
ای مثل روز آمدنت روشن
این روزها که می گذرد
هر روز....
در انتظار آمدنت هستم
اما....
با من بگو که آیا
من نیز در روزگار آمدنت هستم!؟
"قیصر امین پور"
چه آرزوها که داشتم من و دیگر ندارم
چها که می بینم و باور ندارم
چها ،چها ، چها ، که می بینم و باور ندارم
حذر نجویم از هر چه مرا برسر اید
گو در اید ، در اید
که بگذر ندارد و من هم که بگذر ندارم
اگرچه باور ندارم که یاور ندارم
چه آرزوها که داشتم من و دیگر ندارم
سپیده سر زد و من خوابم نبرده باز
نه خوابم که سیر ستاره و مهتابم نبرده باز
چه آرزوها که داشتیم و دگر نداریم
خبر نداریم
خوشا کزین بستر دیگر ، سر بر نداریم
در این غم ، چون شمع ماتم
عجب که از گریه آبم نبرده باز
چها چها چها که می بینم و باور ندارم
چه آرزوها که داشتم من و دیگر ندارم
رفتار من عادی است
اما نمی دانم چرا
این روزها
از دوستان و آشنایان
هرکس مرا می بیند
از دور می گوید :
این روزها انگار
حال و هوای دیگری داری!
اما
من مثل هر روزم
با آن نشانیهای ساده
و با همان امضا ، همان نام و با همان رفتار معمولی
مثل همیشه ساکت و آرام
این روزها تنها
حس می کنم گاهی کمی گنگم
گاهی کمی گیجم
حس می کنم
از روزهای پیش قدری بیشتر
این روزها را دوست دارم
گاهی
- از تو چه پنهان -
با سنگها آواز می خوانم
و قدر بعضی لحظه ها را خوبی می دانم
این روزها گاهی
از روز و ماه و سال ، از تقویم
از روزنامه بی خبر هستم
حس می کنم گاهی کمی کمتر
گاهی شدیدا بیشتر هستم حتی اگر می شد بگویم
این روزها گاهی خدا را هم
یک جور دیگر می پرستم
از جمله دیشب هم
دیگر تر از شبهای بی رحمانه دیگر بود :
من کاملا تعطیل بودم
اول نشستم خوب
جورابهایم را اتو کردم
تنها - خدود هفت فرسخ - در اتاقم راه رفتم
با کفشهایم گفتگو کردم
و بعد از آن هم
رفتم تمام نامه ها را زیر و رو کردم
و سطر سطر نامه ها را
دنبال آن افسانه ی موهوم
دنبال آن مجهول گشتم
چیزی ندیدم
تنها یکی از نامه هایم
بوی غریب و مبهمی می داد
انگار
از لابه لای کاغذ تا خورده ی نامه
بوی تمام یاسهای آسمانی
احساس می شد
دیشب دوباره
بی تاب در بین درختان تاب خوردم
از نردبان ابرها تا آسمان رفتم
در آسمان گشتم
و جیبهایم را
از پاره های ابر پر کردم
جای شما خالی !
یک لقمه از حجم سفید ابرهای تُرد
یک پاره از مهتاب خوردم
دیشب پس از سی سال فهمیدم
که رنگ چشمانم کمی میشی است
و بر خلاف سالها پیش
رنگ بنفش و اروغوانی را
از رنگ آبی دوست تر دارم
دیشب برای اولین بار
دیدم که نام کوچکم دیگر
چندان بزرگ و هیبت آور نیست
این روزها دیگر
تعداد موهای سفیدم را نمی دانم
گاهی برای یادبود لحظه ای کوچک
یک روز کامل جشن می گیرم
گاهی
صد بار دیر یک وز می میرم
حتی
یک شاخه از محبوبه های شب
یک غنچه مریم هم برای مردنم کافی است
گاهی نگاهم در تمام روز
با عابران ناشناس شهر
احساس گنگ آشنایی می کند
گاهی دل بی دست و پا و سر به زیرم را
آهنگ یک موسیقی غمگین
هوایی می کند
اما
غیر از همین حس ها که گفتم
و غیر از این رفتار معمولی
و غیر از این حال و خوای ساده و عادی
حال و هوای دیگری
در دل ندارم
رفتار من عادی است
قیصر امین پور »
بعد از تو در شبان تیره و تار من
عشق در دل ماند و يار از دست رفت
دوستان دستی که کار از دست رفت
ای عجب گر من رسم در کام دل
کی رسم چون روزگار از دست رفت
بخت و رای و زور و زر بودم دريغ
کاندر اين غم هر چهار از دست رفت
عشق و سودا و هوس در سر بماند
صبر و آرام و قرار از دست رفت
گر من از پای اندرآيم گو درآی
بهتر از من صد هزار از دست رفت
بيم جان کاين بار خونم میخورد
ور نه اين دل چند بار از دست رفت
مرکب سودا جهانيدن چه سود
چون زمام اختيار از دست رفت
سعديا با يار عشق آسان بود
عشق باز اکنون که يار از دست رفت
با توام
ای لنگر تسکین!
ای تکان دهنده دل!
ای آرامش ساحل!
با توام
ای نور!
ای منشور!
ای تمام طیفهای آفتابی!
ای کبود ارغوانی!
ای بنفشابی!
با توام ای شور، ای دلشورة شیرین!
با توام
ای شادی غمگین
با توام
ای غم!
غم مبهم!
ای نمیدانم!
هر چه هستی باش!
اما کاش...
نه جز اینم آرزویی نیست
هر چه هستی باش، اما باش!
قیصر امین پور
گریه ام ولی امان نمی دهد
قیصر امین پور


بهار آمده کنون ، بهار من کجا روی
نگاه خیره ء مرا ، مگر ز یاد می بری
بهار آمده کجا ! دوان دوان روان شدی
به پای پینه بسته ام چرا تو هم خزان شدی
بهار آمده ببین شکوفه ها جوان شدند
زبعد رفتنت ببین که غنچه ها عیان شدند
بهار من سفر چرا مگر مرا ندیده ای
مگر به روز و حال من دمی نظر نکرده ای
مگر به بال قاصدک راه سفر نبسته ای
چرا به پای دیگری به جای من نشسته ای
بهار آشیان من ، چو عـیـد آمده بیا
تو را به جان یاس ِ من سپیـده آمده بیا
بیا و شهد بوسه ات به کام مـا روانه کن
در آتش و شرارخود به جان مـا زبانه کن
تو را به شعر کشانده ام تا ز تو پروانه شوم
به شوق و اشتیاق تو همدم گلخانه شوم
پولک احساس مرا به بالشت نشان بزن
به راس عشق ناب خود، به دور من کمان بزن
بزن کمانه را کنون ، به ناله ای ز ما بخوان
برای آوای جنون غریـبه را روا مــدان
مرا با خیالت تنها نگذار
اصلا به تو نرفته
است
مهربان نیست
آزارم میدهد
دلم خودت را
میخواهد
کسی می آید...
تو باز هم نیامدی....
وقتی تو نیستی
نه
هست های ما
چونانکه
بایدند
نه
بایدها…
مثل
همیشه آخر حرفم
وحرف
آخرم را
با
بغض می خورم
عمری
است
لبخندهای
لاغر خود را
دردل
ذخیره می کنم:
باشد
برای روز مبادا!
اما
در
صفحه های تقویم
روزی
به نام روز مبادا نیست
آن
روز هرچه باشد
روزی
شبیه دیروز
روزی
شبیه فردا
روزی
درست مثل همین روزهای ماست
اما
کسی چه می داند؟
شاید
امروزنیز
روزمبادا
باشد!
وقتی
تونیستی
نه
هست های ما
چوانکه
بایدند
نه
بایدها…
هرروز
بی تو
روز
مباداست
قیصر امین پور
این شعر زیبا رابا صدای خود شاعر از اینجا دانلود کنید
عيد آمد و ما خانه ي خود را نتكانديم
گردي نسترديم و غباري نستانديم
ديديم كه در كسوت بخت آمده نوروز
از بيدلي آن را زدر خانه برآنديم
هر جا گذري غلغله ي شادي و شور است
ما آتش اندوه به آبي ننشانديم
آفاق پر از پيك و پيام است، ولي ما
پيكي ندوانديم و پيامي نرسانديم
احباب كهن را نه يكي نامه بداديم
و اصحاب جوان را نه يكي بوسه ستانديم
من دانم و غمگين دلت، اي خسته كبوتر
سالي سپري گشت و ترا ما نپرانديم
صد قافله رفتند و به مقصود رسيدند
ما اين خرك لنگ زجويي نجهانديم
ماننده افسونزدگان، ره به حقيقت
بستيم و جز افسانه ي بيهوده نخوانديم
از نه خم گردون بگذشتند حريفان
مسكين من و دل در خم يك زاويه مانديم
طوفان بتكاند مگر "اميد" كه صد بار
عيد آمد و ما خانه خود را نتكانديم
امشب اندوه تو بیش از همه شب شد یارم
وای از این حال پریشان که من امشب دارم
کاش یکباره زنم خیمه به صحرای عدم
دیگر ای زندگی از روی تو هم بیزارم
قصه ی روز و شب من سخنی مختصرست
روز در خواب خیالاتم و شب بیدارم
وه که من دیگر از این عمر به تنگ آمده ام
کیست کز لطف گشاید گرهی از کارم
من دگر درس ترا از برم ای کهنه دبیر
تیره شد طالع رخشنده ز بس تکرارم
ترک می گفتمت ار بود به من چون همه چیز
حیف در کار تو ای مرغ نفس ناچارم
ای سکوت ابدی بشنو و دریاب مرا
خوشی عمر نخواهم که دهد آزارم
چون به تلخی گذرد آخر از این عمر چه سود
مثل این که بود نیم نفس بسیارم
همه گویند گلستان جهان وه که هنوز
دامن جان نگرفته ست کسی جز خارم
مهدی اخوان ثالث
باز، دریای دلم، توفانیست
آسمان کسلم، بارانیست
باغم ار زیر و زبر شد، نه عجب
تحفهی فصل خزان، ویرانیست
شرح تنهایی من میپرسی؟
شرح تنهایی من طولانیست
دور باطل زدهام، قصهء من
همه سرگشتگی و حیرانیست
بعد سرگشتگی و حیرانی
باز هم حیرت و سرگردانیست ..
پروانه
از گلی به گلی
باد
از درختی به
درختی
من
از کوچهای به
کوچهای
تا…
افسوس....
یادم می آید پاییز سردی بود ..
گرچه تابستانش هم ،
دست هایم را در جیبِ تنهایی ام فرو می بُردم ..
بلکه دعای شکستهء همین چند چراغ ناامید
آوازی تازه از
ترانه های تو باز آورد
ورنه ..
با هق هق بسیار
این بی امان
هیچ ستاره ای از
سفرهای دور دریا
به آسمان برنمی
گردد
..
میشنیدی؟
صدای قلب من نبود
صدای پای تو بود ..
که شبها در سینهام میدویدی
کافیبود کمی خستـه میشدی
کافیبود می ایستادی..
خرم آنروز کزین منزل ویران بروم
راحت جان طلبم وز پی جانان بروم
گرچه دانم که به جایی نبرد راه غریب
من به بوی سر آن زلف پریشان بروم
دلم از وحشت زندان سکندر بگرفت
رخت بربندم و تا ملک سلیمان بروم
چون صبا با تن بیمار و دل بیطاقت
به هواداری آن زلف خرامان بروم
در ره او چو قلم گر به سرم باید رفت
با دل زخمکش و دیده گریان بروم
نذر کردم گر از این غم به در آیم روزی
تا در میکده شادان و غزلخوان بروم
به هواداری او ذرهصفت رقصکنان
تا لب چشمه خورشید درخشان بروم
ور چو حافظ ز بیابان نبرم ره بیرون
همره کوکبه آصف دوران بروم
حافظ
باران خواهد آمد ؟!
“سيد علي صالحي”
چشمههای خروشان تو را میشناسند
موجهای پریشان تو را میشناسند
نام تو رخصت رویش است و طراوت
زین سبب برگ و باران تو را میشناسند
از نشابور بر موجی از «لا» گذشتی
ای که امواج طوفان تو را میشناسند
بوی توحید مشروط بر بودن توست
ای که آیات قرآن تو را میشناسند
اینک ای خوب، فصل غریبی سر آمد
چون تمام غریبان تو را میشناسند
کاش من هم عبور تو را دیده بودم
کوچههای خراسان تو را میشناسند