

عشق چیست ؟!
عاقل جواب داد :
دیوانگی ...
و دیوانه بی تفاوت به راه خود ادامه داد ....
من کتاب نبوده ام ...
که بخواني ... که نخواني ...
که خسته شوي ... که خسته نشوي ...
که ورق بخورم ... که ورق نخورم ...
که خاک بخورم ... که خاک نخورم ...
که اعجاب انگيز باشم ... که اعجاب انگيز نباشم ...
که گم بشوم ... که گم نشوم ...
که سياه باشم ... که سياه نباشم ...
که آخرين برگم تلخ باشد ... که آخرين برگم تلخ نباشد ...
من کتاب نبوده ام
هرگز !
من دفترم !
مرا بنويس
بهانه
بي تو
نه بوي خاك نجاتم داد
نه شمارش ستاره ها تسكينم
چرا صدايم كردي
چرا ؟
سراسيمه و مشتاق
سي سال بيهوده در انتظار تو ماندم و نيامدي
نشان به آن نشان
كه دو هزار سال از ميلاد مسيح مي گذشت
و عصر
عصر واليوم بود
و فلسفه بود
و ساندويچ دل وجگر
خيلی سخته که
بغض داشته باشی ، اما نخوای کسی بفهمه ...خيلی سخته که
عزيزترين کست ازت بخواد فراموشش کنی ...
خيلی سخته که
سالگرد آشنايی با عشقت رو بدون حضور خودشجشن بگيری
...خيلی سخته که
روز تولدت ، همه بهت تبريک بگن ، جز اونی که فکرمی کنی به خاطرش زنده ای
...خيلی سخته که
غرورت رو به خاطر يه نفر بشکنی ، بعد بفهمیدوست نداره
...خيلی سخته که
همه چيزت رو به خاطر يه نفر از دست بدی ، اما اونبگه
: ديگه نمی خوامت ...خيلی سخته که
دوسش داشته باشی ، اما نتونی باهاش بمونی ...خيلی سخته که
بخوای با آب خوردن بغضت رو بفرستی پايين ، امايه دفعه اشک از چشات جاری بشه
...خيلی سخته که
وقتی که رفتی تا با پول تو جيبی چند ماهت برایتولدش کادو بخری با يکی ديگه ببينيش
...خيلی سخته که
بهت بگه دوست دارم ، اما بعداً متوجه بشی حرفشيه
(( ن )) کم داشته ...خيلی سخته که
کسی که تموم زندگيت رو به پاش ريختی ،با بی رحمی تموم تو چشمت نگاه کنه و بگه
: ديگه دوست ندارم ...خيلی سخته که
يه عمر با خيال يه نفر زندگی کنی ، اما وقتی فهميدعاشقشی بره و پشت سرشم نگاه نکنه
...خيلی سخته که
دلت رو به کسی خوش کنی کهيه دلخوشی ديگه داره
...خيلی سخته که
وقتی بعد از کلی کلنجار رفتن با خودت ، می ری کهحرف دلتو بهش بگی ،
با يه معذرت خواهی کوچيک بگه :فعلاً سرم شلوغه
...خيلی سخته که
هميشه مجبور باشی سخت ترين چيزها روتحمل کنی
...
عشق، سرطان دوست داشتن است.
عشق، عقد دائمي ما با غربت است
.عشق، شماره تلفني است كه سالها بدنبال آن مي گرديم
.عشق، آمپول ب كمپلكس معرفت است
.عشق، اتوباني است كه تا ته ابديت مي رود
.عشق، آسانسور حيات بشر است
. واي بحال كسي كه توي اين آسانسور گير كند.عشق، قند متافيزيكي است كه در دل آدم آب مي شود
.عشق، شب نامزدي ما با جدايي است
.عشق، نردباني است كه ما را از خود بالا مي كشد
.عشق، همان فعل انفعالي است كه در برابر گل سرخ به ما دست مي دهد
.عشق، عزرائيل زيبايي است كه رسيد، جسم ما رامي گيرد و قبض روح راامضا مي كند
عشق، اولين آهي است كه در آيينه كشيده ايم
.عشق، اولين حقوق ما از باجه معرفت است
.عشق،خريد وفروش پاياپاي عاشق و معشوق است
.عشق، لك لكي است كه روي درخت خاطرات ما لانه كرده دارد
.عشق، مقصد نيست، بلكه مركبي است براي رسيدن به مقصد
.عشق، تنها مهماني است كه بدون دعوت وارد ميشود،كافيست درخانه قلب را بازبگذاريد
.عشق، يك لحظه آرامش است و هزار لحظه گرفتاري
.عشق، بينايي را مي گيرد و دوست داشتن مي دهد
.عشق، صداي فاصله ها، فاصله هايي كه غرق ابهامند
.عشق، تنها دردي است كه بيماربدنبال علاج نيست، زيرا درد عشق برايش مطلوبتراز سلامتي است
. ( بر گرفته ازكتاب عاشقانه با قلم، نوشته اصغر جدايي )عشق،
. . .يعني واقعاً عشق اين همه معنا دارد
! پس خوش به حال آنهايي كه عاشقند و اين همه معني دارند...

چشم بر هم نهادم و گشودم، برگهاي خاكخورده سالهاي تنهاييام را ورق ميزدم، در ميان هيمهها، رفتنها، بغضها آخرين برگ به مهر تبسم تو پيدا بود، آخرين برگي كه عريان ماند فارغ از وسوسه طعم كهنه خاك و سرآغازي شد براي دفتري تازه در ژرفاي وجودي كه از نطفه نگاه تو آغازيدن را بارور ساخت، براي ماندن در تماشاي شعور عشق، اي تنهاترين ستارهام ديريست كه چراغ روشنيام از نگاه تو ميسوزد

دلم که تنگ می شود برای چشمهای تو
به کوچه می کشاندم خدای چشمهای تو
و کوچه تاب می دهد به گامهای خسته ام
شبی که پرسه می زنم برای چشمهای تو
از آن شبی که ماه من به اوج آسمان شدی
فقط ستاره می کشم برای چشمهای تو
چه می کشاندم چنین به شاه بیت این غزل
به جز نفس کشیدن هوای چشمهای تو
دلم دگر نمی کند خیال چشم دیگری
چرا که عهد بسته ام به پای چشمهای تو
به پاس اینهمه غزل که می کنم فدای تو
خدا کند که گل کند وفای چشمهای تو
شب است و کوچه ومن و خیال چشمهای تو
دلم که تنگ می شود برای چشمهای تو
One, two, I Love You!
three, four, Love Me More!
five, six, Give Me Kiss!
seven, eight, Don't Be Late!
|
|
|
اگه اون رفته، مقصر من نبودم. اگه ترکم کرده، اشکال از من نبوده. چون من خيلی خوبم! خيلی خوشکلم. اصلا کی گفته اون منو ترک کرده؟ اين من بودم که از کاراش خسته شدم. من بودم که ديگه نخواستمش. اما خوب اگه برگرده، بهش ميگم چقدر دوسش دارم، بهش می گم که چقدر خوبه، بعد واسه هميشه ميرم. اينو قول ميدم... حالا اون رفته ومن، تمام چيزهايی را که نگفته ام می شنوم. او رفت و مرا تنها گذاشت٬ تا با تمام چيزهايی که نگفته ام٬ زندگی کنم.. |
اگه یه روز
*اگه یکی رو دیدی که وقتی داری رد می شی بر می گرده و نگات می کنه بدون براش مهمی *اگه یکی رو دیدی که وقتی داری میوفتی بر می گرده و با عجله می یاد سمتت بدون براش عزیزی *اگه یکی رو دیدی وقتی داری می خندی بر می گرده و نگات می کنه بدون واسش قشنگی *اگه یکی رو دیدی وقتی داری گریه می کنی بر می گرده و میاد باهات اشک می ریزه بدون دوست داره *اگه یکی رو دیدی وقتی داری با یکی دیگه حرف می زنی ترکت می کنه بدون عاشقته *اگه یکی رو دیدی وقتی داری ترکش می کنی برات فقط سکوت می کنه بدون دیوونته *اگه یکی رو دیدی که ازنبودنت داغون شده بدون براش همه چی بودی *اگه یکی رو دیدی که یه روز از بی تو بودن می ناله بدون بدونه تو می میره *اگه یکی رو دیدی که بعد رفتنت لباس سفید پوشیده بدون بدون تو مرده *اگه یه روز دیدیش که یه گوشه افتاده و یه پارچه سفید روش کشیدن بدون واسه خاطر تو مرده... مثل من
جا مانده است
چيزي جايي
كه هيچ گاه ديگر
هيچ چيز
جايش را پر نخواهد كرد
نه موهاي سياه و
نه دندانهاي سفيد
حق با تو بود
همه اينو مي دونن
كه بارون
همه چيز و كسمه
آدمي و بختشه
حالا ديگه وقتشه
كه جوجه ها را بشمارم
چي دارم چي ندارم
بقاله برادرم
مي رسونه به سرم
آخر پاييزه
حسابا لبريزه
يك و دو ! هوشم پريد
يه سياه و يه سفيد
جا جا جا
شكر خدا
شب و روزم بسمه
" تو ر ا من دوست می دار م"
تو هم ...آیا...مرا...؟
اما...
سوالم چشم در راه جوابت ماند
و تنها پاسخ محسوس تو آندم سکوتت بود
سکوتی سخت و حشت زا
که من خود را در آن بازیچه ی دست تو می دیدم
ولی جرات بخود دادم
و یکبار دگر ـ آرامتر اماـ
زمام سر نوشتم را بدست جمله ای دادم
و با شرم از غرور خویشتن گفتم:
"تورا من دوست میدارم٬ تو هم ...آیا...؟!"
با سرعت انگشتانش را روي دكمهها فشار ميداد و حروف به سرعت به هم ميچسبيدند و روي صفحه حك ميشدند
.
تند و تند قدم برمی داری .
به هیچ چی نگاه نمی کنی .
بهت تنه می زنن .
بهشون تنه می زنی .
بوی عطر آشغالشون رو تحمل می کنی .
می خندن ، زر می زنن ، جیغ می زنن ؛ دود سیگار حوالت می دن , هیچی نمی گی , رد می شی .
داری یخ می بندی
دلت می خواد بری یه جای گرم ....
از بین پسرای قد بلند و موهای ژل زده شون رد می شی .
از لابه لای دخترای خوشگل و خنده های بلندشون می گذری .
هیچکس بهت نگاه نمی کنه .
هیچکس حست نمی کنه .
توی این دنیا هیچکس درکت نکرده ... هیچکس .
تنهایی واست شده یه عادت .
یه عادت تکراری ... یه عادت تلخ و سیاه .
تند و تند قدم بر می داری .
دل کوچیکت تاپ تاپ می زنه ... یه روزگاری عاشق بودی و حالا ....
بلاخره اونو از دور می بینی .
گرم می شی .
حس می کنی خود خودشه .
همونی که منتظرش بودی .
اونم تنهاست .
مثه خودت .
بهت نگاه می کنه .
بهش نگاه می کنی .
اون میاد جلو ... تو وامیستی و اومدنشو نگاه می کنی .
رخ به رخت وامیسته ... چشای سیاهشو توی چشات می دوزه .
همونجا عاشقش می شی .
دستای کوچیکشو می گیری توی دستت .
دستای سردت داغ می شه .
لبخند می زنه ... تو هم می خندی .
برای شام دعوتش می کنی .
اونم با یه لبخند قبول می کنه .
هر دو تند و تند از لا به لای آدمای گیج و بی مصرف رد می شین .
یه رستوران شیک رو نشون می کنی .
تو جلوتر می ری ... اونم کمی آرومتر پشت سرته .
امشب چه شب خوبی می تونه باشه .
همه غم و غصه هاتو فراموش می کنی .
یهو یه صدای وحشتناک تو رو به خودت میاره .
تلپ .....
بر می گردی .
خشکت می زنه ... بدن له شده اونو می بینی که روی زمین پخش شده .
می خوای داد بزنی نعره بکشی ... ولی فقط اشکه که از توی چشات می زنه بیرون .
لاستیک دوچرخه رد خون اونو تا چند متر اونطرفتر با خودش می بره .
ایندفه هم عشقتو از دست می دی .
مثه خیلی دفه های دیگه .
هنوز برق چشای درشت و سیاهشو جلوی چشات حس می کنی .
بغض توی گلوت می شکنه .
بلند بلند گریه می کنی وبا تموم وجود داد می زنی :
- من نمی خوام سوسک باشم .