تبليغاتX
.. بهار من..
یک عاشقانه خاموش
چقدر دلم مي‌خواهد نامه بنويسم
تمبر و پاكت هم هست
و يك عالمه حرف
كاش كسي جايي منتظر بود . . .
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 21:45  توسط   | 

می‌گویم نمی‌شود یک شب بخوابی و
صبح زود
یکی بیاید و بگوید
هر چه بود تمام شد به خدا...؟!


"سید علی صالحی"
 
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 21:43  توسط   | 

با تو شاهنامه بودم نه یک غزل..........
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391ساعت 0:52  توسط   | 

از جای جای این تن خاکی دلم گرفت
از آسمان و اینهمه پاکی دلم گرفت
از اینکه سالهاست ندیدم تو را هنوز
از این دل مکدر شاکی دلم گرفت
از پیله ای که دور خودم هی تنیده ام
...
از خانه های محکم و لاکی دلم گرفت
از بی پناهی ام به تو ... از بی قراری ام
از قطره های اشک خوراکی دلم گرفت
بر روی دستهام بریز و خلاص کن ...
از آب های چرکی و پاکی...دلم گرفت ...
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391ساعت 0:50  توسط   | 

خواهم شدن به می کده گریان و دادخواه
ز دست غم خلاص من آن جا مگر شود....
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم فروردین 1391ساعت 1:38  توسط   | 

حدس می زنم شبی مرا جواب می کنی
و قصر کوچک دل مرا خراب می کنی
سر قرار عاشقی همیشه دیر کرده ای
ولی برای رفتنت عجب شتاب می کنی
من از کنار پنجره تورا نگاه می کنم
...
وتو مرا به نام دیگری خطاب می کنی
چه ساده در ازای یک نگاه پاک وماندنی
هزار مرتبه مرا ز خجلت آب می کنی
به خاطر تو من همیشه با همه غریبه ام
تو کمتر از غریبه ای مراحساب می کنی
وکاش گفته بودی از همان نگاه اولت
که بعد من دوباره دوست انتخاب می کنی
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم فروردین 1391ساعت 1:37  توسط   | 

دو قـدم تا بهار بیشتر نمــانده
امـا اینجـا
دلتنــــــــگی بـیــداد می کنـد....
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم فروردین 1391ساعت 1:36  توسط   | 


نه لب گشایدم از گل، نه دل کشد به نبید
چه بی‏نشاط بهاری که بی‏رخ تو رسید
نشان داغ دل ماست لاله‏ای که شکفت
به سوگواری زلف تو این بنفشه دمید
بیا که خاک رهت لاله‏زار خواهد شد
ز بس که خون دل از چشم انتظار چکید
به یاد زلف نگون‏سار شاهدان چمن
ببین در آینه‏ی جویبار، گریه‏ی بید
به دور ما که همه خون دل به ساغرهاست
ز چشم ساقی غمگین که بوسه خواهد چید؟
چه جای من؟ که در این روزگار بی‏فریاد
ز دست جور تو ناهید بر فلک نالید


هوشنگ ابتهاج (سایه)


+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم فروردین 1391ساعت 1:8  توسط   | 

بهار رفت بهار آمد و بهار گذشت
نیامدی تو و یک سال آزگار گذشت
نیامدی تو  و ابر از غم نیامدنت 
چنین گریست که آب از سر بهار گذشت
بهار آمد و پاییز رفت اما حیف
تمام عمر کلاغان به قارقار گذشت
بهار از پس سرمای تیره سر بر کرد
بهار از سر تقصیر روزگار گذشـت

مهدی جهاندار

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم فروردین 1391ساعت 1:7  توسط   | 

چه اسفند ها ... آه !
چه اسفندها دود کردیم !
برای تو ای روز اردی بهشتی
که گفتند این روزها می رسی
از همین راه !
+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم اسفند 1390ساعت 21:39  توسط   | 

جدایی نادر از سیمین اسکار میگیرد ، جدایی من از تو عمرم را !!!!!
نگران نبودنت نباش نفرینت نمیکنم! همین که دیگر جایت در دعاهایم خالیست برایت کافیست..........
+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم اسفند 1390ساعت 21:29  توسط   | 

با « یکی بود یکی نبود » شروع می شود این قصه
با یکی ماند یکی نماند، تمام.
یکی، من بودم یا تو؛ مهم نیست
مهمْ
قصه ای ست که تمام می شود!

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم بهمن 1390ساعت 14:49  توسط   | 

برای ماندن،
بهانه می خواستی
یاری اَم نکرد آسمان؛ بارید.
بدم می آید از باران!

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم بهمن 1390ساعت 15:26  توسط   | 

مي آيي
با انار و آينه دردست هايت
يك دنيا آرامش درچشم هايت
وقناري كوچكي درحنجره ات
كه جهان را
به ترانه هاي عاشقانه ميهمان مي كند.
مي دانم تاپلك به هم بزنم
مي آيي
و بانگاهت
دشت هاراكوه
كوه هارا
پرنده مي كني.

به قول فروغ:
من خواب ديده ام!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم دی 1390ساعت 22:42  توسط   | 

هیچ ماشینی به مقصدِ تو نمی رساندَم.
مسافرکِش ها هم فهمیده اند

خیالی بیشْ نبوده ای!


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم دی 1390ساعت 22:41  توسط   | 

هوای اینجا ابریست گمانم. چرا نباید باشد...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم دی 1390ساعت 17:37  توسط   | 

 

وقتی‌ که خانه نیستم
کلید را دم پله اول
زیر همان گلدان سفال همیشگی‌ گذاشته ام
رویایت اگر آمد پشت در نمی ماند

سیروس جمالی

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آذر 1390ساعت 21:50  توسط   | 

 ....چه درونم تنهاســـــت
+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آذر 1390ساعت 21:37  توسط   | 

  پستچیْ امروز
جای نامه، تنهایی آورد.
به گمانم غرق شده باشی
در خیال‌هام!

( رضا کاظمی )
+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آذر 1390ساعت 22:10  توسط   | 

كاش باز آيد و اندوه مرا دريابد
چشمهايي كه مرا وعده باران دادند

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آذر 1390ساعت 17:39  توسط   | 


و من خوب می‌دانم،
این دل گرفته هر چقدر هم ببارد.....
نه خزان تنهایی ام می شود... بهار
نه کویر سینه‌ام.......لاله زار
... ...و نه یأس واژه های ذهنم.......یاس سپید!

اما
بغض می شوم
تا ببارم

شاید به کنج آسمان دلم
پیدا شوی
رنگین کمانم!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آذر 1390ساعت 17:12  توسط   | 

دلم گرفته ای دوست هوای گریه بامن
گرازقفس گریزم کجا روم،کجا من
کجاروم که راهی به گلشنی ندانم
که دیده بر گشودم به کنج تنگنا من
نه بسته ام به کس دل،نه بسته کس به من دل
چوتخته پاره بر موج،رها،رها،رها من
زمن هر آنکه او دور،چودل به سینه نزدیک
به من هرآنکه نزدیک،از او جدا،جدا من
نه چشم دل به سویی،نه باده در سبویی
که تر کنم گلو رابه یادآشنامن
زبودنم چه افزود؟نبودنم چه کاهد؟
که گویدم به پاسخ که زنده ای چرامن؟
ستاره ها نهفتم در آسمان ابری
دلم گرفته ای دوست هوای گریه با من
*سیمین بهبهانی*


شاهکار همایون شجریان را از اینجا دانلود کنید...

+ نوشته شده در  جمعه ششم آبان 1390ساعت 22:43  توسط   | 

اگر آن طائر قدسی ز درم بازآید
عمر بگذشته به پیرانه سرم بازآید
دارم امید برین اشک چو باران که دگر
برق دولت که برفت از نظرم بازآید
آن که تاج یر من خاک کف پایش بود
از خدا میطلبم تا به سرم بازآید

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آبان 1390ساعت 23:1  توسط   | 

تـــــــــو را
خودم چشم زدم!
بس که نوشتمت
میان شعرهایم
بی آنکه...
اسپند بچــــــــرخانم میا ن واژه ها....

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آبان 1390ساعت 22:58  توسط   | 


پيداست هنوز شقايق نشدي
زنداني زندان دقايق نشدي
وقتي که مرا از دل خود مي راني
يعني که تو هيچ وقت عاشق نشدي
زرد است که لبريز حقايق شده است
تلخ است که با درد موافق شده است
شاعر نشدي وگر نه مي فهميدي
پاييز بهاريست که عاشق شده است
+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم مهر 1390ساعت 11:29  توسط   | 

از پاسخ من معلمان آشفتند

از حنجره شان هرچه درآمد گفتند

اما من هنوز هم معتقدم

از جاذبه ي تو سيب ها مي افتند!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام شهریور 1390ساعت 13:36  توسط   | 

رغوان ! شاخه ی همخون ِ جدامانده ی من
آسمان ِ تو چه رنگ است امروز ؟
آفتابی ست هوا ؟
یا گرفته ست هنوز ؟
من در این گوشه که از دنیا بیرون است
آسمانی به سرم نیست
از بهاران خبرم نیست
آنچه می بینم دیوارست
آه ، این سخت ِ سیاه
آن چنان نزدیک است
که چو بر می کشم از سینه نفس
نفسم را بر می گرداند
ره چنان بسته که پروازِ نگه
در همین یک قدمی می ماند
کورسویی ز چراغی رنجور
قصه پرداز ِ شبِ ظلمانی ست
نفسم می گیرد
که هوا هم اینجا زندانی ست
هر چه با من اینجاست
رنگ ِ رخ باخته است
آفتابی هرگز
گوشه ی چشمی هم
بر فراموشی ِ این دخمه نینداختهاست
اندرین گوشه ی خاموش ِ فراموش شده
کز دم ِ سردش هر شمعی خاموش شده
یاد ِرنگینی در خاطر ِ من
گریه می انگیزد :
ارغوانم آنجاست
ارغوانم تنهاست
ارغوانم دارد می گرید
چون دل ِ من که چنین خون آلود
هر دم از دیده فرو می ریزد
ارغوان !
این چه رازی ست که هر بار بهار
با عزای دل ِ ما می آید
که زمین هر سال از خون ِ پرستوها رنگین است
وین چنین بر جگر سوختگان
داغ برداغ می افزاید
ارغوان ، پنجه ی خونین ِ زمین !
دامن ِ صبح بگیر
وز سواران ِ خرامنده ی خورشید بپرس
کی بر این دره ی غم می گذرند
ارغوان ، خوشه ی خون !
بامدادان که کبوترها
بر لب ِ پنجره ی باز ِ سحر غلغله می آغازند
جان ِ گل رنگ ِ مرا
بر سر ِ دست بگیر
به تماشاگه ِ پرواز ببر
آه ، بشتاب که همپروازان
نگران ِ غم ِ همپروازند
ارغوان ، بیرق ِ گلگون ِ بهار !
تو برافراشته باش
شعر ِ خونبار ِ منی
یاد ِ رنگین ِ رفیقانم را
بر زبان داشته باش
تو بخوان نغمه ی ناخوانده ی من

ارغوان ، شاخه ی همخون ِ جدامانده ی من !

ه - الف سایه
+ نوشته شده در  یکشنبه ششم شهریور 1390ساعت 14:46  توسط   | 

لا يَسعَدُ امْرُؤٌ إلاّ بِطاعَةِ اللّه‏ِ سُبحانَهُ وَ لا يَشقَى امْرُؤٌ إلاّ بِمَعصيَةِ اللّه‏ِ؛

هيچ كس جز با اطاعت خدا خوشبخت نمى‏شود و جز با معصيت خدا بدبخت نمى‏گردد.

امام على عليه ‏السلام

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مرداد 1390ساعت 15:38  توسط   | 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم مرداد 1390ساعت 19:34  توسط   | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مرداد 1390ساعت 23:31  توسط   |