
با دلی بی تاب می خوانم تو را
مثل شعری ناب می خوانم تو را
در کنار جویباری از غرل
با سرود آب می خوانم تو را
شب به قصد کوچه بیرون می روی
در شب مهتاب می خوانم تو را
خستگی را می تکانم از تنت
با زبان خواب می خوانم تو را
با لبانی که عطش بو سیده است
با صدای آب می خوانم تو را
عکس خاموشم که تا پایان عمر
با دلی بی تاب می خوانم تو را
آیینه ها دچار فراموشی اند
و نام تو ورد کوچه خاموشی
امشب تکلیف پنجره
بی چشم های باز تو
روشن نیست!
زنده یاد قیصر امین پور
اگر تو باز بیایی بهار خواهد شد
دل پیاده دوباره سوار خواهد شد
بیا بیا که ز شرم شبانه خورشید
ستاره ها ز طلوعت شکار خواهد شد
برای دیدن رویت عزیز باور کن
دوباره آینده ها بی غبار خواهد شد
به آب و آیینه امروز مژده ای دادم
که روس ماه توام آشکار خواهد شد
چنان به راه تو من بذر گریه پاشیدم
که گل ز آمدنت بی شمار خواهد شد
بیا حضور تو اینجا عبور باران است
به دست سبز توغم ها مهار خواهد شد
به فال نیک بگیر این پیام را و بدان
اگر تو باز بیایی بهار خواهد شد

پرنده گفت چه بویی چه آفتابی
آه بهار آمده است
ومن به جستجوی جفت خویش خواهم رفت
پرنده از لب ایوان پرید
مثل پیامی پرید و رفت
پرنده کوچک بود
پرنده فکر نمی کرد
پرنده روزنامه نمی خواند
پرنده قرض نداشت
پرنده آدمها را نمیشناخت
پرنده روی هوا
بر فرازچراغهای خطر
در ارتفاع بی خبری می پرید
و لحظه های آبی را دیوانه وار تجربه می کرد
پرنده آه فقط یک پرنده بود
امشب به قصه ی دل من گوش می کنی
فردا مرا چو قصه فراموش می کنی
این در همیشه در صدف روزگار نیست
می گویمت ولی توکجا گوش می کنی
دستم نمی رسد که در آغوش گیرمت
ای ماه با که دست در آغوش می کنی
در ساغر تو چیست که با جرعه ی نخست
هشیار و مست را همه مدهوش می کنی
می جوش می زند به دل خم بیا ببین
یادی اگر ز خون سیاووش می کنی
گر گوش می کنی سخنی خوش بگویمت
بهتر ز گوهری که تو در گوش می کنی
جام جهان ز خون دل عاشقان پر است
حرمت نگاه دار اگرش نوش می کنی
سایه چو شمع شعله در افکنده ای به جمع
زین داستان که با لب خاموش می کنی
ه.الف .سایه
لحظه دیدار نزدیک است
باز من دیوانه ام مستم
باز میلرزد دلم دستم
باز گویی در جهان دیگری هستم
هان نخراشی به غفلت گونه ام را تیغ!
هان نپریشی صفای زلفکم را دست!
آبرویم را نبری دل!
لحظه دیدار نزدیک است...
مهدی اخوان ثالث
زندگی یعنی امیدوار بودن محبوب من !
زندگی
مشغله ای جدی است
درست مثل دوست داشتن تو ...
تا کاخ جشن های زمستانی ات کنند
پر کرده اند صبح تو را ابرهای تار
تنها به این بهانه که بارانی ات کنند
یوسف! به این رها شدن از چاه دل مبند
این بار می برند که زندانی ات کنند
یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست
از نقطه ای بترس که شیطانی ات کنند
ای گل گمان نکن به شب جشن می روی
شاید به خاک مرده ای ارزانی ات کنند
آب طلب نکرده همیشه مُراد نیست
گاهی نشانه ایست که قربانی ات کنند
»فاضل نظری«
تمام زندگی من
ستاره ای است خاک گرفته
پنجره ای است به دیوار
شبی است بی سحر...
بی تو ‚ زمستان
شیشه ها چه سردشان بود
پشت قاب پنجره های برف
و دلتنگ برای تو
برای آه گرم تو
و آن سرپنجه
تا بر تن غبار گرفته شان
یادگار بنویسی
و زود پک کنی
افسوس
پشت پنجره ها
جای چشمانت
چه خالی است
رسول نجفیان
قیصر امین پور
ناگهان دیدم سرم آتش گرفت
سوختم ، خاکسترم آتش گرفت
چشم واکردم ، سکوتم آب شد
چشم بستم ، بسترم آتش گرفت
در زدم ، کس این قفس را وا نکرد
پر زدم ، بال و پرم آتش گرفت
از سرم خواب زمستانی پرید
آب در چشم ترم آتش گرفت
حرفی از نام تو آمد بر زبان
دستهایم ، دفترم آتش گرفت
قیصر امین پور
من لباسی از دعا و نور بر تن میکنم
هرشب از باغ تماشایت فقط دلواپسی
یا کمی رویای نرگس پوش خرمن میکنم
جاده ی تنهایی است و عابری چشم انتظار
مثل باران بی صدا در کوچه شیون میکنم
گرچه حتی آسمان هم کهنه و تکراری است
باز صبح جمعه ها میل پریدن میکنم
از کدامین جاده می آیی نمیدانم ولی
من تمام جاده ها را غرق سوسن میکنم
ای هنوز "امن یجیب" چشمهای خیس من
هر غروب اینجا برایت شمع روشن میکنم
درد، حرف نيست
درد، نام ديگر من است
من چگونه خويش را صدا کنم؟
قیصر امین پور
چه غریب ماندی ای دل! نه غمی، نه غمگساری
نه به انتظار یاری، نه ز یار انتظاری
غم اگر به كوه گویم بگریزد و بریزد
كه دگر بدین گرانی نتوان كشید باری
چه چراغ چشم دارد دلم از شبان و روزان
كه به هفت آسمانش نه ستارهای است باری
دل من! چه حیف بودی كه چنین ز كار ماندی
چه هنر به كار بندم كه نماند وقت كاری
نرسید آن كه ماهی به تو پرتوی رساند
دل آبگینه بشكن كه نماند جز غباری
همه عمر چشم بودم كه مگر گلی بخندد
دگر ای امید خون شو كه فرو خلید خاری
سحرم كشیده خنجر كه: چرا شبت نكشتهست؟
تو بكش كه تا نیفتد دگرم به شب گذاری
به سرشك همچو باران ز برت چه برخورم من؟
كه چو سنگ تیره ماندی همه عمر بر مزاری
چو به زندگان نبخشی تو گناه زندگانی
بگذار تا بمیرد به بر تو زنده واری
نه چنان شكست پشتم كه دوباره سر برآرم
منم آن درخت پیری كه نداشت برگ و باری
سر بى پناه پیری به كنار گیر و بگذر
كه به غیر مرگ دیگر نگشایدت كناری
به غروب این بیابان بنشین غریب و تنها
بنگر وفای یاران كه رها كنند یاری...
حسین منزوی
قيصر امين پور
هز وقت این تیکه زیارت عاشورا رو میشنوم چشام خیس میشه
کار دیگه ای که بلد نیستیم.....
تو آن راز رشيدي
كه روزي فرات
بر لبت آورد
و در كنار درك تو
كوه از كمر شكست

عاقبت مدفن ما دشت بلا خواهد شد
قبله ی اول ما کرب و بلا خواهد شد
برف سهل است اگر سنگ ببارد ز فلک
مجلس گرم عزای تو به پا خواهد شد
چه سود گر بگویمت؟
که من ز دوری تو هر نفس
چو شمع آب می شوم
و اشک های گرم من
به دامن شب سیاه می چکد
و من میان قطره های چون بلور آن
محبت تو را چو نقش سرد آرزو
به روی آب دیده ام
چه سود گر بگویمت؟
تو را به خواب دیده ام
و یا که نقش روی تو
به جام پر شراب دیده ام
تو یک خیال دور بیش نیستی
و دست من به دامنت نمی رسد
تو غافلی و من تمام می شوم
و دیدگان پر ز راز من
هزار گفته با دلم
که من سراب دیده ام
چه سود گر بگویمت؟
که شام تا سحر نخفته ام
و یا اگر به خواب رفته ام
تو را به خواب دیده ام
چه سود گر بگویمت؟
که بی تو با خیال تو به
می پناه برده ام
و نقش آن دو چشم قصه گو
به جام پر شراب دیده ام
چه سود گر بگویمت؟
که دوریت چو شعله های تند تب
به خرمن وجود من
شراره های درد می زند
و من درون آن زبانه ها
بنای این دل رمیده را
ز بن خراب دیده ام
دیده دریا کنم و صبر به صحرا فکنم
و اندر این کار دل خویش به دریا فکنم
از دل تنگ گنهکار برآرم آهی
کاتش اندر گنه آدم و حوا فکنم
مایه خوشدلی آنجاست که دلدار آنجاست
میکنم جهد که خود را مگر آنجا فکنم
بند برقع بگشاای مه فرخنده لقا
تا چو زلفت سر سودا زده در پا فکنم
خورده ام تیر فلک باده بده تا سرمست
عقده در بند کمر ترکش جوزا فکنم
جرعه جام برین تخت روان افشانم
غلغل چنگ در این گنبد مینا فکنم
حافظا تکیه بر ایام چو سهو است و خطا
من چرا عشرت امروز به فردا فکنم؟
عجب فال پر معنی ای!!!!
ببار ای بارون ببار
با دلُم گریه كن، خون ببار
در شبای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون
دلا خون شو خون ببار
بر كوه و دشت و هامون ببار
دلا خون شو خون ببار
بر كوه و دشت و هامون ببار
به سرخی لبای سرخ یار
به یاد عاشقای این دیار
به داغ عاشقای بی مزار ای بارون
ببار ای بارون ببار
با دلُم گریه كن، خون ببار
در شبای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون
ببار ای ابر بهار
با دلُم به هوای زلف یار
داد و بیداد از این روزگار
ماهُ دادن به شبهای تار ای بارون
ببار ای بارون ببار
با دلُم گریه كن، خون ببار
در شبای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون
دلا خون شو خون ببار
بر كوه و دشت و هامون ببار
دلا خون شو خون ببار
بر كوه و دشت و هامون ببار
به سرخی لبای سرخ یار
به یاد عاشقای این دیار
به داغ عاشقای بی مزار ای بارون
ببار ای بارون ببار
با دلُم گریه كن، خون ببار
در شبای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون
با دلُم گریه كن، خون ببار
در شبای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون
(محمد علی معلم)
تصنیف ببار اي بارون ببار سرودۀ محمدعلی معلم را با صدای استاد شجریان در اینجا بشنوید