تبليغاتX
بهار من, یک عاشقانه آرام
پنجشنبه سی ام مهر 1388
عقربه ها....
چقدر ثانیه ها نامردند
گفته بودند که بر می گردند
برنگشتند و پس از رفتنشان
بی جهت عقربه ها می چرخند....
+ 19:38 , .
پنجشنبه سی ام مهر 1388
.

رفته ای اینك ،

باز برمی گردی آیا؟

چه تمنای محالی ....

خنده ام می گیرد ..


(حمید مصدق)

+ 0:21 , .
دوشنبه بیستم مهر 1388
بي قراري ...

ناودانها شر شر باران بي صبري است
آسمان بي حوصله حجم هوا ابري است
کفشهايي منتظر در چارچوب در
کوله باري مختصر لبريز بي صبري است
پشت شيشه مي تپد پيشاني يک مرد
در تب دردي که مثل زندگي جبري است
و سرانگشتي به روي شيشه هاي مات
بار ديگر مي نويسد

  " خانه ام ابري است "

 

+ 9:26 , .
چهارشنبه هجدهم شهریور 1388
از وقتی که رفتی...

از یادت برده ام
جز عمر رفته ای که سنجاق دفترم شده
جز ترانه هایی که حالا از دستخطم می شناسم
هیچ از تو به یادم نمانده
باور کن.

نامی اگر نداشتم و نامی اگر نداشتی
نه حتی رشته ی نامربوطی بود
که این لحظات چندین ساله را به هم وصله کند.

از وقتی که رفتی
حتی چشمهایت را نمی دانم.
و اگر کفشهایم هنوز زنده بودند باید می گفتند که اینجا چه می کنم.
اینجا
نبش این میدانگاهی
پشت این در بسته با دیوارهای آجری.
بین عکسها می گردم. کدام تویی؟
آنها که منم معلوم است.
آنها که من نیستم؟
آنها که من نیستم زیاد است و هیچکدام به یادم تو را نمی آورد.
اما چرا ترک می خوری؟
چرا می ریزی؟
چرا سفید مانده جای آن که من نیستم؟
و سفیدی مجهول می گسترد.
پهن می شود روی تصویر آن که لابد منم.
حالا خودم را هم از یاد برده ام.

ابوذر رحیمی

+ 20:55 , .
چهارشنبه هجدهم شهریور 1388
یکی نبود...

افسوس که قصه مادربزرگ درست بود . . .

همیشه
 یکی بود و یکی نبود . . .
+ 20:52 , .
چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388
دریغ ...

دریغ و درد ,شب مستی و شراب گذشت
زمان عاشقی و  فصل اضطراب گذشت
چه شامها که دل از شوق وصل خون می شد
هزار حیف که آن شور بی حساب گذشت
دگر به دفتر ما حرف عشق آخر شد
حدیث لیلی و مجنون از این کتاب گذشت
دگر چه سود که نام ما بری به پیش حبیب
که یاد ما ز دلش چون خط شهاب گذشت
سزاست گر که دهد دل به دیده چشمهء خون
چو آن نگاه وفا جوی ,پر عتاب گذشت

+ 1:2 , .
دوشنبه دوازدهم مرداد 1388
خیلی چیزها....

بی تو اندیشه ام کمتر به خیلی چیزها
می شوم بی اعتنا دیگر به خیلی چیزها
تا چه پیش اید برای من!نمی دانم هنوز...
دوری از تو می شود منجر به خیلی چیزها
غیرمعمولی ست رفتار من و شک کرده است
چند روزی میشود مادر به خیلی چیزها
نامه هایت.عکس هایت.خاطرات کهنه ات
میزنند اینجا به روحم ضربه.خیلی چیزها
هیچ حرفی نیست.دارم کم کم عادت می کنم
من به این افکار زجر اور...به خیلی چیزها
می روم هر چند بعد از تو برایم هیچ چیز...
بعد من اما تو راحت تر به خیلی چیزها....

+ 1:54 , .
شنبه دهم مرداد 1388
مثل آن وقتها....
وقتی که دیگر هیچ چیز مثل آن وقتها نیست
تو
صدایم کن
فقط گاهی
مثل آن وقتها.
 تو
نگاهم کن
فقط گاهی
مثل آن وقتها.
فقط همین
کافیست برای من
نیازی نیست دقیقا
همان باشی
که آن وقتها بودی.
و نیازی نیست این روزها
مثل آن وقتها باشد
+ 23:46 , .
چهارشنبه هفدهم تیر 1388
«میم» «آ» شدیم...
من در تو، در تو، گم شدم اما چه فایده
باید از این به بعد «تو» را هم «شما» نوشت

من در شما کجام؟ که هی بی‌مقدمه
باید هزار قصۀ بی دست و پا نوشت

«باید، نباید» از همه‌جا دور کرده است
دستانِ ناامید مرا که «تو» را نوشت

آخر خدایِ مدرسه نارفتۀ کریم
روزی ضمیرِ سادۀ «ما» را جدا نوشت

«میم» «آ» شدیم، قصه همین بود نازنین
«میم» «آ» شدیم، قصه همین بود،

این بیت‌هایِ هرزه به جایی نمی‌رسد
باید دوباره یک غزل از ابتدا نوشت..
+ 1:9 , .
یکشنبه چهاردهم تیر 1388
خواهی آمد...
احساس خوبی دارم
همه چیز درست خواهد شد
تو خواهی آمد

دهان تاربک باد را خواهی دوخت
آمدن تو بعنی پایان رنجها
بعنی آغاز روزی نو
بلافاصله پس از غروب
از وقتب که نوشته ای می آیی
همه ی جاده ها به قلب من ختم می شود


رسول یونان
+ 0:5 , .
جمعه دوازدهم تیر 1388
با من بگو ...

ای مثل روز آمدنت روشن
این روزها که می گذرد
هر روز....
در انتظار آمدنت هستم
اما....
با من بگو که آیا
من نیز در روزگار آمدنت هستم!؟

"قیصر امین پور"

+ 10:53 , .
شنبه بیست و سوم خرداد 1388
چه آرزوها ...

  چه آرزوها که داشتم من و دیگر ندارم
 چها که می بینم و باور ندارم
 چها ،‌چها ، چها ، که می بینم و باور ندارم
حذر نجویم از هر چه مرا برسر اید
 گو در اید ، در اید
 که بگذر ندارد و من هم که بگذر ندارم 
 اگرچه باور ندارم که یاور ندارم
 چه آرزوها که داشتم من و دیگر ندارم
سپیده سر زد و من خوابم نبرده باز
 نه خوابم که سیر ستاره و مهتابم نبرده باز
چه آرزوها که داشتیم و دگر نداریم
 خبر نداریم
 خوشا کزین بستر دیگر ، سر بر نداریم
در این غم ، چون شمع ماتم
 عجب که از گریه آبم نبرده باز
 چها چها چها که می بینم و باور ندارم
 چه آرزوها که داشتم من و دیگر ندارم 

مهدی اخوان ثالث

+ 0:35 , .
شنبه بیست و سوم خرداد 1388
با او چه کنم...
کسی پیدا شده است که
خواب های مرا از هر رویایی دیگر خالی کرده است
کسی که کابوس های بیداری ام را نیز کشته است
رهایم کرده از گردبادهایی که می پیچند
بر روان و تنم
راحتم کرده پنهان از همه
دریچه ای بر من آشکار کرده که
چون چشم می گشایم دنیایی
دیگر نه واقعیت نه خیال چشمانم را می بندد
و می برد به دنیایی دیگر
نه خواب نه بیداری
سرشارم کرده پیچیده است
 بر روان و تنم نمی دانم
 اکنون با او چه کنم...

 

+ 0:20 , .
چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388
بهار است...

بهار است....

حسرت برانگیز تر از این هم می شود ؟

+ 1:6 , .
پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388
...

رفتار من عادی است
اما نمی دانم چرا
این روزها
از دوستان و آشنایان
هرکس مرا می بیند
از دور می گوید :
این روزها انگار
حال و هوای دیگری داری!
اما
من مثل هر روزم
با آن نشانیهای ساده
و با همان امضا ، همان نام و با همان رفتار معمولی
مثل همیشه ساکت و آرام
این روزها تنها
حس می کنم گاهی کمی گنگم
گاهی کمی گیجم
حس می کنم
از روزهای پیش قدری بیشتر
این روزها را دوست دارم
گاهی
- از تو چه پنهان -
با سنگها آواز می خوانم
و قدر بعضی لحظه ها را خوبی می دانم
این روزها گاهی
از روز و ماه و سال ، از تقویم
از روزنامه بی خبر هستم
حس می کنم گاهی کمی کمتر
گاهی شدیدا بیشتر هستم حتی اگر می شد بگویم
این روزها گاهی خدا را هم
یک جور دیگر می پرستم
از جمله دیشب هم
دیگر تر از شبهای بی رحمانه دیگر بود :
من کاملا تعطیل بودم
اول نشستم خوب
جورابهایم را اتو کردم
تنها - خدود هفت فرسخ - در اتاقم راه رفتم
با کفشهایم گفتگو کردم
و بعد از آن هم
رفتم تمام نامه ها را زیر و رو کردم
و سطر سطر نامه ها را
دنبال آن افسانه ی موهوم
دنبال آن مجهول گشتم
چیزی ندیدم
تنها یکی از نامه هایم
بوی غریب و مبهمی می داد
انگار
از لابه لای کاغذ تا خورده ی نامه
بوی تمام یاسهای آسمانی
احساس می شد
دیشب دوباره
بی تاب در بین درختان تاب خوردم
از نردبان ابرها تا آسمان رفتم
در آسمان گشتم
و جیبهایم را
از پاره های ابر پر کردم
جای شما خالی !
یک لقمه از حجم سفید ابرهای تُرد
یک پاره از مهتاب خوردم
دیشب پس از سی سال فهمیدم
که رنگ چشمانم کمی میشی است
و بر خلاف سالها پیش
رنگ بنفش و اروغوانی را
از رنگ آبی دوست تر دارم
دیشب برای اولین بار
دیدم که نام کوچکم دیگر
چندان بزرگ و هیبت آور نیست
این روزها دیگر
تعداد موهای سفیدم را نمی دانم
گاهی برای یادبود لحظه ای کوچک
یک روز کامل جشن می گیرم
گاهی
صد بار دیر یک وز می میرم
حتی
یک شاخه از محبوبه های شب
یک غنچه مریم هم برای مردنم کافی است
گاهی نگاهم در تمام روز
با عابران ناشناس شهر
احساس گنگ آشنایی می کند
گاهی دل بی دست و پا و سر به زیرم را
آهنگ یک موسیقی غمگین
هوایی می کند
اما
غیر از همین حس ها که گفتم
و غیر از این رفتار معمولی
و غیر از این حال و خوای ساده و عادی
حال و هوای دیگری
در دل ندارم
رفتار من عادی است 
  قیصر امین پور »

+ 18:43 , .
یکشنبه ششم اردیبهشت 1388
بعد از تو ...

بعد از تو در شبان تیره و تار من
دیگر چگونه ماه
آوازهای طرح جاری نورش را
تکرار می کند
بعد از تو من چگونه
این آتش نهفته به جان را
خاموش میکنم ؟
این سینه سوز درد نهان را
بعد از تو من چگونه فراموش می کنم؟
من با امید مهر تو پیوسته زیستم
بعد از تو ؟
این مباد که بعد از تو نیستم
بعد از تو آفتاب سیاه است
دیگر مرا به خلوت خاص تو راه نیست
بعد از تو
در آسمان زندگیم مهر و ماه نیست 
 بعد از من آسمان آبی است
 آبی مثل همیشه
 آبی

(حمید مصدق)
+ 1:37 , .
یکشنبه ششم اردیبهشت 1388
آواز عاشقانه ي ما...
آواز عاشقانه ي ما در گلو شکست
حق با سکوت بود صدا در گلو شکست
ديگر دلم هواي پريدن نميکند
تنها بهانه ي ما در گلو شکست
سربسته ماند بغض گره خورده در دلم
آن گريه هاي عقده گشا در گلو شکست
اي داد کس به داغ دل باغ دل نداد
اي واي هاي هاي عزا در گلو شکست
آن روزهاي خوب که ديديم خواب بود
خوابم پريد و خاطره ها در گلو شکست
تا آمدم که با تو خداحافظي کنم
بغضم امان نداد و خدا....در گلو شکست
+ 0:9 , .
پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388
کار از دست رفت ...

عشق در دل ماند و يار از دست رفت
دوستان دستی که کار از دست رفت
ای عجب گر من رسم در کام دل
کی رسم چون روزگار از دست رفت
بخت و رای و زور و زر بودم دريغ
کاندر اين غم هر چهار از دست رفت
عشق و سودا و هوس در سر بماند
صبر و آرام و قرار از دست رفت
گر من از پای اندرآيم گو درآی
بهتر از من صد هزار از دست رفت
بيم جان کاين بار خونم می‌خورد
ور نه اين دل چند بار از دست رفت
مرکب سودا جهانيدن چه سود
چون زمام اختيار از دست رفت
سعديا با يار عشق آسان بود
عشق باز اکنون که يار از دست رفت

+ 0:5 , .
چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388
با توام‌ ...

با توام‌
ای‌ لنگر تسکین‌!
ای‌ تکان‌ دهنده‌ دل‌!
ای‌ آرامش‌ ساحل‌!
با توام‌
ای‌ نور!
ای‌ منشور!
ای‌ تمام‌ طیف‌های‌ آفتابی‌!
ای‌ کبود ارغوانی‌!
ای‌ بنفشابی‌!
با توام‌ ای‌ شور، ای‌ دلشورة‌ شیرین‌!
با توام‌
ای‌ شادی‌ غمگین‌
با توام‌
ای‌ غم‌!
غم‌ مبهم‌!
ای‌ نمی‌دانم‌!
هر چه‌ هستی‌ باش‌!
اما کاش‌...
نه‌ جز اینم‌ آرزویی‌ نیست‌
هر چه‌ هستی‌ باش‌، اما باش‌!

قیصر امین پور


+ 23:57 , .
چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388
گریه ام ولی...

این ترانه بوی نان نمی دهد
بوی حرف دیگران نمی دهد
سفره ی دلم دوباره باز شد
سفره ای که بوی نان نمی دهد
نامه ای که ساده وصمیمی است
بوی شعر و داستان نمی دهد :
... با سلام و آرزوی طول عمر
که زمانه این زمان نمی دهد
کاش این زمانه زیر و رو شود
روی خوش به ما نشان نمی دهد
یک وجب زمین برای باغچه
یک دریچه آسمان نمی دهد
وسعتی به قدر جای ما دو تن
گر زمین دهد ، زمان نمی هدد
فرصتی برای دوست داشتن
نوبتی به عاشقان نمی دهد
هیچ کس برایت از صمیم دل
دست دوستی تکان نمی دهد
هیچ کس به غیر ناسزا تو را
هدیه ای به رایگان نمی دهد
کس ز فرط های و هوی گرگ و میش
دل به هی هی شبان نمی دهد
جز دلت که قطره ای است بی کران
کس نشان ز بیکران نمی دهد
عشق نام بی نشانه است و کس
نام دیگری بدان نمی دهد
جز تو هیچ میزبان مهربان
نان و گل به میهمان نمی دهد
نا امیدم از زمین و از زمان
پاسخم نه این ، نه آن ... نمی دهد
پاره های این دل شکسته را
گریه هم دوباره جان نمی دهد
خواستم که با تو درد دل کنم

گریه ام ولی امان نمی دهد

قیصر امین پور

+ 0:33 , .
سه شنبه یکم اردیبهشت 1388
بهار من...

 

بهار آمده کنون ، بهار من کجا روی

نگاه خیره ء  مرا ، مگر ز یاد  می بری

بهار آمده کجا ! دوان دوان روان شدی

به پای پینه بسته ام چرا تو هم خزان شدی

بهار آمده ببین شکوفه ها جوان شدند

زبعد رفتنت ببین که غنچه ها عیان شدند

بهار من   سفر چرا  مگر مرا   ندیده ای

مگر به روز و حال من دمی نظر نکرده ای

مگر به بال قاصدک راه سفر نبسته ای

چرا به پای دیگری به جای من نشسته ای

بهار آشیان من ،  چو عـیـد آمده بیا

تو را به جان یاس ِ من سپیـده آمده بیا

بیا و شهد بوسه ات  به کام مـا روانه کن

در آتش و شرارخود به جان مـا زبانه کن

تو را به شعر کشانده ام تا ز تو پروانه شوم

به شوق و اشتیاق تو  همدم گلخانه شوم

پولک احساس مرا  به بالشت نشان بزن

به راس عشق ناب خود، به دور من کمان بزن

بزن کمانه را کنون ، به ناله ای ز ما بخوان

برای آوای  جنون غریـبه را روا مــدان

 

+ 12:42 , .
سه شنبه یکم اردیبهشت 1388
خیالت ...

مرا با خیالت تنها نگذار
اصلا به تو نرفته است
مهربان نیست آزارم میدهد
دلم خودت را میخواهد

+ 12:32 , .
چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388
کسی می آید...

 

کسی می آید...
خواب دیده ام یا شنیده ام
فرقی ندارد.
آن "کسی" می آید.
 صدایش کن.
 بیشتر صدایش کن.
  او میشنود.
آری کسی می آید٬نه٬
 او همیشه بوده٬
من نشناختمش٬
او همیشه بوده
و همیشه هست.
کسی بوده٬
کسی هست٬کسی همواره با من هست٬
صدایش میزنم گاهی٬
صدایم میکند قبلش.
کسی بوده٬
کسی همواره با من هست.

+ 22:31 , .
چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388
نیامدی
اسفند را که هیچ
فروردین و اردیبهشت را هم
دود کردم اما

تو باز هم نیامدی....


+ 22:24 , .
دوشنبه دهم فروردین 1388

حيف‎

دلم تنگ كسي است....

+ 13:18 , .
دوشنبه دهم فروردین 1388

وقتی تو نیستی

نه هست های ما
چونانکه بایدند
نه بایدها
مثل همیشه آخر حرفم
وحرف آخرم را
با بغض می خورم
عمری است
لبخندهای لاغر خود را
دردل ذخیره می کنم:
باشد برای روز مبادا!
اما
در صفحه های تقویم
روزی به نام روز مبادا نیست
آن روز هرچه باشد
روزی شبیه دیروز
روزی شبیه فردا
روزی درست مثل همین روزهای ماست
اما کسی چه می داند؟
شاید
امروزنیز روزمبادا
باشد!
وقتی تونیستی
نه هست های ما
چوانکه بایدند
نه بایدها
هرروز بی تو
روز مباداست

قیصر امین پور


این شعر زیبا رابا صدای خود شاعر از اینجا دانلود کنید

+ 13:13 , .
دوشنبه دهم فروردین 1388
عيد آمد...

عيد آمد و ما خانه ي خود را نتكانديم
گردي نسترديم و غباري نستانديم
ديديم كه در كسوت بخت آمده نوروز
از بيدلي آن را زدر خانه برآنديم
هر جا گذري غلغله ي شادي و شور است
ما آتش اندوه به آبي ننشانديم
آفاق پر از پيك و پيام است، ولي ما
پيكي ندوانديم و پيامي نرسانديم
احباب كهن را نه يكي نامه بداديم
و اصحاب جوان را نه يكي بوسه ستانديم
من دانم و غمگين دلت، اي خسته كبوتر
سالي سپري گشت و ترا ما نپرانديم
صد قافله رفتند و به مقصود رسيدند
ما اين خرك لنگ زجويي نجهانديم
ماننده افسونزدگان، ره به حقيقت
بستيم و جز افسانه ي بيهوده نخوانديم
از نه خم گردون بگذشتند حريفان
مسكين من و دل در خم يك زاويه مانديم
طوفان بتكاند مگر "اميد" كه صد بار
عيد آمد و ما خانه خود را نتكانديم 


مهدی اخوان ثالث
+ 13:10 , .
یکشنبه نهم فروردین 1388
اندوه تو ...

امشب اندوه تو بیش از همه شب شد یارم
وای از این حال پریشان که من امشب دارم
کاش یکباره زنم خیمه به صحرای عدم
دیگر ای زندگی از روی تو هم بیزارم
قصه ی روز و شب من سخنی مختصرست
روز در خواب خیالاتم و شب بیدارم
وه که من دیگر از این عمر به تنگ آمده ام
کیست کز لطف گشاید گرهی از کارم
من دگر درس ترا از برم ای کهنه دبیر
تیره شد طالع رخشنده ز بس تکرارم
ترک می گفتمت ار بود به من چون همه چیز
حیف در کار تو ای مرغ نفس ناچارم
ای سکوت ابدی بشنو و دریاب مرا
خوشی عمر نخواهم که دهد آزارم
چون به تلخی گذرد آخر از این عمر چه سود
 مثل این که بود نیم نفس بسیارم
همه گویند گلستان جهان وه که هنوز
دامن جان نگرفته ست کسی جز خارم

مهدی اخوان ثالث

 

+ 14:14 , .
چهارشنبه هفتم اسفند 1387
من، همیشه....

باز، دریای دلم، توفانی‌ست
آسمان کسلم، بارانی‌ست
باغم ار زیر و زبر شد، نه عجب
تحفه‌ی فصل خزان، ویرانی‌ست
شرح تنهایی من می‌پرسی؟
شرح تنهایی من طولانی‌ست
دور باطل زده‌ام، قصه‌ء من
همه سرگشتگی و حیرانی‌ست
بعد سرگشتگی و حیرانی
باز هم حیرت و سرگردانی‌ست ..

+ 1:11 , .
چهارشنبه هفتم اسفند 1387
بی پایان...

پایانی ندارد این خانه

که من در آن

پاییز راآغاز کردم ..

+ 1:8 , .