تبليغاتX
بهار من, یک عاشقانه آرام
یکشنبه سی ام تیر 1387
با دلی بی تاب...

با دلی بی تاب می خوانم تو را
مثل شعری ناب می خوانم تو را
در کنار جویباری از غرل
با سرود آب می خوانم تو را
شب به قصد کوچه بیرون می روی
در شب مهتاب می خوانم تو را
خستگی را می تکانم از تنت
با زبان خواب می خوانم تو را
با لبانی که عطش بو سیده است
با صدای آب می خوانم تو را
عکس خاموشم که تا پایان عمر
با دلی بی تاب می خوانم تو را

منبع

+ 0:19 , یوسف.
جمعه بیست و هشتم تیر 1387
بی چشم های تو...

آیینه ها دچار فراموشی اند
و نام تو ورد کوچه خاموشی
امشب تکلیف پنجره
بی چشم های باز تو
روشن نیست!

زنده یاد قیصر امین پور

+ 0:36 , یوسف.
چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387
اگر تو باز بیایی...

 

اگر تو باز بیایی بهار خواهد شد

دل پیاده دوباره سوار خواهد شد

بیا بیا که ز شرم شبانه خورشید

ستاره ها ز طلوعت شکار خواهد شد

برای دیدن رویت  عزیز باور کن

دوباره آینده ها بی غبار خواهد شد

به آب و آیینه امروز مژده ای دادم

که روس ماه توام آشکار خواهد شد

چنان به راه تو من بذر گریه پاشیدم

که گل ز آمدنت بی شمار خواهد شد

بیا حضور تو اینجا عبور باران است

به دست سبز توغم ها مهار خواهد شد

به فال نیک بگیر این پیام را و بدان

اگر تو باز بیایی بهار خواهد شد

 

لیلی گلزار 

 

+ 16:36 , یوسف.
سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387
آه بهار آمده است...

پرنده گفت چه بویی چه آفتابی

آه بهار آمده است

ومن به جستجوی جفت خویش خواهم رفت

 

پرنده از لب ایوان پرید

مثل پیامی پرید و رفت

پرنده کوچک بود

پرنده فکر نمی کرد

پرنده روزنامه نمی خواند

پرنده قرض نداشت

پرنده آدمها را نمیشناخت

پرنده روی هوا

بر فرازچراغهای خطر

در ارتفاع بی خبری می پرید

و لحظه های آبی را دیوانه وار تجربه می کرد

 

پرنده آه فقط یک پرنده بود

+ 14:56 , یوسف.
سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387
ای ماه ....

امشب به قصه ی دل من گوش می کنی
فردا مرا چو قصه فراموش می کنی
این در همیشه در صدف روزگار نیست
می گویمت ولی توکجا گوش می کنی
دستم نمی رسد که در آغوش گیرمت
ای ماه با که دست در آغوش می کنی
در ساغر تو چیست که با جرعه ی نخست
هشیار و مست را همه مدهوش می کنی
می جوش می زند به دل خم بیا ببین
یادی اگر ز خون سیاووش می کنی
گر گوش می کنی سخنی خوش بگویمت
بهتر ز گوهری که تو در گوش می کنی
جام جهان ز خون دل عاشقان پر است
حرمت نگاه دار اگرش نوش می کنی
سایه چو شمع شعله در افکنده ای به جمع
زین داستان که با لب خاموش می کنی

ه.الف .سایه

 

ترانه زیبای لب خاموش با صدای شکیلا را میتوانید ازاینجا دانلود کنید

 

+ 13:21 , یوسف.
سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387
آبرویم را نبری دل....

لحظه دیدار نزدیک است

باز من دیوانه ام مستم

باز میلرزد دلم  دستم

باز گویی در جهان دیگری هستم

 

هان نخراشی به غفلت  گونه ام را   تیغ!

هان نپریشی صفای زلفکم را   دست!

آبرویم را نبری   دل!

لحظه دیدار نزدیک است...

 

مهدی اخوان ثالث

 

 

 

+ 13:10 , یوسف.
دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387
مثل دوست داشتن تو ...

زندگی یعنی امیدوار بودن محبوب من !
زندگی
مشغله ای جدی است
درست مثل دوست داشتن تو ...

 

+ 22:27 , یوسف.
یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387
نگاه ناتمام
سر كه بلند كردم
تو رفته بودي‎
من ماندم و‎ يك نگاه ناتمام

 

+ 17:15 , یوسف.
یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387
ز باغ می برند تا چراغانی ات کنند

تا کاخ جشن های زمستانی ات کنند

پر کرده اند صبح تو را ابرهای تار

تنها به این بهانه که بارانی ات کنند

یوسف! به این رها شدن از چاه دل مبند

این بار می برند که زندانی ات کنند

یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست

از نقطه ای بترس که شیطانی ات کنند

ای گل گمان نکن به شب جشن می روی

شاید به خاک مرده ای ارزانی ات کنند

آب طلب نکرده همیشه مُراد نیست

گاهی نشانه ایست که قربانی ات کنند

»فاضل نظری«

+ 12:33 , یوسف.
جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387
بر باد رفت...

 تمام زندگی من
ستاره ای است خاک گرفته
پنجره ای است به دیوار
شبی است بی سحر...

+ 0:22 , یوسف.
چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387
بی تو ‚ زمستان

بی تو ‚ زمستان
 شیشه ها چه سردشان بود
 پشت قاب پنجره های برف
و دلتنگ برای تو
برای ‌آه گرم تو
 و آن سرپنجه
 تا بر تن غبار گرفته شان
یادگار بنویسی
و زود پک کنی
افسوس
 پشت پنجره ها
جای چشمانت
چه خالی است

 رسول نجفیان

+ 14:55 , یوسف.
سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387
چقدر زود

حرفهاي ما هنوز ناتمام
تا نگاه مي کني :
وقت رفتن است
باز هم همان حکايت هميشگي !
پيش از آن که با خبر شوي
لحظه ي عزيمت تو ناگزير مي شود
آي ...
اي دريغ و حسرت هميشگي!
ناگهان
چقدر زود
دير مي شود !

قیصر امین پور

+ 19:32 , یوسف.
دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387
اگر عشق نبود
 
از غم خبری نبود اگر عشق نبود
دل بود ولی چه سود اگر عشق نبود ؟
بی رنگ تر از نقطه ی موهومی بود
این دایره ی کبود ، اگر عشق نبود
از آینه ها غبار خاموشی را
عکس چه کسی زدود اگر عشق نبود ؟
در سینه ی هر سنگ دلی در تپش است
از این همه دل چه سود اگر عشق نبود ؟
بی عشق دلم جز گرهی کور چه بود ؟
دل چشم نمی گشود اگر عشق نبود
از دست تو در این همه سرگردانی
تکلیف دلم چه بود اگر عشق نبود ؟
 
+ 17:6 , یوسف.
یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387
نام تو

ناگهان دیدم سرم آتش گرفت
سوختم ، خاکسترم آتش گرفت
چشم واکردم ، سکوتم آب شد
چشم بستم ، بسترم آتش گرفت
در زدم ، کس این قفس را وا نکرد
پر زدم ، بال و پرم آتش گرفت
از سرم خواب زمستانی پرید
آب در چشم ترم آتش گرفت
حرفی از نام تو آمد بر زبان
دستهایم ، دفترم آتش گرفت
 قیصر امین پور

+ 19:42 , یوسف.
شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387
هر غروب...
هر غروب اینجا برایت شمع روشن میکنم

من لباسی از دعا و نور بر تن میکنم

هرشب از باغ تماشایت فقط دلواپسی

یا کمی رویای نرگس پوش خرمن میکنم

جاده ی تنهایی است و عابری چشم انتظار

مثل باران بی صدا در کوچه شیون میکنم

گرچه حتی آسمان هم کهنه و تکراری است

باز صبح جمعه ها میل پریدن میکنم

از کدامین جاده می آیی نمیدانم ولی

من تمام جاده ها را غرق سوسن میکنم

ای هنوز "امن یجیب" چشمهای خیس من

هر غروب اینجا برایت شمع روشن میکنم

+ 10:31 , یوسف.
یکشنبه یازدهم فروردین 1387
لا يسعَدُ امرؤ ٌإلاّ بِطاعَةِ اللّهِ سُبحانَهُ وَ لا يشقَى امرُؤٌ إلاّ بِمَعصيةِ اللّه هيچ کس جز با اطاعت خدا خوشبخت نمى شود و جز با معصيت خدا بدبخت نمى گردد ‎ ‎ عَلى (ع‎ (‎
+ 12:6 , یوسف.
پنجشنبه یکم فروردین 1387
درد...

دفتر مرا
دست درد مي زند ورق
شعر تازه ي مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در اين ميانه من
از چه حرف مي زنم؟

درد، حرف نيست
درد، نام ديگر من است
من چگونه خويش را صدا کنم؟

قیصر امین پور

+ 22:51 , یوسف.
سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386
غمگسار


 
چه غریب ماندی ای دل! نه غمی، نه غمگساری
نه به انتظار یاری، نه ز یار انتظاری
غم اگر به كوه گویم بگریزد و بریزد
كه دگر بدین گرانی نتوان كشید باری
چه چراغ چشم دارد دلم از شبان و روزان
كه به هفت آسمانش نه ستاره‌ای است باری
دل من! چه حیف بودی كه چنین ز كار ماندی
چه هنر به كار بندم كه نماند وقت كاری
نرسید آن كه ماهی به تو پرتوی رساند
دل آبگینه بشكن كه نماند جز غباری
همه عمر چشم بودم كه مگر گلی بخندد
دگر ای امید خون شو كه فرو خلید خاری
سحرم كشیده خنجر كه: چرا شبت نكشته‌ست؟
تو بكش كه تا نیفتد دگرم به شب گذاری
به سرشك همچو باران ز برت چه برخورم من؟
كه چو سنگ تیره ماندی همه عمر بر مزاری
چو به زندگان نبخشی تو گناه زندگانی
بگذار تا بمیرد به بر تو زنده واری
نه چنان شكست پشتم كه دوباره سر برآرم
منم آن درخت پیری كه نداشت برگ و باری
سر بى پناه پیری به كنار گیر و بگذر
كه به غیر مرگ دیگر نگشایدت كناری
به غروب این بیابان بنشین غریب و تنها
بنگر وفای یاران كه رها كنند یاری...

 

 هوشنگ ابتهاج

 

تصنیف غریبانه با صدای زیبای همایون شجریان را از اینجا دانلود کنید

 

 

+ 12:59 , یوسف.
یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386
کلاغ پر؟
نه
کلاغ را بگذاريم براي آخر

نگاهت پر
خاطره ات پر
صدايت پر

کلاغ پر؟
نه کلاغ را بگذاريم براي آخر

نگاهت پر
نگاهش پر
من هم پر

تو مانده اي و کلاغ پر ...

منبع

+ 12:33 , یوسف.
پنجشنبه نهم اسفند 1386
بگذريد از من ...
مرا نديده بگيريد و بگذريد از من
كه جز ملال نصيبي نمي بريد از من
زمين سوخته ام نااميد و بي بركت
كه جز مراتع نفرت نمي چريد از من
عجب كه راه نفس بسته ايد بر من و باز
در انتظار نفس هاي ديگريد از من
خزان به قيمت جان جار مي زنيد اما
بهار را به پشيزي نمي خريد از من
شما هر آينه ، آيينه ايد و من همه آه!
عجيب نيست كز اينسان مكدريد از من!
نه در تبري من نيز بيم رسوايي است!
به لب مباد كه نامي بياوريد از من
اگر فرو بنشيند زخون من عطشي
چه جاي واهمه تيغ از شما و ريد از من
چه پيك لايق پيغمبري به سوي شما؟
شما كه قاصد صد شانه بر سريد از من
برايتان چه بگويم زياده بانوي من
شما كه با غم من آشناتريد از من

حسین منزوی

+ 2:46 , یوسف.
چهارشنبه هشتم اسفند 1386
...
...اما
تو هميشه غروب بودي

 

+ 2:11 , یوسف.
شنبه بیست و نهم دی 1386
چه غربتي ....
دلم خوش است به گل‌هاي باغ قالي‌ها
كه چشم باران دارم زخشكسالي‌ها
به باد حادثه بالم اگر شكست، چه باك!
خوشا پريدن با اين شكسته‌بالي‌ها!‌
چه غربتي است، عزيزان من كجا رفتند؟
تمام دورو برم پر زجاي خالي‌ها
زلال بود و روان رود روبه دريايم
همين كه ماندم مرداب شد زلالي‌ها
خيال غرق شدن در نگاه ژرف تو بود
كه دل زديم به درياي بي‌خيالي‌ها

قيصر ‌امين‌ پور

منبع

 

+ 20:6 , یوسف.
شنبه بیست و نهم دی 1386
...
السلام علی الحسین
و علی علی ابن الحسین
و علی اولاد الحسین
و علی اصحاب الحسین

هز وقت این تیکه زیارت عاشورا رو میشنوم چشام خیس میشه
کار دیگه ای که بلد نیستیم.....

 

+ 19:56 , یوسف.
شنبه بیست و نهم دی 1386
تو...


تو آن راز رشيدي
كه روزي فرات
بر لبت آورد
و در كنار درك تو
كوه از كمر شكست

+ 19:51 , یوسف.
چهارشنبه بیست و ششم دی 1386
اینجا کربلاست....

عاقبت مدفن ما دشت بلا خواهد شد

قبله ی اول ما کرب و بلا خواهد شد

برف سهل است اگر سنگ ببارد ز فلک

مجلس گرم عزای تو به پا خواهد شد

+ 9:29 , یوسف.
شنبه یکم دی 1386
شاید ....
زندگی شاید همین باشد
یک فریب ساده و کوچک
آن هم از دست عزیزی که تو دنیا را
جز برای او وجز با او نمی خواهی
+ 0:20 , یوسف.
سه شنبه بیستم آذر 1386
چه سود گر بگویمت....
چه سود گر بگویمت؟
که بی تو کیستم چیستم
که بحر پر خروش من تویی
و ساحل صبور بی فغان منم
و من درون موج های سر کشت
تمام هستی و وجود خویش را
چو یک حباب دیده ام

چه سود گر بگویمت؟
که من ز دوری تو هر نفس
چو شمع آب می شوم
و اشک های گرم من
به دامن شب سیاه می چکد
و من میان قطره های چون بلور آن
محبت تو را چو نقش سرد آرزو
به روی آب دیده ام

چه سود گر بگویمت؟
تو را به خواب دیده ام
و یا که نقش روی تو
به جام پر شراب دیده ام
تو یک خیال دور بیش نیستی
و دست من به دامنت نمی رسد
تو غافلی و من تمام می شوم
و دیدگان پر ز راز من
هزار گفته با دلم
که من سراب دیده ام

چه سود گر بگویمت؟
که شام تا سحر نخفته ام
و یا اگر به خواب رفته ام
تو را به خواب دیده ام

چه سود گر بگویمت؟
که بی تو با خیال تو به
می پناه برده ام
و نقش آن دو چشم قصه گو
به جام پر شراب دیده ام

چه سود گر بگویمت؟
که دوریت چو شعله های تند تب
به خرمن وجود من
شراره های درد می زند
و من درون آن زبانه ها
بنای این دل رمیده را
ز بن خراب دیده ام

منبع

+ 16:2 , یوسف.
شنبه هفدهم آذر 1386
دیده دریا کنم و صبر به صحرا فکنم.....

دیده دریا کنم و صبر به صحرا فکنم

و اندر این کار دل خویش به دریا فکنم

از دل تنگ گنهکار برآرم آهی

کاتش اندر گنه آدم و حوا فکنم

مایه خوشدلی آنجاست که دلدار آنجاست

میکنم جهد که خود را مگر آنجا فکنم

بند برقع بگشاای مه فرخنده لقا

تا چو زلفت سر سودا زده در پا فکنم

خورده ام تیر فلک باده بده تا سرمست

عقده در بند کمر ترکش جوزا فکنم

جرعه جام برین تخت روان افشانم

غلغل چنگ در این گنبد  مینا  فکنم

حافظا تکیه بر ایام چو سهو است و خطا

من چرا عشرت امروز به فردا فکنم؟

 

 

عجب فال پر معنی ای!!!!

+ 12:20 , یوسف.
پنجشنبه پانزدهم آذر 1386
ببار ای بارون ببار...
 

ببار ای بارون ببار
با دلُم گریه كن، خون ببار
در شبای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون

دلا خون شو خون ببار
بر كوه و دشت و هامون ببار
دلا خون شو خون ببار
بر كوه و دشت و هامون ببار
به سرخی لبای سرخ یار
به یاد عاشقای این دیار
به داغ عاشقای بی مزار ای بارون

ببار ای بارون ببار
با دلُم گریه كن، خون ببار
در شبای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون

ببار ای ابر بهار
با دلُم به هوای زلف یار
داد و بیداد از این روزگار
ماهُ دادن به شبهای تار ای بارون

ببار ای بارون ببار
با دلُم گریه كن، خون ببار
در شبای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون


دلا خون شو خون ببار
بر كوه و دشت و هامون ببار
دلا خون شو خون ببار
بر كوه و دشت و هامون ببار
به سرخی لبای سرخ یار
به یاد عاشقای این دیار
به داغ عاشقای بی مزار ای بارون

ببار ای بارون ببار
با دلُم گریه كن، خون ببار
در شبای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون

با دلُم گریه كن، خون ببار
در شبای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون

(محمد علی معلم)

تصنیف ببار اي بارون  ببار  سرودۀ محمدعلی معلم را با صدای استاد شجریان در اینجا بشنوید

+ 10:44 , یوسف.
دوشنبه دوازدهم آذر 1386
چرا دير کرده است ؟
آيينه پرسيد که چرا دير کرده است
نکند دل ديگري او را سير کرده است
خنديدم و گفتم او فقط اسير من است
تنها دقايقي چند تأخير کرده است
گفتم امروز هوا سرد بوده است
شايد موعد قرار تغيير کرده است
خنديد به سادگيم آيينه و گفت
احساس پاک تو را زنجير کرده است
گفتم از عشق من چنين سخن مگوي
گفت خوابي سال‌ها دير کرده است
در آيينه به خود نگاه مي‌کنم ـ
آه! عشق تو عجيب مرا پير کرده است
راست گفت آيينه که منتظر نباش
او براي هميشه دير کرده است

منبع

+ 20:35 , یوسف.