها، فاصله هايي كه غرق ابهامند.

عشق، تنها دردي است كه بيماربدنبال علاج نيست، زيرا درد عشق برايش مطلوبتراز سلامتي است. ( بر گرفته ازكتاب عاشقانه با قلم، نوشته اصغر جدايي )

عشق، . . .

يعني واقعاً عشق اين همه معنا دارد! پس خوش به حال آنهايي كه عاشقند و اين همه معني دارند...

+ 23:29 , .
یکشنبه بیست و یکم اسفند 1384
هنوز هم به یادتم

 

+ 7:14 , .
یکشنبه بیست و یکم اسفند 1384
+ 6:56 , .
شنبه بیستم اسفند 1384
زین راه بی نهایت
+ 14:26 , .
شنبه بیستم اسفند 1384
 

 

 

چشم بر هم نهادم و گشودم، برگهاي خاك‌خورده سالهاي تنهايي‌ام را ورق مي‌زدم، در ميان هيمه‌ها، رفتن‌ها، بغض‌ها آخرين برگ به مهر تبسم تو پيدا بود، آخرين برگي كه عريان ماند فارغ از وسوسه طعم كهنه خاك و سرآغازي شد براي دفتري تازه در ژرفاي وجودي كه از نطفه نگاه تو آغازيدن را بارور ساخت، براي ماندن در تماشاي شعور عشق، اي تنهاترين ستاره‌ام ديري‌‌ست كه چراغ روشني‌ام از نگاه تو مي‌سوزد

+ 14:22 , .
شنبه بیستم اسفند 1384
+ 12:24 , .
شنبه بیستم اسفند 1384
چشمهای تو
برای چشمهای تو ...

دلم که تنگ می شود برای چشمهای تو

              به کوچه می کشاندم خدای چشمهای تو

و کوچه تاب می دهد به گامهای خسته ام

            شبی که پرسه می زنم برای چشمهای تو

از آن شبی که ماه من به اوج آسمان شدی 

            فقط  ستاره  می کشم برای چشمهای تو

چه می کشاندم چنین به شاه بیت این غزل

           به جز  نفس کشیدن  هوای چشمهای تو

دلم  دگر نمی کند  خیال  چشم  دیگری

           چرا که عهد بسته ام به پای چشمهای تو

به پاس اینهمه غزل که می کنم فدای تو

          خدا کند  که  گل کند  وفای  چشمهای تو

شب است و کوچه ومن و خیال چشمهای تو

         دلم که  تنگ می شود  برای چشمهای تو

 
+ 12:11 , .
جمعه نوزدهم اسفند 1384
یه اهنگ عالی
 میدونی که بی تو میمیرم نباشی.....

حتما دانلود کنین   از اینجا

+ 23:47 , .
جمعه نوزدهم اسفند 1384

+ 22:32 , .
جمعه نوزدهم اسفند 1384
 

One, two, I Love You!
three, four, Love Me More!
five, six, Give Me Kiss!
seven, eight, Don't Be Late!

+ 19:5 , .
جمعه نوزدهم اسفند 1384
نمی آیی

 

دنیا برایم زندان شده

نمی آیی؟؟

+ 10:34 , .
پنجشنبه هجدهم اسفند 1384
آتش

 

+ 22:43 , .
چهارشنبه هفدهم اسفند 1384

 
 
 
 
  مسافر به انتظارت خواهم ماند ، تا ابد برای هميشه.
  زيرا می دانم به سوی من باز خواهی گشت . پس با همه
  توانم تلخی اين انتظار را تحمل خواهم کرد . به انتظارت خواهم
  ماند زيرا قلب من با هر تپش خود آهنگ خاطرات گذشته را می نوازد.
  قلبی که در آن خاطره ها و خوشی ها تا ابد مدفون است.
  حتی اگر بدانم روزی جسم تو به سوی من باز نمی گردد به انتظار
  می نشينم ، شايد روزی صدای پايی را بشنوم که از آن تو باشد . .
 
+ 0:22 , .
چهارشنبه هفدهم اسفند 1384
کجایی؟؟؟

+ 0:19 , .
چهارشنبه هفدهم اسفند 1384
فرشته
 

 


+ 0:13 , .
چهارشنبه هفدهم اسفند 1384
+ 0:6 , .
سه شنبه شانزدهم اسفند 1384
 

 

چرا ما چشمامونو بستیم و فکر میکنیم هیشکی مارو نمیبینه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ 14:9 , .
سه شنبه شانزدهم اسفند 1384
اگه....

 

اگه اون رفته،

مقصر من نبودم.

 

اگه ترکم کرده،

اشکال از من نبوده.

چون من خيلی خوبم!

خيلی خوشکلم.

اصلا کی گفته اون منو ترک کرده؟

اين من بودم که از کاراش خسته شدم.

من بودم که ديگه نخواستمش.

اما خوب اگه برگرده،

بهش ميگم چقدر دوسش دارم،

بهش می گم که چقدر خوبه،

بعد واسه هميشه ميرم.

اينو قول ميدم...

حالا اون رفته ومن،

تمام چيزهايی را که نگفته ام می شنوم.

او رفت و مرا تنها گذاشت٬

تا با تمام چيزهايی که نگفته ام٬

زندگی کنم..

 

+ 14:8 , .
سه شنبه شانزدهم اسفند 1384
اگه یه روز
 

اگه یه روز

 

      

*اگه یکی رو دیدی که وقتی داری رد می شی بر می گرده و نگات می کنه بدون براش مهمی

 

*اگه یکی رو دیدی که وقتی داری میوفتی بر می گرده و با عجله می یاد سمتت بدون براش عزیزی

 

*اگه یکی رو دیدی وقتی داری می خندی بر می گرده و نگات می کنه بدون واسش قشنگی

 

*اگه یکی رو دیدی وقتی داری گریه می کنی بر می گرده و میاد باهات اشک می ریزه بدون دوست داره

 

*اگه یکی رو دیدی وقتی داری با یکی دیگه حرف می زنی ترکت می کنه بدون عاشقته

 

*اگه یکی رو دیدی وقتی داری ترکش می کنی برات فقط سکوت می کنه بدون دیوونته

 

*اگه یکی رو دیدی که ازنبودنت داغون شده بدون براش همه چی بودی

 

*اگه یکی رو دیدی که یه روز از بی تو بودن می ناله بدون بدونه تو می میره

 

*اگه یکی رو دیدی که بعد رفتنت لباس سفید پوشیده بدون بدون تو مرده

 

*اگه یه روز دیدیش که یه گوشه افتاده و یه پارچه سفید روش کشیدن بدون واسه خاطر تو مرده...

 

مثل من

+ 14:7 , .
سه شنبه شانزدهم اسفند 1384

 

اسفند را که هیچ

فروردین و اردیبهشت را هم دود کردم اما تو باز هم نیامدی

+ 14:5 , .
سه شنبه شانزدهم اسفند 1384

چقدر سعادتمندم

تو هستی

شعر هست

و يک دل سر به راه

ميبينی؟

 
+ 13:52 , .
سه شنبه شانزدهم اسفند 1384
غروب
+ 7:20 , .
سه شنبه شانزدهم اسفند 1384
نیمکت
نیمکت کهنه باغ
خاطرات دورش را
در اولين بارش زمستاني
از ذهن پاك كرده است
خاطره شعرهايي را كه هرگز نسروده بودم
خاطره آوازهايي را كه هرگز نخوانده بودي


+ 7:11 , .
سه شنبه شانزدهم اسفند 1384
دل خوش

جا مانده است
چيزي جايي
كه هيچ گاه ديگر
هيچ چيز
جايش را پر نخواهد كرد
نه موهاي سياه و
نه دندانهاي سفيد


+ 7:3 , .
سه شنبه شانزدهم اسفند 1384
خانه عشق
+ 6:55 , .
دوشنبه پانزدهم اسفند 1384
+ 8:33 , .
دوشنبه پانزدهم اسفند 1384
اگه چاییت رو تا ته نخوردی فنجونت رو ببر توی آشپزخونه بشور واسه اینکه رنگ چایی به فنجون می مونه مثل حرفهای قهوه ای که جاش توی دلم مونده    
دیگه خیلی دیره که دلمو بشوری      

+ 8:29 , .
دوشنبه پانزدهم اسفند 1384
قلب
+ 8:27 , .
دوشنبه پانزدهم اسفند 1384
پروانه ها

حق با تو بود
مي بايست مي خوابيدم

اما چيزي خوابم را آشفته كرده است

در دو ظاقچه رو به رويم شش دسته خوشه زرد گندم چيده ام

با آن گيس هاي سياه و روز پريشانشان

كاش تنها نبودم

فكر مي كني ستاره ها از خوشه ها خوششان نمي آيد ؟

كاش تنها نبودي
آن وقت كه مي تواستيم به اين موضوع و موضوعات ديگر اينقدر بلند بلند
بخنديم تا همسايه هامان از خواب بيدار شوند

مي داني ؟

انگار چرخ فلك سوارم
انگار قايقي مرا مي برد

انگار روي شيب برف ها با اسكي مي روم و

مرا ببخش

ولي آخر چگونه مي شود عشق را نوشت ؟
مي شنوي ؟
انگار صداي شيون مي آيد
گوش كن

مي دانم كه هيچ كس نمي تواند عشق را بنويسد

اما به جاي آن

مي توانم قصه هاي خوبي تعريف كنم

گوش كن
يكي بود يكي نبود

زني بود كه به جاي آبياري گلهاي بنفشه

به جاي خواندن آواز ماه خواهر من است
به جاي علوفه دادن به ماديان ها آبستن

به جاي پختن كلوچه شيرين

ساده و اخمو

در سايه بوته هاي نيشكر نشسته بود و كتاب مي خواند
صداي شيون در اوج است

مي شنوي

براي بيان عشق
به نظر شما
كدام را بايد خواند ؟

تاريخ يا جغرافي ؟
مي داني ؟
من دلم براي تاريخ مي سوزد
براي نسل ببرهايش كه منقرض گشته اند

براي خمره هاي عسلش كه در رف ها شكسته اند

گوش كن

به جاي عشق و جستجوي جوهر نيلي مي شود چيزهاي ديگير نوشت

حق با تو بود

مي بايست مي خوابيدم

اما مادربزرگ ها گفته اند

چشم ها نگهبان دل هايند

مي داني ؟

از افسانه هاي قديم چيزهايي در ذهنم سايه وار در گذر است
كودك

خرگوش

پروانه
و من چقدر دلم مي خواهد همه داستانهاي پروانه ها را بدانم كه

بي نهايت

بار

در نامه ها و شعر ها
در شعله ها سوختند

تا سند سوختن نويسنده شان باشند

پروانه ها

آخ

تصور كن

آن ها در انديشه چيزي مبهم

كه انعكاس لرزاني از حس ترس و اميد را

در ذهن كوچك و رنگارنگشان مي رقصاند به گلها نزديك مي شوند

يادم مي آيد

روزگاري ساده لوحانه

صحرا به صحرا

و بهار به بهار

دانه دانه بنفشه هاي وحشي را يك دسته مي كردم

عشق را چگونه مي شود نوشت

در گذر اين لحظات پرشتاب شبانه

كه به غفلت آن سوال بي جواب گذشت

ديگر حتي فرصت دروغ هم برايم باقي نمانده است

وگرنه چشمانم را مي بستم و به آوازي گوش ميدادم كه در آن دلي مي خواند

من تو را

او را

كسي را دوست مي دارم


+ 8:26 , .
دوشنبه پانزدهم اسفند 1384
كودكي ها
به خانه مي رفت
با كيف
و با كلاهي كه بر هوا بود

چيزي دزديدي ؟

مادرش پرسيد
دعوا كردي باز؟

پدرش گفت
و برادرش كيفش را زير و رو مي كرد

به دنبال آن چيز

كه در دل پنهان كرده بود

تنها مادربزرگش ديد

گل سرخي را در دست فشرده كتاب هندسه اش

و خنديده بود


+ 7:54 , .
یکشنبه چهاردهم اسفند 1384
هنوز هم حسین پناهی دوست داشتنی

بارون

همه اينو مي دونن
 كه بارون
همه چيز و كسمه
 آدمي و بختشه
حالا ديگه وقتشه
كه جوجه ها را بشمارم
 چي دارم چي ندارم
بقاله برادرم
مي رسونه به سرم
آخر پاييزه
 حسابا لبريزه
 يك و دو !‌ هوشم پريد
يه سياه و يه سفيد
جا جا جا
 شكر خدا
 شب و روزم بسمه

 

 

+ 19:26 , .
یکشنبه چهاردهم اسفند 1384
تو هم ...آیا...مرا...؟

" تو ر ا من دوست می دار م"

تو هم ...آیا...مرا...؟

اما...

سوالم چشم در راه جوابت ماند

و تنها پاسخ محسوس تو آندم سکوتت بود

سکوتی سخت و حشت زا

که من خود را در آن بازیچه ی دست تو می دیدم

ولی جرات بخود دادم

و یکبار دگر ـ آرامتر اماـ

زمام سر نوشتم را بدست جمله ای دادم

و با شرم از غرور خویشتن گفتم:

"تورا من دوست میدارم٬ تو هم ...آیا...؟!"

+ 19:17 , .
یکشنبه چهاردهم اسفند 1384
عشق آتشین

با سرعت انگشتانش را روي دكمه‌ها فشار مي‌داد و حروف به سرعت به هم مي‌چسبيدند و روي صفحه حك مي‌شدند.
«
از همان روزي كه تو را ديدم فهميدم كه تو با همه فرق داري. تو مثل دخترهاي ديگر نبودي و نيستي. و شايد براي همين است كه من عاشقت شدم و دوست دارم بداني كه تو اولين و آخرين عشق من هستي, براي هميشه

فكر كرد همين‌قدر كافيه. بيشتر از اين ممكن است مصنوعي بشود. حالا فقط بايد براي چهارتايي‌شون ميل مي‌زد و منتظر جواب مي‌ماند.

+ 19:6 , .
یکشنبه چهاردهم اسفند 1384
از حسين پناهی

 بر مي گردم 
 با چشمانم
كه تنها يادگار كودكي منند
 آيا مادرم مرا باز خواهد شناخت ؟

 

+ 16:24 , .
شنبه سیزدهم اسفند 1384
شوک زده
 
تند و تند قدم برمی داری .
به هیچ چی نگاه نمی کنی .
بهت تنه می زنن .
بهشون تنه می زنی .
بوی عطر آشغالشون رو تحمل می کنی .
می خندن ، زر می زنن ، جیغ می زنن ؛ دود سیگار حوالت می دن , هیچی نمی گی , رد می شی .
داری یخ می بندی
دلت می خواد بری یه جای گرم ....
از بین پسرای قد بلند و موهای ژل زده شون رد می شی .
از لابه لای دخترای خوشگل و خنده های بلندشون می گذری .
هیچکس بهت نگاه نمی کنه .
هیچکس حست نمی کنه .
توی این دنیا هیچکس درکت نکرده ... هیچکس .
تنهایی واست شده یه عادت .
یه عادت تکراری ... یه عادت تلخ و سیاه .
تند و تند قدم بر می داری .
دل کوچیکت تاپ تاپ می زنه ... یه روزگاری عاشق بودی و حالا ....
بلاخره اونو از دور می بینی .
گرم می شی .
حس می کنی خود خودشه .
همونی که منتظرش بودی .
اونم تنهاست .
مثه خودت .
بهت نگاه می کنه .
بهش نگاه می کنی .
اون میاد جلو ... تو وامیستی و اومدنشو نگاه می کنی .
رخ به رخت وامیسته ... چشای سیاهشو توی چشات می دوزه .
همونجا عاشقش می شی .
دستای کوچیکشو می گیری توی دستت .
دستای سردت داغ می شه .
لبخند می زنه ... تو هم می خندی .
برای شام دعوتش می کنی .
اونم با یه لبخند قبول می کنه .
هر دو تند و تند از لا به لای آدمای گیج و بی مصرف رد می شین .
یه رستوران شیک رو نشون می کنی .
تو جلوتر می ری ... اونم کمی آرومتر پشت سرته .
امشب چه شب خوبی می تونه باشه .
همه غم و غصه هاتو فراموش می کنی .
یهو یه صدای وحشتناک تو رو به خودت میاره .
تلپ .....
بر می گردی .
خشکت می زنه ... بدن له شده اونو می بینی که روی زمین پخش شده .
می خوای داد بزنی نعره بکشی ... ولی فقط اشکه که از توی چشات می زنه بیرون .
لاستیک دوچرخه رد خون اونو تا چند متر اونطرفتر با خودش می بره .
ایندفه هم عشقتو از دست می دی .
مثه خیلی دفه های دیگه .
هنوز برق چشای درشت و سیاهشو جلوی چشات حس می کنی .
بغض توی گلوت می شکنه .
بلند بلند گریه می کنی وبا تموم وجود داد می زنی :
- من نمی خوام سوسک باشم .
 
 
+ 23:8 , .
جمعه دوازدهم اسفند 1384
مصاحبه با خدا
 
 
 
     در خواب ديدم كه با خدا مصاحبه مي كردم...
خدا از من پرسيد: دوست داري با من مصاحبه كني؟
پاسخ دادم: اگر وقت داشته باشي
خدا پاسخ داد:
زمان من ابديت است... چه سؤالاتي در ذهن داري كه دوست داري از من بپرسي؟
من سؤال كردم: چه چيزي درآدمها تو را بيشتر متعجب مي كند؟
خدا جواب داد....
اينكه از دوران كودكي خود خسته مي شوند و عجله دارند كه زودتر بزرگ شوند...و دوباره آرزوي اين را دارند كه روزي بچه شوند.
اينكه سلامتي خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست مي دهند و سپس پول خود را خرج مي كنند تا سلامتي از دست رفته را دوباره باز يابند.
اينكه با نگراني به آينده فكر مي كنند و حال خود را فراموش مي كنند به گونه اي كه نه در حال و نه در آينده زندگي مي كنند.
اينك به گونه اي زندگي مي كنند كه گويي هرگز نخواهند مرد هو به گونه اي مي ميرند كه گويي هرگز نزيسته اند.
سپس سؤال كردم:
به عنوان پرودگار، دوست داري كه بندگانت چه درسهايي در زندگي بياموزند؟
خدا پاسخ داد
اينكه ياد بگيرند نمي توانند كسي را وادار كنند تا بدانها عشق بورزد. تنها كاري كه مي توانند انجام دهند اين است كه اجازه دهند خود مورد عشق ورزيدن واقع شوند.
اينكه ياد بگيرند خوب نيست خودشان را با ديگران مقايسه كنند.
اينكه بخشش را با تمرين بخشيدن ياد بگيرند.
اينكه رنجش خاطر عزيزانشان تنها چند لحظه زمان مي برد ولي ممكن است ساليان سال زمان لازم باشد تا اين زخمها التيام يابند.
ياد بگيرند كه فرد غني كسي نيست كه بيشترين ها را دارد بلكه كسي است كه نيازمند كمترين ها است.
اينكه ياد بگيرند كساني هستند كه آنها را مشتاقانه دوست دارند اما هنوز نمي دانند كه چگونه احساساتشان را بيان كنند يا نشان دهند.
اينكه ياد بگيرند دو نفر مي توانند به يك چيز نگاه كنند و آن را متفاوت ببينند.
اينكه ياد بگيرند كافي نيست همديگر را ببخشند بلكه بايد خود را نيز ببخشند.
با فروتني خطاب به خدا گفتم:
از وقتي كه به من دادي سپاسگذارم
و
افزودم: ‹‹ چيز ديگري هم هست كه دوست داشته باشي آنها بدانند؟ ››
گفت: فقط اينكه بدانند من اينجا هستم ...

+ 23:45 , .